
انگار تو خونه جدید نمیشه از سیستم ای دی اس ال استفاده کرد سیستم خطوطش طوریه که نمی شه اینترنت سرعت بالا گرفت و امروز بعد از مدتی گفتم بیام و یه سر به این دنیای مجازی بزنم ولی اینقدر سرعتم کمه که معلوم نیست چند ساعت طول بکشه تا بتونه این بست رو بزارم...
هر چی که بود اسباب کشی تمام شد و ما الان تو خونه جدید مستقر شدیم و از خونه جدید لذت می بریم بخصوص وقتی شب میشه و چراغهای شهر رو می تونیم از رو مبل خونمون ببینم..
ستاره خوبه و صد البته شیطون تر شد چند وقته به طرز عجیبی داره شیطنت می کنه نمی دونم دلیلش چیه ولی داره غیر کنترل می شه..دیروز هم باباش رو مجبور کرده بود که واسه من گنجشک بخرید و التماس و خواهش این جور ادا اطوارها که سعید تصمیم گرفت واسش تو فنچ بخره و الان فقط تو کوکه این تو فنچه میره که کی خوابیدن و کی بیدار شدن چی خوردن و چی گفتن و یه وقتایی هم یواشکی یه سوک به این تو طفلکیها می ده.....
این چند وقت خیلی اتفاقای زیادی افتاده ولی چون همون روز نتونستم بنویسم همه رو فراموش کردم و نتونستم خاطراطشون کنم فقط یه چیزی که از ستاره یادم هست اینه که می خوام اینجا بنویسم که واسه خودش یه روزی خاطره بشه..
یه روز که می رفیتم کلاس موسیقی گفت کیفم سنگیه میشه تا دمه کلاس بیاریش گفتم نه نمی شه باید خودت ببری و بعد که رفتن سر کلاس مامان یکی از بچه ها اومد گفت دخترت خیلی زرنگه از شما که جدا شد به دوستش آندیا گفت کیفم سنگینه می شه بیاریش اون طفلکی هم تا نصفه راه میاردتش بعد می گه دیگه نمی تونم و ستاره یکی از بسرهای کلاس رو صدا می زنه که کیفم سنگینه می شه واسم بیاریش اون مامان می گفتم مردم از خنده(البته این مسیر شامل طی کردن ۱۰ تا بله میشه تا به کلاس برسن) این هم از دختر زرنگ ما که از حالا یاد گرفته چی کار کنه
واسه این که ب رو بیدا نکردم مجبور شدم از ب استفاده کنم معذرت می خوام فهمیدید چی شد؟؟؟؟؟؟؟
چقدر دنیای وبلاگ نویسی بدون نداشتن نظر بی معنی می شه وبلاگ ما دچار مشکل شده و کسی نمی دونه علتش چی هست امیدوارم زودنر مشکل حل بشه وگرنه مجبوریم روزمرگیهامون رو به کولمون بکشیم و جایه دیگه رو خونه خودمون بدونیم
اومدم بگم بخاطر گرفتاری شدید تا اطلاع ثانویه ما می خوایم ناپدید بشیم بخاطر اسباب کشی و اینکه تو خونه جدید ادی اس ال نداریم و صد البته کلی کار داریم که باید به اموراتشون رسیدگی بشه و اینکه تو این اوضاع احوال تمرین های زبان و موسیقی ستاره هم روشون تلنبار شده و عذاب وجدان من رو صد برابر کرده که نمی تونم باش کار کنم و و و هزاران و دیگه که مغزم گنجایشش رو نداره ولی باز خدا رو شکر که همه گرفتاریها از نوع خوبش هستن.......
ستاره یادت باشه که آندیا واسه تولدتت یه عروسک بزرگ بهت کادو داد تو خیلی خوشحال شدی چون تو کلاس زبان و جلویه دوستات بت هدیه داد و تو احساس غرور می کردی و تمام راه برگشت به خونه رو داشتی می گفتی که وای مامان آندیا خیلی محشره چقدر من رو دوست داره و هی ابراز علاقه می کردی
ستاره امیدوارم یادت بره که دیروز از ساعت ۷ صبح که بیدار شدی رفتی کلاس زبان و ۱۲ ظهر اومدم دنبالت تا ساعت ۱ نصف شب تو پا به پایه ما فعالیت کردی و خسته شدی و دل ما واست کباب شده بود چقدر خودت اذیت شدی ولی چاره ای نداشتیم
امروز اومدم با معلم کلاس زبانت صحبت کردم و گفتم که تو این روزها خیلی خسته میشی و شرایطه خونمون نامرتبه و ازش عذرخواهی کردم که کم کاری و کوتاهی تو رو تو تکالیف نادیده بگیره و این چند روز رو بامون راه بیاد
هر وقت از گرفتاریهای روزمره خلاص شدم بیام و به همه سر می زنم
دختر با موهای بافته شده که خیلی زود خراب شد ولی تو همون مدت کم خیلی دوست داشت
بازم می خواستم عکس بزارم ولی نمی دونم این بلاگفت چش شده که فولد عکس رو دیگه باز نمی کنه
روز ۳۰ شهریور تولد ۵ سالگی ستاره بود ولی بدلیل این که تهران نبودیم نتونستم بیام تو وبلاگش بش تبریک بگم چند روز اصفهان بودیم و همونجا واسه ستاره تولد گرفتیم وقتی از تهران داشتیم می رفتیم تو راه گفت میشه اصفهان واسم تولد بگیرید که گفتم بد فکری هم نیست همه عمه ها و خاله ها و ....اونجا هستن و مطمئنن به ستاره خیلی خوش می گذره و این شد که یه تولد خانوادگی واسش گرفتیم و ستاره واقعاً خوشحال بود و نمی دونست از خوشی چه کار کنه و هر ۵ دقیقه یه باز می اومد و من رو ماچ می کرد و هی می گفت مامان مرسی البته بیشتر زحمتها واسه مامانه خودم و خواهرم و مادر شوهرم بود که هر کدوم یه قسمت از شام و دسر رو به عهده گرفتن و من از این بابت خیلی ازشون ممنونم و تولد هم به خوبی برگزار شد وقتی همه مهمونا اومدن من یادم افتادم هیچ نوع موسیقی نداریم چون خونه مادر شوهرم بود و اون بنده خدا هم کسی رو تو خونه نداره و اهله ضبط و این جور چیزا نیست و همه مهمونا تو ذوقشون خورد که چرا بشون نگفتم یه ضبظ با خودشون بیارن و این بابت هم خیلی خاطره انگیز شد تولد بدون موسیقی....
ستاره هم ازمون خواسته بود که واسه تولدش یه قالی گل گلی بخریم ولی چون روز عید فطر بود هر جا رفتیم نتونستیم واسش قالی بخریم و قرار شد همین تهران سر فرصت واسش بخریم
این روزا خیلی گرفتارم چون بزودی اسباب کشی داریم و من منتظر یه تغییر تحول اساسی تو زندگیمون هستیم
کیک گل به سفارشه خودش بوده


پی نوشت:سمیرا و پانیذ پیشمون هستن و ستاره خیلی سرگرمه و حسابی با پانیذ ۱ ساله جفت شده و من اگه قبلا تصمیم داشتم یه بچه دیگه داشته باشیم ولی الان می بینم کنترل دوتا بچه بی نهایت سخته و اعصابه خیلی قوی می خواد و من از عهدش بر نمی آم
نمی دونم چرا نمیشه تو وبلاگ ستاره نظر گذاشت
بچه های شما هم خیلی حرف می زنند باور کنید اینقدر وراجی میکنه که حتی باباش هم که اینقدر باش حرف میزنه کم می آره نمی دونم رو کی رفته من خودم هم زیاد حرف میزنم ولی حرف زدن ستاره خیلی شدید شده و فقط حرف میزنه و حس میکنم گوش نمی کنه مثلا ۱ دقیقه مغزش رو آزاد می کنه و یه داده ای رو به مغزش می سپاره بعد ۲ ساعت در موردش حرف میزنه
با کلی کلک و ترفند از خیر مانتو قرمز گذشت و به مانتو مشکی رضایت داد و الان چنان بادی به گلو می ندازه که من این مانتو رو واست خریدم ولی یه جفت کفش قهوه ای خریدم که هی میگه من فردا می خوام برم پسش بدم چون خیلی بیکلاسه میگه مگه خانمها کفش مردونه می پوشن و تا دیدشون هم گفت اینا رو واسه بابام میخوای بخری
.....شوهر نازنینم هیچ حرفی نمی زنه و میگه هر چی خودت دوست داری ولی این ستاره جا صد تا هوو شده واسه من و تو همه کارای من اظهار نظر می کنه و یه ریز حرف می زنه.....

من امروز دارم می رم یه مانتو قرمز به همراه یه شال قرمز کادو تولد بخرم ستاره دیروز داشت از ناراحتی دق می کرد که چرا واسه من کادو نخریده و بالاخره باباش راضیش کرد بش پول بده که واسه من کادو بخره و ستاره هم اصرار شدید داره یه مانتو قرمز بخره هر چی می گم مامان جان من مانتو قرمز نمی خوام من با یه نقاشی هم خوشحال میشم گوش شنوا نداره و میگه می دونم وقتی مانتو قرمز بخری خیلی خوشحال میشی فکر کنم باید امروز تهران رو بگردم واسه مانتو قرمز حالا اگه شانس بیارم و نظرش عوض بشه
نه که از مانتو قرمز بدم بیادا نه اتفاقا خوشم هم می آد ولی از این مدلیاش که پیدا کردنش کار آسونی نیست ولی دلم می خواد به دل خودش کادو بخره حالا هر چی ستاره دوست داره
معلمش رو اخر وقت می بینم با حالت خیلی جدی می گه می خواستم یه چیزی بگم ببخشید که تند می گم ولی گفتم بگم که یه تجدید نظری در مورد ستاره انجام بدید![]()
میگم بفرمایید در خدمتم و تو این چند ثانیه موندم چی می خواد بگه قلبم داره تند تند می زنه![]()
میگه ستاره بچه خیلی خودخواهیه
امروز داشتم بشون می گفتم اگه دوستتون ازتون خواهش کرد بیاد سر جاتون بشینه یا اگه خانم پیری رو دیدید که ازتون خواست جاتون رو بش بدید باید چی کار کنید ؟همه بچه ها گفتن خوب باید جامون رو بش بدیم تا بشینه رو صندلی
ولی تنها بچه ای که گفته من جام رو بکسی نمی دم ستاره بوده.
گفتم واسه چی جات رو به کسی نمی دی گفته اولا اگه جام رو بدم خودم چی کار کنم یعنی خودم بایستم تا اون بشینه بعدش من اگه بایستم ممکنه پام درد بگیره اون وقت کی جاش رو به من می ده؟![]()
هر چند من از حرف معلم ناراحت نشدم چون اگه خودخواهی اینه باشه می خوام بچه ام خودخواه باشه
من از این خوشحال شدم که چقدر تو همون زمان کم به این نتیجه رسیده و خودش رو توجیه کرده و این واسه من مهمه چون می فهمم دخترم داره بزرگ می شه من خودم ادمی بودم و هستم که همیشه و در همه حال در حال گذشت کردن بودم همیشه هر کی چیزی ازم خواسته نه نگفتم و این اخلاقم فقط به خودم اسیب زده
و نمی خوام ستاره مثله من باشه و خودش رو نادیده بگیره می خوام خودش رو بیشتر از هر کس و چیزی تو دنیا دوست داشته باشه و بخودش احترام بزاره ولی این رو هم توجیه نمی کنم که اگه کسی ازش کمک خواست به کسی کمک نکنه ولی الان زمانه طوری شده که مردم می خوان فقط از هم سواستفاده کنن .....

قربونت برم من![]()
هر روز صبح که دختری رو می برم کلاس ۲ تا مامان اونجا نشستن ۲تا مامان که فکر کنم بطور ۱۰۰ درصد بیکار هستن و بچه هاشون تازه ۱ ترمه که دارن می آن کلاس زبان یه بار که من مجبور بودم ۱۰ دقیقه اونجا وایسم تا معلم دخترم بیاد و باش صحبت کنم ناخواسته داشتم همه حرفهاشون رو می شنیدم حرفهایی که تو اون ۱۰ دقیقه شنیدم اینا بود
۱-ا ا ا این بچه امروز هم با این لباس اومده وای الان یه هفته است هر روز همین تیشرت شلوار تنشه مردم زورشون می آد واسه بچه شون لباس بخرن همه که مثله ما نیستن که هر روز بچه هامون با یه مدل می ان بیرون
۲-یه مامانا بچه اش رو همراهی می کرد تا دمه کلاس می گفتن وواااای چقدر بعضیا بچه ننه هستن خوب خرسه گنده خودت برو
۳-فلانی رو ببین باید چوب کبریت بزارن بین دوتا چشماش
۴-فلان بچه رو دیدید خدا زیادش کنه چرا اینقدر زشته
۵- بابای فلانی که صبحها می اد معتاده
۶-فلانی سرریختش رو ببین باید ۲ زار بزاری کف دستش
اینقدر تو اون ۱۰ دقیقه گفتن که من مونده بودم اینا این همه حرف مفت رو از کجا می زنند و از اون روز تا حالا هر وقت می بینمشون خیلی احساس بدی پیدا می کنم که چرا اینقدر بخودشون اجازه می دن هر چیزی رو الکی بگن تمام کسایی که در موردشون اظهار نظر کردن رو کم و بیش میشناختم چون دختری الان ۱ ساله داره اینجا می ره و من با خیلیا سلام علیک دارم و می دونم بچه ای که بقوله اونا یه هفته بوده با یه دست لباس می اومده کلاس یه پدر فلج داره که مادرش داره به سختی امورات زندگی رو می گذرونه.....یا مامانی که خواب آلود می آد چون پرستاره و یه شبایی شیفته و مصلما تا صبح نخوابیده........به نظر من بعضی ها به یه رفتارهایی معتادن کاری هم به هیچ چیزی ندارن و عادت دارن همیشه حرفی واسه زدن داشته باشن این در صورتیه که دو تا خانم که این همه بدگویی همه رو می کنن رو اگه کسی بخواد تجزیه و تحلیل کن مملو از ایرادن
من که اصلا نمی دونستم سریالی به نام ویکتوریا هست بواسطه ستاره خانم باش آشنا شدم فکر کنم قسمت دوم یا سوم بود که گفت مامان این خانمه اسمشه ویکتوریاست کاشکی مامانه من این شکلی بود و من هم حساس شدم و دیگه نزاشتم ویکتوریا ببینه و برنامه خوابش رو یه جور تنظیم کردم که قبل از ۹ بخوابه و به ویکتوریا نرسه نه که فکر کنید حس حسادتم گل کرده باشه نه اینجوریا نیست چون نمی خوام از بچگی ذهنش درگیر اینجور مسائل که اصلا به سن و سالش ربط نداره بشه ولی خوب جالبه که خودم دیگه هر شب ویکتوریا رو می بینم و هر شب هم هی از خودم می پرسم چرا ستاره می خواد مامانش شبیه ویکتوریا باشه؟؟؟؟؟

مامان می دونی من می خوام بزرگ بشم چیکاره بشم من می خوام کارگر شیرینی فروشی بشم راستی آبتین هم می خواد بزرگ که شد دزد بشه![]()
در مورد موضوعی زنگ زده با من مشورت کنه حدود ۴۵ دقیقه واسش حرف زدم و راهنمایش کردم که نیوفته تو چاه وقتی تلفن رو قطع می کنم خوشحالم که چقدر خوبه که می تونی به یه دوست کمک کنی ۲۴ ساعت بعد با هم حرف می زنیم میگه راستی فلان کار رو انجام دادم تعجب میکنم می گم تو که می خواستی کار خودت رو انجام بدی واسه چی این همه وقته من رو گرفتی از این رفتارت خیلی ناراحت شدم تو که وقتی من می گفتم همه حرفای من رو تایید می کردی و آخر سر هم گفتی چقدر خوب شدی با تو حرف زدم..............و وقتی دوباره تلفن رو قطع می کنم به این نتیجه میرسم بعضی از آدما کاره خودشون رو می کنن و مشورت و وقت گذاشتن واسشون ذره ای ارزش نداره و فکر کنم تمام مدتی که من داشتم حرف میزدم اون تو دنیایی دیگه سیر می کرد
داشتم با ستاره زبان کار می کردم دیدم یکی کلید انداخت تو در گفتم ستاره بابا سعید اومد دیدم بیش تر از چند ثانیه طول کشید اومدم از تو چشمی نیگاه کردم دیدم یه زن و مرد و یه بچه پشته در هستن بند دلم پاره شد زود در رو باز کردم میگم شما به چه حقی کلید انداختید تو در خونه ما می گه مگه اینجا منزل فلانی نیست می گم نخیر نیست میگه ببخشید همسایه بقلیتون چی اوم فامیلش....نیست می گم نخیر نیست میگه حتما اشتباه اومدم من هم عصبانی شدم می گم شما غلط می کنید وقتی جایی رو مطمئن نیستید کلید می ندازید تو در خونه مردم بعد و وقتی هم می بینید در باز نمیشه ول نمی کنید و هی این کلید رو بیشتر می چرخونید می گه ببخشید ولی من سریع در رو می کوبم به هم و میام تو اینقدر ترسیده بودم که تا شب هی خوابهای عجیب و غریب می دیدم نمی دونم از اون آدمای شیرین مخ بودن یا دزد هر چی بودن من و دخترم رو حسابی ترسوندن.
چند روز پیش کفش جدید خریده بود همش به این فکر میکرد هر کی کفشام رو ببینه میگه وااای چه کفشایه شیکی چقدر خوشگلن(حرفایی که دلش می خواد بش بگن رو هی به من می گفت)ولی تا ۳ روز بعد خیلی ناراحت بود چون بفوله خودش هیچکسه هیچکس بش نگفته چه کفشایه خوشگلی داری....
و یعنی سال دیگه این موقع ما هم واسه دخترکمون خرید مدرسه انجام دادیم اینقدر وسواس فکری پیدا کردم که خدا می دونه ساله دیگه این موقع امیدوارم همه کارای مدرسه رو انجام داده باشیم چقدر شیرین کلاس اول رفتن دخترک به خودش گفتم اینجا هم میگم من به هیچ عنوان کیفه باربی و پرنسس و ........نمی گیرم پیرو همین حرفای من چند روز پیش تو تیراژه می گه مامان حالا که کیف باربی نمی گیری بیا واسم کیفه هانا مانتانا رو بگیر![]()


قربونت برم کی اینقدر بزرگ شدی که ما نفهمیدم کی مستقل شدی کی حسود شدی کی مغرور شدی کی وجودت پر از احساساته قشنگ شد که حس نکردیم کی.................؟تو واسه ما یه زندگی به تمام معنایی به اندازه تمام ستاره های آسمون که قابله شمارش نیست دوست داریم می دونیم توقعمون ازت همیشه از هم سن و سالات خیلی بیشتر بوده می دونیم که می دونی همه کارایی که می کنیم واسه خوده خودته می دونیم یه روز قدر همه این خستگی ها رو می فهمی می دونیم تو با این سن کمت خیلی خوب همه چیز رو درک می کنی می دونیم همه این روزها خیلی خیلی زود می گذرن اینقدر سرعتشون زیاده که نمیشه حتی یه نیم نگاه بهشون انداخت ........واسه همین می خوایم فقط از با تو بودن لذت ببریم
رفتیم خونه دوست مامانی(خاله مریم) داریم بر می گردیم بین دو تا صندلی ایستادی و داری هی سوال های جور واجور می پرسی می گی مامان خونه خاله مریم کجا بود می گم سعادت آباد چنان با تعجب می گی ا جداٌ می گم چطور مگه می گی آخه یه روز تیچر از همه بچه ها پرسید خونه هاتو کجاست دیبا گفت خونشون سعادت آباده بعد از من پرسید گفتم خوب خونمون تهرانه هر چی تیچر گفت کجایه تهران گفتم خوده تهران اینقدر خندم گرفته بود که تا شب که بابایی اومد وواسش تعریف کردم هی خندم میگرفت و یاده صمد آقا می افتادم
از روزی که ترم تابستونه شروع شد و بیشترین وقتش رو با من سپری کرد وابسته تر شد روزی ۱۰۰ بار می آد و بیان می کنه که دلم واست تنگ شده می گم عزیزم من که همینجام یعنی چی دلت واسم تنگ شده هر روز هم که از خواب بیدار می شه اولین چیزی که می گه اینه مامان دیشب که خوابیده بودیم اینقدر دلم واست تنگ شده بود زود بیدار شو دیگه......خوب با مشاور صحبت کردم می گه بین سن ۵ تا ۸ سال این عادتها واسه بعضی از بچه ها پیش می آد زیاد نگران نباش قبلا اگه صبح تا شب هم پیش باباش بود نمی گفت مامانم کجاست که من همیشه می گفتم چرا مثله بچه های دیگه سراغ من رو نمی گیره ولی چند روز پیش ۱ساعت گذاشتمش پیشه باباش تمام مدت به سعید گفته دلم واسه مامانم تنگ شده و غصه خورده تا چشمش هم به من افتاد زد زیره گریه که کجاااا رفته بودی من که بت گفته بودم دلم همش واست تنگ می شه حالا چه اشکی می ریخت که دلم خیلی سوخت که چرا با خودم نبرده بودمش چون به نظر من جایی که احساس ترس و دلهره داشته باشه باید حمایت بشه و جدیدا اینقدر از دور بودن از من می ترسه که من هم نگران شدم...

موضوع بعد اینه که چند هفته پیش کتابش رو تو کلاس جا گذاشته بود وقتی اومد خونه و متوجه شدیم که کتابش تو کلاس جا مونده به حدی غصه خورد که واسه خودم هم خیلی جایه تعجب داشت شب تا صبح مگه می خوابید و همش ابراز نگرانی می کرد و از فرداش از هر کلاسی که می آد همش استرس داره هر ۵ دقیقه یه بار میگه مامان ببین همه وسایل رو با خودم آوردم و اول وسایلش رو چک می کنه بعد می آد خونه تا به اینجا هم ختم نمی شه و بعد هم هی مرتب می پرسه میشه بری وسایلم رو چک کنی و یه جورایی وسواس فکری گرفته...هر چی هم بش می گم اگه چیزیت گم بشه ایرادی نداره اینقدر غصه الکی نخور ولی گوشه شنوا نداره.........
جدیداٌ خیلی می خواد از بچگیش بدونه من که تعریف می کنم تمامه وجودش میشه گوشه شنوا چنان قندی تو دلش آب میشه که خدا می دونه خوب اونقدر که اون می خواد بشنوه حافظه من یاری نمی کنه واسه همین خوبه باز اینجا رو داره که که یه روز مرورگر خوبی میشه واسه خاطراته کهنه بچگیش
رفته بودم پیش مدیر موسسه و هی گله کردم از ستاره که ستاره تکلیف نمی نویسه ستاره هیچی صحبت نمی کنه ستاره همکاری نمی کنه من خیلی وقت صرف کردم کی باید نتیجه بگیرم نیم ساعت داشتم گله می کردم دیگه آقای مدیر گفت اگه ستاره همکاری نمی کنه و تا الان چیزی نصیبت نشده می خوای کلاس رو واسه یه مدت کات کن گفتم نمی تونم دلم نمی آید گفت خوب بذار صداش بزنم بیاد تو دفتر ببینم وضعیتش تو چه مرحله ای تا بعد یه تصمیم درست بگیریم من هم ناراحت نشسته بود ستاره اومد و بعد از سلام و احوال پرسی با مدیرشون نشست و آقای مدیر شروع کرد با انگلیسی با ستاره حرف زدن و ستاره هم جواب دادن هی اون پرسید هی ستاره جواب داد هی من خیط شدم یه ۱۰ دقیقه با ستاره حرف زد و ستاره بدون ذره ای مشکل انگیسی صحبت کرد هم ذوق مرگ شده بودم هم خجالت زده دیگه کار ستاره که تموم شد گفت بره سر کلاس و رو کرد به من گفت خانم... شما من رو سرکار گذاشتید این بچه که هیچ مشکلی نداشت شما این همه گله رو از کجا واسه این بچه جور کرده بودید و کلی خواهش کرد که از این حساسیتهای الکیتون کم کنید و ستاره هم که دیگه جلو من خودی نشون داده بود خیلی شیرین و خوردنی شده بود و اون روز خیلی خوشحال شدم وااای اینقدر شیرینش زیاد که دلم بعد شکرک زد![]()
روز جمعه تصمیم گرفتیم بریم واسه ستاره یه اسباب بازی جدید بخریم خودش گفته بود واسم باربی ماریپوزا رو بخرید که هر جا گشتیم گیرمون نیومد در نتیجه ۵ تا از شخصیتهای دیزنی رو که تو یه بسته بود رو خرید و حسابی با این عروسکها شاد و خوشحال بود و روزه شنبه هم می خواست همه رو با هم ببره کلاس موسیقی که به زور گفتم نمیشه و راضی شد دوتا رو ببره و از کلاس هم که اومد داد دسته من و من گذاشتم تو کیفش خلاصه اینا رو گفتم تا به اینجا برسم تو خونه داشتم کار می کردم که گفت مامان دو تا از عروسکام نیستنن هی این ور رو بگرد اون ور رو بگرد نه خیر هیچ اثری از عروسکا نیستن هر چی هم می گم چی شده صداش در نمی آد حسابی ترسیده می گه مامان من داشتم با عروسکا بازی می کردم روم رو برگدوندم دیدم ۲ تا از عروسکا نیست دیدم شیطونه اومده عروسکا من رو برداشته می گه ستاره من از این دوتا خوشم می آد دیگه می خوام ماله خودم باشه بش می گم خوب شیطونه چه شکلیه می گه شبیه گربه بود تازه می گه به مامانت هم بگو دنبال عروسکات نگرده چون من دیگه عروسکا رو بتون نمی دم اینا رو می گفت و قیافش هم از شدت ترس مثل گج سفید شده بود من رو می گید دروغ چرا خودم هم حسابی ترسیده بودم که این چی داره می گه می گفت شیطون بم می گه به مامانت بگو که به بابات بگه شب که اومد حسابی بگیره کتکت بزنه و دعوات کنه ولی دنبال عروسک نگرده خلاصه که ۴ ساعت ما در گیر این مشکل بودبم تا این که اومدم جارو بزنم دیدم عروسکا پشته پرده تویه روسری بنده قایم شدند تا دیدیشون جیق و هورا که آخ جون پیداشون کردیم یادم رفته بود کجا گذاشتمشون من هم که خیلی عصبانی بودم گفتم میری تو اتاقت تا نگفتم نمی آی بیرون فسقل بچه با این قد ۱ متریت این همه وقته من رو گذاشتی سر کاااار .......تو این اوضاع احوال هم هی به خودم می گفتم نکنه جن ها این بچه رو اذیت می کنن و هزار تا فکر جور واجور اومد سراغم.......ا

هر ازگاهی گیر می ده که گوشای من رو سوراخ کن و من هم هی پشته گوش می اندازم تا چند روز پش هی گفت بریم گوشام رو سوراخ کنیم من هم که بیرون کار داشتم گفتم بیا بریم اگه دکتر باز بود میریم گوشات رو سوراخ می کنیم خلاصه که مامانی کاراش رو کرد و گفت بریم خونه دختر خانم پرسیدن پس حالا دیگه بریم دکتر گفتم مامان دکتر بسته بود گفت تو از کجا فهمیدی بسته بود چرا من ندیدم مگه دکتر مغازه بود که ما از دمش رد بشیم بگی بسته بود گفتم حالا که بسته بود فضولی نکن هوا گرمه بعد از ۲ دقیقه گفت واسم فلان چیر رو الان می خری گفتم نه پول ندارم گفت مامان خیلی دروغ میگیا وقتی پول نداری خوب بگو پول ندارم چرا الکی می گی دکتر بسته بود مامان خیلی زشته یه مامان بخواد از حالا به دخترش دروغ بگه هاااااااااااااااااا و تا خونه داشت زیر لب واسه خودش غر میزد.............
جمعه تولد بابا سعیده و ستاره می گه حتما باید واسش کیک اسپایدر بخریم تصورررر کنید![]()
هر شب می خواد واسه فردا لباس آماده کنه هر چی هم می گم مگه قرار کجا بریم که لباس آماده کنیم می گه حالا یه جا میریم این هفته روزای خوبی رو با دختر عمه هاش داشت این لباس عوض کردن هم در حدی داشت حاد میشد که دختر عمه هم هی می گفت برید واسه من لباس بخرید من لباس ندارم حالا بیا و این قضیه رو درست کن هر روز صبح که بیدار میشه می گه میشه امروز بریم واسه من ۲ دست لباس خوووووشگل بخری بعد هم قیافش رو کج می کنه می گه به خووودا من هیچی ندارم
![]()
بچه اش ساعت یک ربع مانده به ۵ تعطیل شده ولی تا ساعت ۵ و نیم نیومده دنبال دخترش همه ۱۰۰ بار بش زنگ زدن ولی هی می گه دارم می آم این کار هر روزشه چه دلی داره که هر جلسه ۴۰ تا ۴۵ دقیقه بچه رو تو کوچه نگه می داره ایناها همه در حالین که خانوم شاغل نیست فقط دلیل دیر اومدنش هنوز معلوم نیست.........؟چون به نظر من تو این دوره و زمونه بد آدم یه لحظه از بچه نباید غافل بشه و برنامه اش رو باید با بچه اش تنظیم کنه ولی بعضی هاااا نمی دونم چی فکر می کنن خیلی دوست دارم بدونم چی تو فکرشون می گذره که این قدر ساده از کنار همه مسائل مهم می گذرن....
دارم تی وی می بینم یه آهنگ از داریوش گذاشته با صحنه های دلحراش این روزهاااا نا خودآگاه اشکام سرازیز میشه ستاره می آد می گه مامان چرا گریه می کنی از دست این سربازها گریه می کنی قیافش رو معصوم می کنه و میگه گریه نکن من خودم بزرگ که شدم این سربازها رو آدم می کنم بغلش می کنم و می بوسمش یه دل سیر تو بغل دخترک گریه می کنم...از فرداها می ترسم از فرداهایی که براشون هزار یه آرزو دارم از فرداهاایی که ممکنه جیگر گوشت رو ازت بگیره همه کسایی که این روزها کشته شدن بچه هایی بودن که یه روز همه آرزوهایی مادر پدرشون بودن جقدر این زندگی بی رحمه .......
می دونم دیگه گوشه همه ار حرفهای انتخاباتی پره و ولی من امروز اومدم بگم که من دیروز واسه اولین بار رای دادی و تصمیم گرفتم آخرین بار هم باشه و دیگه خودم رو بازیچه دست یه سری دولتمرد نمی کنم
............
ستاره روز ۵شنبه واسه اولین بار تولد رفت و طعم تولد رفتن رو هم چشید و خیلی بش خوش گذشته بود و وقتی رفتم دنبالش مامانه ماندانا می گفت ستاره از همه بیشتر رقصیده اونم بخاطر این که گفته بودن هر کی بیشتر برقصه بش جایزه می دن و ستاره بخاطر جایزه کلی رقصیده ستاره در کل از اون بچه هایی که با جایزه خیلی خوب می تونی به جلو ببریش از کلاس ستاره اینا ۴ نفر بیشتر نیومده بودن تولد و اونایی که نیومده بود اعتقاد داشتن که از حالا اگه بزاریم بیان تولد در بزرگسالی نمی تونیم کنترلشون کنیم(واسم خیلی جالبه)واسه ماندانا هم یه بلوز باربی خریدیم که امروز تنش کرده بود باش اومده بود کلاس زبان و ستاره از این موضوع خیلی خوشحال شده بود و بش قول دادم واسه خودش هم یه دونه بخرم .......
خیلی دوست دارم زود زود بیام آپ کنم ولی نمی دونم چی باید بنویسم.......
دختر کوچولوی ما دیروز یه اسکوتر آبی خرید و اگر بخوام بگم الان چه احساسی داره باید بگم داره با اسکوتر تو هوا پرواز می کنه اینقدر ذوق زده است که حسابی شاکی شده که چرا بابا سعید می ره سرکار چرا نمی مونه تو خونه با من بازی کنه و من رو ببره پارک و ۹ ماه از هر روز رفتنه ستاره به کلاس زبان گذشت ۹ماهی که واقعا واسه خودش هم من سختی های زیادی داشت ولی الان که فونیکس ۷ رو تموم کرده و کاملا می تونه بخونه و بنویسه و کتاب قصه بخونه سختی همه اون روزها از تنم بیرون رفته از هفته دیگه گپ رو شروع می کنه و وارد مرحله جدیدتری میشه الان خودش اینقدر از کتاب قصه خوندنش لذت می بره که هی می گه به من فارسی هم یاد بده من می خوام فارسی هم بلد باشم ولی این که می گن بچه ها وقتی به سنه ۵ سال میرسن کلی تغییر می کنن حقیقت داره چون ستاره همه جوره بزرگ شده و انگار داره واسه مدرسه رفتن آماده میشه خدااا همه بچه ها رو حافظ باشه و ازشون مراقبت کنه![]()
می دونید چی این زندگی قشنگه که وقتی مریضی و یه گوشه خونه افتادی دختر کوچولوت بگه مامان نمی خواد هیچ کاری کنیا نمی خواد غذا درست کنیا عیبی نداره من از گشنگی می میرم می گم خدا نکنه دخترم می گه آخه اگه تو مریض باشی من دلم خیلی گریه می کنه و این که خدا یه بچه خوب بت داده بزرگترین نعمتیه که می تونسته در اختیارت قرار بده
بعد از ۸ ماه کلاس زبان رفتن دیروز واسه اولین بار ازم خواست که منو زود ببر من می خوام برم اکسرسایز می خوام شعرهای صبح رو یاد بگیرم و این واسه من خیلی خوشحال کننده بود که خودش می خواد صبح ها زودتر بیدار بشه و امروز صیح ساعت ۸ گذاشتمش کلاس زبان تا به اکسرسایز برسه ظهر هم که رفتم دنبالش رفتم پیشه معلش تا ببینم وضعیت درسیش چطوره که کلی خوشحالم کرد و گفت خیلی خوبه ولی امروز از همیشه خیلی بهتر بوده و کلی استیکر گرفته من هم گفتم بزارهمین الان تشویقش کنم و بردمش شهر کتاب گفتم هر چی دوست داری بخر که فقط پازل برداشت....حس می کنم شخصیتش داره تغییر میکنه و هم یه کم احساس مسولیتش بیشتر شده و هم یه کم بزرگتر شده و خیلی سعی می کنه خودش رو خوب نگه داره که ما ازش راضی باشیم و هی ازش تعریف کنیم..
دیگه امروز خیلی می خواست سنگ تموم بزاره تا از کلاس اومد گفت من می خوام همین الان مشقام رو بنویسم هر چی گفتم الان خسته ای گفت نه من دوست دارم الان بنویسم .....این در حالیه که همیشه می خواست شب که هوا تاریک شد مشق بنویسه....خلاصه که حسابی ما در تخولات این دختر کوچولومون حیرانیم
راستی کسی تجربه ای در مورد آموزشگاه واله داره؟
مرسی دوستایی که هی آدم رو تشویق می کنید و باعث میشید انگیزه پیدا کنم سعی می کنم نوشتن رو شروع کنم ولی چون یه مدت نبودم باید کم کم عادت کنم
واسه شروع از روز معلم میگم
از چند روز پیش با مامانای کلاس زبان قرار گذاشتیم که پول رو هم بزاریم و یه کادو کلی واسه معلمها بخریم و تو این فضیه من و مامان ثمین این مسئولیت رو به عهده گرفتیم و تصمیم بر این شد که یه ربع سکه و یه جعبه شیرینی و یه دسته گل خوشگل واسه معلمشون بخریم (با این توصیح که بچه ها از ۲۰ روز یه بار معلمشون عوض میشه ) و واسه معلم کامپیوتر و نقاشی هم یه شکلات خوری با تزینات خوشگل و یه جعبه شیرینی واسه دفتر مدرسه......در آخر هم من و مامان ثمین به این نتیجه رسیدیم که این بچه های ما هر کدوم واسه خودشون یه تیچر میشن تو خونه و از جیبه خودمون هم واسه بچه که ۱۱ نفربودن یکی یه دونه دفتر یادداشت خوشگل خریدیم که اونا هم خوشحال بشن وقتی رفتیم بالا کادوها رو بدیم اینقدر این بچه ها خوشحال بودن که حد نداره بعد که به مامانا گفتیم فقط گفتن دسته شما درد نکنه بعضیاشون هم که حتی نیومدن بپرسن که کادو چی گرفتید امروز خیلی واسم چالب بود که چقدر بعضیا می تونن نسبت به اطرافشون بی تفاوت باشن و خیلی ساده از کنار خیلی مسائل بگذزن
این خاطره از امروز بود که واسه شروع و زدن استارت هم باز جایه امیدواری داره![]()
سلام به دوستای خوبی که این مدت با این که از ما هیچ خبری نبود ولی جویای حال ما بودن و دیروز که بعد از مدتها اومدم تو این دنیای مجازی وقتی تبریکاشون رو دیدم کلی خوشحال شدم و با اینکه تو این ۱۵ روزه فرودین واقعا تصمیم گرفته بودم که دیگه وبلاگ نویسی رو بزارم کنار ولی دلم نیومد....امیدوارم سال ۱۳۸۸ واسه همه به خوبی و خوشی رقم بخوره و هر کسی هر ارزویی داره به آرزوش برسه....امسال می خواستم با خودم لپ تاپ ببرم و سفرنامه مالزی رو هر روز بنویسم که نشد که بشه چون اینقدر خودمون با عجله و به هم ریخته رفتیم که کم مونده بود خودمون رو هم جا بزاریم......
روزه ۲۸ اسفند ساعت ۳ به سمت مالزی حرکت کردیم البته پروازمون غیره مستفیم بود و اول باید می رفتیم بحرین.تقریبا از تهران تا بحرین ۱ ساعت نیم بود که خیلی پرواز خوبی بود و تو فرودگاه بحرین هم حدود ۳ ساعت ترانزیت بودیم تا ساعت ۸ شب که دوباره پرواز داشته باشیم واسه کوالا اینقدر که تو این فرودگاه از سرما لرزیدیم ی یه جورایی شبیه فریزر بود تا فرودگاه .. از بحرین تا کوالا رو نمی دونم چقدر تو راه بودیم چون اینقدر این ساعت رو عقب و جلو کردیم که الان یادم نمی آد تو مالزی قرار بود یه خانمی به اسم بی تا لیدرمون باشه و بیاد دنبالمون وقتی رسیدیم و همه کارهای ورودی به شهر رو انجام دادیم هر چی منتظر شدیم خبری از خانم بیتا نبود و بعد بیتا تبدیل شد به نیما یه پسر ریزه میزه که می گفت دانشجوی حسابداریه تو مالزی ...به ساعت مالزی ساعت ۱۰ صبح رسیدیم کوالا و واسه خودمون کلی برنامه ریزی کرده بودیم که امروز چه برنامه ای داشته باشیم ولی تا سوار اتوبوس شدیم آقای نیما فرمودن اتاق هاتون رو ساعت ۲ به بعد تحویل می دن و گشت رایگان تورتون امروزه و باید بریم واسه دیدن شهر .....این شد که ساعت ۱۰ صبح اول رفتیم به سمت برجهای دوقلو بعد معبد چینی ها . بعد کارخانه شکلات سازی و بعد کاخ پادشاهی و بعد باغ پرندگاااان . و در آخر هم چون هتل ما تو خیابون بوکیت پینتانگ بود همه رو رسوند و ساعت ۹ شب ما رو گذاشت هتل و اینقدر خسته بودیم که تقریبا شبیه جنازه بودیم تا آدم بدتر قضیه این بود که رو تور ما یه گشت رایگان گنتینگ هایلند هم بود که آقا نیما فرمودن الان که آخرین نفری هستید که رسوندمتون هتل فردا هم اولین نفر باید آماده باشید که ساعت ۸.۳۰ صبح بیام دنبالتون که بریم گنتینگ و نتونسیتم یه خوابه سیر هم داشته باشیم چون دوباره صبح کله سحر باید بیدار میشدیم و صبحانه می خوردیم و می رفتیم ...جایی که رفتیم خیلی جایه خوبی بود و به کسایی که اهله بازی باشن حتما خوش می گذره من خودم از هیچ وسیله بازی استفاده نکردم ولی سعی کردم ستاره با همه وسایلی که می تونست بازی کنه ولی این گنتینگ واسه خودش دنیاییه بخصوص تله کابین و درختای سر به فلک کشیده اون که آدم دوست داره ساعتها نگاهشون کنه تجربه خیلی جالبی بود از اون چیزاای که واسه کشف کردنش نیاز داری چند بار تجربه اش کنی و با یه بار رفتن نمی تونی ازش خوب لذت ببری اون روزی که رفتیم گنتینگ دوباره تا رسیدیم هتل ساعت ۱۱ شب شده بود و لحظه سال تحویل هم واسه ما خیلی بی مزه بود چون نه سفره هفت سینی نه برنامه خاصی و این جوری سال ۸۸ شروع شد این خیابون بوکیت پینتانگ یه خوبی که داشت وسط شهر بود که همه چیز دمه دستت بود تازه تا نیمه شب هم پر از آدم بود که اونجا هم من هم دوستامون کلی دعا به جون ساناز عزیز کردیم که پیشنهاد این خیابون رو بمون داده بود روزه شنبه هم خودمون رفتیم تو شهر یه دور زدیم و محله چینی ها رو دیدیم و ظهر اومدیم هتل یه استراحت کردیم چون شب قرار بود بریم کنسرت لیلا و منصور که از خانم لیلا و آقا منصور هر جی بگم کم گفتم که اینقدر برنامشون افتضاح و بی کلاس بود که آدم دلش می خواست سر خودش رو ببره که چرا این پول بی زبون رو آتیش زذه .ولی چاره ای نبود اشتباهی بود که کرده بودیم وباید تحمل می کردیم و در آخر هم تو قومه ایرانی با هم دعوا کردن و ما هم هی حرص خوریم که چرا این ایرانی ها همه جا بزن بهادر تشریف دارن و فرداش باز با دوستامون قرار گذاشتیم بریم پارک آبی که اونجا هم جایه جالبی بود و ستاره خیلی خیلی بش خوش گذشته بود و واسه خودش کیف می کرد و دوباره تا اومدیم هتل یه استراحت کردیم و قرار بود بریم کنسرت سیاوش قمیشی این یکی هم جاتون خالی چون واقعا بی نظیر بود و اینقدر برنامه عالی بود و مردم استقبال کردن که سیاوش از مردم که خداحافظی کرد رفت و همه گروه کنسرتش هم رفتن اینقدر مردم گفتن دوباره دوباره و سیاوش دوست داریم که بعد از ۱۰ دقیقه دوباره برگشتن و ۱۰ دقیقه دیگه واسه مردم برنامه اجرا کردن...و شب اومدیم هتل وسایلمون رو جمع کردیم چون صبح عازم پنانگ بودیم
یه چیزه جالب این بود که تو توره ما یه دختر بچه چادری بود که خیلی حسابی حجابش رو رعایت کرده بود که وقتی رفته بودیم دمه کاخ شاه هر چی خارجی اونجا بود بخصوص چینی ها اومدن ار دختر درخواست کردن باشون عکس بگیره و دختر بچه با حجاب ایرانی ساعتها مشغول عکس گرفتن بود
قسمت پنانگ رو بعد می نویسم الان هم خودم رو کشتم تا یادم بیاد چی به چی بود و کلا خیلی خلاصه نویسی می کنم. در کل می تونم بگم مالزی خیلی کشور خوبی بود و واسه این که مسافرت کنی باید وقته بیشتری بزاری و به نظرم نسبت به تایلند هم خیلی بهتر بود و اگه کسی بخواد بره من پیشنهاد می دم بره مالزی ...این چند روزی هم که ما اونجا بودیم هوا خیلی خوب بود و گرمایی که ازش می گفتن اصلا اذیتمون نکرد.از سفر گفتن کار آسونی نیست بخصوص که اگه بخوای بنویسی تا اونجا که مغزم یاری می کرد نوشتم کمییاش رو به بزرگی خودتون ببخشید بیشتر عکسا خانوادگیه من چند تا از عکسایی که مورد شرعی نداره رو اینجا می زارم که شما هم بی نصیب نمونید.
فرودگاه بحرین

کاخ پادشاه مالزی

برجهای دو قلوی پتروناس که به شهر قشنگشون زیبایی بیشتری داده بود

دمه کارخانه شکلات سازی( البته به قول نیما.)چون بیشتر شبیه کارگاه شکلات سازی بود تا کاااارخانه

برج مخابرانی مالزی

یه آقتاب پرست که هر کی می خواست می تونست باش عکس بگیره.سعید و ستاره یه مار رو انداختن رو دوششون عکس گرفتن البته من عکسش رو اینجا ندارم چون همونجا عکسش رو بمون فروختن

تویه معبد چینی هاااا که هی می گفتن عکس نگیرید
و

اگه حتی این بچه رو اون ور دنیا ببری که تو شهربازی کیف کنه ولی باز چشش دنبال همین پارکهای ساده و معمولیه

بقیه عکسا واسه پنانگه که سر فرصت می زارم
فکر کنم این ۲ هفته اخر سال به اندازه همه سال مشغله فکری داشتم و منی که این همه به اینترنت اعتیاد داشتم اصلا حوصله اینترنت گردی رو هم نداشتم...روزه دوشنبه سعید زود اومد خونه و گفت خیلی بدنم درد می کنه و فردا صبحش هم گفت اینقدر بدنم درد می کنه که نمی تونم از جام پا شم نمی تونم برم سرکار طرفا عصر بود بش گفتم سعید به جون تو ابله گرفتی این دونه ها رو ببین می گفت نه من هم زیاد بش اصراز نکردم که بابا ابله گرفتی گفتم بزار خودش به این نتیجه برسه شب خوابیدیم دیدم نصفه شب می گه پاشووووو من رو نیگاه کن بنده خدا پاشده بوده بره دستشویی یه دفعه قیافه خودش رو که نیگاه می کنه وحشت می کنه خلاصه که این ابله جاان هم کم لطفی نکردن و حسابی خال خالیش کردن اینقدر شدید گرفته بود که حد نداشت حتی تو چشش هم زده بود دیگه بدونید من چه نقش پرستاری رو بازی کردم فردا عصر رفتیم دکتر پوست که یه سری دوا بده که این وضعیت بد یه ذزه قابله تحمل تر بشه و اینقدر لوسیون و پماد و قرص داد بخوره که حد نداره تا الان هم داروهای دکتر خیلی خوب بود و تفریبا هر ۱ ساعت یه بار داریم دوا می زنیم به این امید که تا ۴شنبه خوب بشه ولی این مریضی از بدی داشت یه خوبی هم داشته چون باعث شد شوهر جون چند روز تو خونه بمونه و حسابی ما رو از تنهایی در بیاره و ستاره هم که حسابی با موندن باباش تو خونه حااال کرد
امشب داشتم فکر می کردم که ما الان یه بار هم سفره هفت سین تو خونه خودمون ننداختبم و همشه ۲روز قبل از عید رفتیم مسافرت هر سال می گیم ساله دیگه عید خونه خودمون می مونیم ولی باز سال جدید که می آد دوست داریم یه جایی بریم ولی باز الان جو گیر شدم دلم می خواد ساله دیگه خونه خودمون باشیم و ۱ ساعت دیگه پشیمون می شم ولی امسال تصمیم گرفتیم که یه سفره هفت سین کوچیک با خودمون ببریم و تو هتل واسه خودمون خلوت کنیم( باز از اون دروغای شاخ دار گفتم چون من خودم یه ادم ددری هستم اصلا از هر چی خونه نشستنه بیزام تو تهران تو خونه خودم نمی شینم حالا می خوام برم مالزی بشینم تو هتل)چون تا اونجا بریم برنامه تحویل سالی که تور واسمون تدارک دیده رو ببینیم بی خیال همه این حرفا می شیم
امسال خونه تکونی به هیچ شکلی نکردم هیچ خریده عیدی نکردم و تو این ماه آخر سال که همه بدو بدو در حاله خرید هستن ما خیلی ریلکس تو خونه نشستیم و از چند تکه شدن اعصابمون جلوگیری کردیم
هزار تا حرف خوب و بد دارم واسه گفتن که همشون رو خیلی ساده از کنارشون می گذرم زیاد بشون پر و بال نمی دم خودم رو نصبت به پارسال که مقایسه می کنم می بینم همه جوره ۱۸۰ درجه تغییر کردم و خودم از این همه تغییرات خیلی خوشحالم چون دیدم نصبت به زندگی و همه اطرافم خیلی عوض شده و صبرم خیلی زیادتر شده و سعی کردم زندگی رو با اون دیدی که من دوست دارم نیگاه نکنم با اون دیدی که واقعیه نیگاه کنم و امیدوارم امسال هم ساله خوبی واسه من باشه چون تو ساله گذشته من به خیلی از اروزهای بزرگ و کوچیکی که داشتم رسیدم و خدا رو بخاطر همه خوبی هایی که در حق من و خانواده ام کرده سپاسگزارم
امسال به همه کسایی که به ستاره ربط داشتن عیدی دادیم ازشون بخاطر زحماتی که می کشن تشکر کردیم چون به نظر من این عیدی آخر سال از همه چی بیشتر می چسبه من خودم هنوز که هنوزه از عیدی گرفتن لذت می برم و من رو یاده حال و هوا بچگی می بره.
امیدوارم ساله نو واسه همه دوستایی خوبی که این دنیای مجازی پیدا کردم ساله خوبی باشه و امیدوارم همه به آرزوهاشون برسن و مهمترین نعمت دنیا که سلامتیه همه ازش بهره مند باشن.....
سلام به همه دوستاااای خوبی که جویای حال ستاره بودن و به ما لطف داشتن
حااال دختر ما خوبه خوبه و پرونده آبله مرغون بسته شد و تو این مریضی ستاره من تجربه های جالبی بدست آوردم و خیلی دیدم نسبت به آدمهای اطرافم عوض شد ولی هر چی بود به خوبی و خوشی تموم شد
من کم و بیش پیشه همه می رم ولی سرعت اینترنتم خیلی پایینه و خیلی به سختی می تونم نظر بزارم اینقدر این سری غیبتم طولانی شده که نمی دونم از کدوم قسمت حرف بزنم و وقتی مدتی از این دنیا دور باشی نوشتن خیلی سخت میشه
تا می ام سر وبلاگش می گه مامان می خوای بنویسی من آبله مرغونم خوب شده.ولی من هر بار می نویسم ولی بخاطر سرعت بد نمی تونم ثبت کنم
این روزها اینقدر با دختر کوچولوم سرگرم هستم که گذشت زمان رو حس نمی کنم وقتی با هم می ریم بیرون و واسه خرید هر چیز نظر می ده و می خواد اظهار عقیده کنه کیف می کنم و باور دارم خوشبختی با همبن بچه های کوچولو معنا می گیره نه چیزه دیگه .
وقتی با هم میشینم با عروسکاش بازی می کنیم و من هم پا به پایه ستاره با عروسکا عشق می کنم خدا رو هزار بار شکر می کنم که به من این امکان رو داده که لحظه لحظه بزرگ شدن ستاره رو حس کنم و عاشق باشم..
دیروز بردمش استخر ولی دلم می خواست فقط نگاش کنم واسه همین تموم مدت کنار استخر کودکان نشسته بودم و ستاره رو نیگاه می کردم و اگه کسی حواسش به من بود می گفت این دیونست که این همه پول داده ولی نشسته بچش رو نیگاه می کنه وقتی خنده های ستاره رو تو استخر می دیدم دلم می خواست پرواز کنم و ۳ساعت دقیق من نشستم و نگاش کردم و خودم از شادی اون لذت بردم می دونم این حس مختص من تنها نیست و همه مادرها عاشقانه بچه هاشون رو دوست دارن و خدا رو شکر واسه این نعمت خوب و بزرگ که بعضی وقتا ازش غاقل می شیم و دل به چیزای الکی زندگی می بندیم
از روزه شنبه که کلاس زبان تعطیل شده بساط باربی بازی داغ شد و این عروسکای بیچاره یا دارن حموم میرن یا لباساشون شسته میشه یا دارن شیک می شن برن مهمونی امروز هم دنبال یه عروسک مرد می گشت که با باربی ها ازدواج کنن و پدر بچه ها بشه
این پست رو یه هفتست نوشتم ولی تمومش نکرده بودم ولی از بس همه گله کردید نیمه کار آپ می کنم ولی خواستم بگم گل بود به سبزه نیست آراسته شده می آم می گم چی شده ولی وقتی بدونید بم حق می دید تا قبل از مسافرتم به همه سر می زنم و یه پست می زارم این پست نه عکس داره نه آیکون واسه بعدی جبران می کنم
دیشب داشتم به سعید می گفتم دوستای ستاره هر کدوم دارن به نوبت میرن مرخصی چون بازاره آبله خیلی تو بچه ها داغ شده گفتم همین روزاست که نوبت ستاره میشه نمی دونستم فردا ظهر که می خوام لباساش رو عوض کنم می بینم که چند تا دونه تو بدنش هست و تا بعد از ظهر هم چند تا دیگه اضافه شد ولی تا الان که تب نکرده و امیدوارم که سبک بگیره هر چند که همه می گن فردا معلوم میشه که سبک بوده یا سنگین ولی باز عیبی نداره چون بچه است و هر چی زودتر بگیره خیالمون راحت تر میشه .ولی بمیرم دلم نمی آد این دونه ها رو نیگاه کنم چون دله خودم یه حالی میشه و یاده بچگی خودم می افتم که مامانم گفته بود نباید این دونه ها رو بخارونی و من چه زجری می کشیدم و الان فقط نگران خارشش هستم.بعد ازظهر هم به دکترش زنگ زدم دیدم نیست یادم اومد ۲شنبه ها تعطیله زنگ زدم به شوهره دوستم ببینم دوایی چیزی لازم داره یا نه و احتیاج هست ببرمش دکتر که گفت نه هیچ کاری نکن فقط اگه شروع کرد به خاریدن یه شربت واسش از داروخانه بگیر و آبله تو این سن از سرماخوردگی هم راحت تره و خیالم رو راحت کرد.حالا که با تازه اوله مریضی هستیم امیدوارم به خوبی مریصی دخترمون خوب بشه
به همه می آم سر می زنم اگه دیر شد ناراحت نشید شرایطم یه ذره استثتایی هست![]()
دیروز ملافه و لحاف تختش رو داده بودم خشکشویی وقتی دید یه دفعه جا خورد می گه مامان پوسته تختم کجاست
نارسیس عزیز مرسی از لطفت تو بلاگت که نمیشه نظر گذاشت اینجا ازت تشکر می کنم ![]()
دیروز ازم می پرسه مامان تو کی هستی من هم فکر کردم می خواد هویت من رو در بیاره واسش توضیح دادم میگه نه منظور اینه که تو چی کاره ای بش می گم من خانه دار هستم دخترم می گه یعنی شغلت ظرف شستن و جارو کشیدنه گفتم نـــــــــــــــــــــــــــــه
من مدیر خونه هستم
من رئیسه کاسه بشقاب ها هستم
و کلی از شغل شریفه خودم واسش توضیح دادم که من کی بودم و کی شدم
همش بخاطر تو الان شدم مدیر خونه وگرنه الان مدیره کاغذ ها بودم
گفتم حالا یه دفغه جو گیر میشه که بیا برو سرکار این سوال چیه می پرسی دختر جااان
ولی خودمونیم وروجک هم فهمیده که من چی کاره هستم![]()

خیلی خواسته فیگورش اختصاصی باشه یعنی الان دیگه آخر فیگور گرفتن بوده واسه عکس![]()

دیروز ستاره رو برده بودم دکتر قبل از اینکه بریم زنگ زده بودم وقت بگیرم که منشی اش گفت تا هفته دیگه وقت نداریم و من هم هی اصرار که واسه امروز یه وقت به ما بده که هی منشی اش می گفت ویزیت شده ۲۰ تومن گفتم باشه بابا چقدر میگی تو راه به سعید گفتم من هر بار می رم دکتر می بینم همه می آن به منشی یه چیزی بیشتر از ویزیت می دن ولی من هیچ وقت ندادم بیا این سری بدیم فکر کنم از من که بش پول نمی دم خیلی لجش می گیره خلاصه رفیتم دکتر و موقع حساب کردن سعید وقتی اومد ویزیت رو بده ۵ تومن بیشتر داد که حالا مگه منشی می گرفت نه نمیشه واسه چی این کار و می کنید و کلی داشتیم با هم چک و چونه می زدیم که بابا یه شیرینی ناقابله و خلاصه بزورر پول رو دادیم و اومدیم بیرون دیدم سعید می گه یه جوریی گفتی همه بش پول می دن که من هی گفتم ۵ تومن زشت نباشه ولی این بیجاره که خیلی جا خورد حالا من موندم من اشتباه می دیدم که بش پول می دادن یا دختره عوض شده بود ولی سعید می گه ۱۰۰٪ تو اشتباه می کردی ولی بقول سعید حالا هر چی بود ولی ارزش داشت چون دیگه ما رو یادش می مونه و هر وقت نوبت بخوایم بمون می ده
چند روزه دارم به این فکر میکنم چقدر مامانای این دوره بد شدن در حالی که فکر میکنن خیلی خوبن و خیلی به بچه هاشون می رسن نمی دونم هدفشون از این همه لوس کردن بچه هاشون چیه چرا به آینده این بچه ها فکر نمی کنن چرا نمی زارن این بچه ها یه ذره مستقل باشن و خودشون تصمیم بگیرن چرا می خوان همه عالم و آدم واسه دردونه هاشون غش و ضعف برن و هم برده حقله به گوشه بچه هاشون باشن چرا نمی زارن بچه ها بچگی کنن چرا همه چیز رو با همه چیز قاطی می کنن چرا فکر می کن هر کی بیشتر بچه اش رو بالا و پایین می کنه مامان خوبیه چرا خوب بودن رو به بچه ها با خریدهای رنگارنگ یاد می دن چرا همه فکر میکنن خودشون بهترین مامان دنیا هستن و بچه شون بهترین بچه دنیاااا چرا یه ذره به واقعیتهای زندگی درست نگاه نمی کنیم چرا نمی خوایم قبول کنیم بچه ما هم ممکنه یه وقت بچه ای رو بزنه ممکنه شیطنت کنه ممکنه کسی رو عاصی کنه چرا فکر می کنیم بچه ما تافته جدا بافته است چرا فکر می کنیم همیشه همه بچه ها در حق بچه ما ظلم می کنن و چرا فکر می کنیم اگه بچه مریض شد دنیا تموم میشه و همه فکر می کنن ما رو مقصریم اگه یه وقتاایی بیکار باشید فکر کنید که یه ذره با بچه ها واقع بینانه تر رفتار کنیم اگه بچه ای با ستاره دعوا کنه و منجر به کتک کاری بشه نمی رم جلو حتی اگه باعث بشه ستاره کتک بخوره می گم بزار کتک بخوره عیبی نداره ولی یاد می گیره خودش کتک بزنه هیج وقت دنبالش راه نیفتادم بش بگم این رو بخور اون رو بخور وقتی خیلی کوچیک بود یه بار برده بودمش پیش پرفسور سلطان زاده اون بم گفت هیچ وقت بش نگو بیا این رو بخور و اون بخور این بچه خودش یه انسانه هر وقت به چیزی احتیاج داشته باشه خودش اعلام میکنه می گفت من زبونم مو در آورد از بس به این مامانا گفتم این رفتارتون اشتباهه ولی هیچکس گوشه شنوا نداره هر ترم می رم به معلمش می گم با ستاره جدی برخورد کنید نمی خوام اگه کاره اشتباهی کرد ملاحظه کنید می خوام بدونه فرق خونه و جامعه تو چیه می خوام بدونه دنیا یه دنیا واقعیه نه یه رویا که مادر و پدرش با تصورات غلط اون رو اون جوری که دوست دارن واسه اون ساخته ان چون می خوایم به نحوه احسن وارد جامعه بشه ولی در کل یه کم چشامون رو باز کنیم و آینده رو تصور کنیم البته به صورت واقعی و سعی نکنیم آینده بچه هامون رو با این حساسیتا الکی خراب کنیم( به کسی بر نخوره چون مخاطبه خاصی نداره و یه سری دردل بود از دسته مامانا که دلم می خواست اینجا بنویسم چون من یه مامان واقعی رو دیدم که هر کی بش می گفت بچه ات فلان کار رو کرد یا فلان حرف رو زد حرفه هیچ کس رو قبول نداشت و همیشه فکر می کرد همه با بچه اش دشمنن و فکر می کرد همه اشتباه می کنن جز بچه خودش ولی چون حرفه کسی رو گوش نمی داد و فکر می کرد همه به اون و بچه اون حسودی می کنن جوابه ندونم کاریش رو دید و باعث شد بچه اش بچه ای بار بیاد که اون مادر روزی هزاران بار از خدا می خواست بمیره ولی روزگار بچه عزیز دردونه خودش رو نبینه وقتی دیگه کار از کار گذشته بود فهمیده بود سالها داشته اشتباه زندگی می کرده و محبتهایی که یه عمر الکی کرده همه باعثه از بین رفتنه پازله آینده اون بچه بوده نه ساختنه آینده اون بچه پس بیاید خیلی عاقلانه با بچه ها رفتار کنیم حتی اگه باعث می شه دختر یا پسرمون ناراحت بشه و بعضیا اتیکت مادر بد بودن رو بمون بزنن)
دلم می خواد وبلاگم بدونه نام و نشون بود که هر چه رو دوست داشتم توش می نوشتم بدون در نظر گرفتنه محدودیتها ولی امکانش نیست و حوصله داشتن به وبلاگه دیگه رو هم ندارم این حس وقتی به آدم دست می ده که حس کنی جایی رو که انتخاب کردی جایه خوبه نبوده واسه گفتنه نا گفته ها
دختر کوچولوی ما روزه شنبه واسه اولین بار(مانیتر) همون مبصر خودمون شد و اینقدر ذوق کرده بود و خوشحال بود که حد نداشت و روزه یکشنبه از کله سحر من رو صدا می زد که پاشو من مانیتر هستم باید برم کلاس زبان![]()

هی می خوام آپ کنم ولی نمی دونم چرا نمیشه هی یه سنگ می افته تو اینترنت و نوشته هام می پره.این چند وقت ما سرمون خیلی شلوغ بود و حسابی درگیر زندگی بودیم اول از همه که خاله ستاره داره عروس میشه و دله ما خیلی از عروس شدن خواهرمون می گیره چون این خاله خیلی به ما لطف داشته و با رفتنش به خونه بخت ما از یه سری نعمتها محروم میشیم ولی امیدوارم خوشبخت بشه و با همسر آینده اش روزای خوبی رو در کنار هم داشته باشن
پس با این حساب با هفته ای که گذشت اصفهان بودیم و دخترک ما حسابی به شیطونی مشغول بود و قسم خورده بود از دیوار راست بالا بره و تو مهمونی که خونه مامانم بود من بطور کامل ازش غافل شدم ولی فکر کنم بقیه خیلی از دسته شیطونیاش حرص خوردن تازه با یه پسر بچه از خاندان آقا داماد جفت شده بود و دیگه کیفش حسابی کوک بود و اینقدر بدو بدو کرد که فرداش سرما خورد ولی خدا رو شکر روزی که برگشتیم تهران در مدت ۲ روز به مقدار خیلی زیاد آب کیوی و پرتغال نوش جان کرد و خوب شد به نظر من آب کیوی واسه سرما خوردگی معجزه می کنه در مورد ستاره که این طور عمل کرد روزه شنبه باید واسه کلاس موسیقی یه شعر حفظ می کرد من هم یادش داده بودم با ریتم شعرهای مهد کودکی روز کلاس موسیقی دیدم وای چه سوتی دادم من باید از رو نت بش می گفتم و رفتم به مریم جون بگم که تا رفتم و اومدم حرف بزنم خودش فهمیده بود واسه چی رفتم و کلی خندید می گفت چرا شیش و هشت یادش دادی گفتم والا اصلا حواسم نبود
چند وقت پیش جایی بودم که یه آقای تحصیل کرده در مورد استعدادهای خلاق اونجا بود می گفت دخترت یه چیزی میشه گفتم نه بابا این دختر من حالا و هواش با بقیه فرق می کنه و تو دنیای خاصیه بعد کلی در مورد ستاره و تمام خصوصیات اخلاقیش گفت چیزایی که من نمی دونم اون از کجا می دونست گفت من سنم بالاست و تجربه های که دارم خیلی زیاده ولی وقتی به حرفای من در مورد دخترت رسیدی من ۷تا کفن سوزوندم ولی هر از گاهی یادم باش و یه فاتحه واسم بفرست.گفت این بچه ها خیلی نهفته هستن و ظاهرشون با باطنشون خیلی فرق می کنه و من هم گفتم امیدوارم این باشه
دیگه ما نه لپ لپ می خریم نه سک سک ما الان تو خط آدماس باربی هستیم بخاطر کارتاش
دارم با مشقت تایپ می کنمااااااااااااااااااااااااااااااااا و اخرین خبر این که بعضیا پرسیده بودن کجا می خوایم مسافرت بریم با اجازه همگی ما واسه عید عازم مالزی هستیم و جا همه رو خالی می کنیم.و هفته دوم هم اصفهان چون به احتمال ۹۰ درصد عقد خواهرمون می باشه
من این همه از شیطونیا ستاره حرص می خورم ولی دلم می خواد تو کلاس زبان بیاید بینید چی می گن هر ترم معلمش اینقدر ازش تعریف می کنه که چقدر خانمه بهترین بچه کلاسم ما ازش راضی هستیم و همش تو کلاس ستاره رو واسه بچه ها مثال می زنیم
منم تو دلم می گم به حقه چیزا ندیده و نشنیده![]()
در آخر هم می خوام از سعید خوبم واسه همه مهربونیایی که در حقه من میکنه تشکر کنم هر چند که می دونم از اینکه اینجا عنوان کنم چی کار می کنه خوشش نمی آد ولی حداقل کاری که می تونم کنم اینه که اینجا ازش تشکر کنم و بگم قدر همه مهربونیات رو میدونم و همه جوره دوست داشنت رو بم ثابت کردی امروز ۸ سال از آشنایی ما با هم می گذره روزای بدی رو در کتار هم داشتیم ولی خدا رو شکر همشون دفن شدن از صمیمه قلبم بت می گم دوست دارم![]()
روزه ۵شنبه سالگرد فوت پدرم و روزه ۲۲ بهمن سالگرد فوت پدر سعید.دو تا عزیزی که جایه خالیشون رو تو زندگیمون خیلی محسوسه و هنوز به نبودشون عادت نکردیم........................................
فعلا عکس ندارم چون با لپ تاپم ولی در اولین فرصت با عکسای جدید می آم![]()
پی نوشت:*******اینترنتم دچار مشکل شده تا درست بشه میام به همه سر میزنم گفتم که گفته باشم نگید چقدر بی معرفته این مامان ستاره
*******
این روزا بزرگ شدن ستاره رو به عینه دارم می بینم و تفاوت رو نسبت به قبل در وجودش حس می کنم.ظهرها که میرم دنبالش همه بچه ها آروم می آن از خودشون ذوق و شوقی نشون نمی دن ولی این ستاره چنان با سلام و هورا و مامانه خوبم میاد بیرون که هر کی نفهمه فکر می کنه یه ۲ ساله مامانش رو ندیده همیشه همیطور بوده و شبا هم که پدرش می اد صد البته هوراها بیشتر میشه شاید باورتون نشه من اگه روزی ۱۰۰ بار برم دستشویی تا بر میگردم ستاره باید قایم شده باشه و من پیداش کنم این پروژه از اون پروژه هایی که هیچ وقت تو ذهنه این بچه کم رنگ نمیشه و یه وقتایی که من کار دارم هم اعصابه منو خورد می کنه.جدیدا یاد گرفته تا کاره بدی می کنه و دعواش می کنم سریع می گه مامای آیم سوری اینقدر این جمله رو قشنگ می گه که دلم می خواد فشارش بدم .![]()
این روزا می بینم دخترک می آد به من یواشکی از دوستاش می گه بعد هم کلی سفارش میکنه که به ماماناشون نری بگی![]()
این روزا آینده نگری رو در وجودش حس می کنم وقتی واسش یه خوراکی می خرم وقتی به ته میرسه نمی خوره قایم می کنه که مبادا تموم بشه نگه می داره وقتی دوباره از اون خوراکی واسش خریدیم بقیش رو می خوره![]()
این روزا وقتی می اد پیشه من و میگه مامان من رو یه چک کن فکر کنم سرما خورده باشم قند تو دلم آب میشه
۰(چون خیلی هوا سلامتی خودش رو داره و اگه بدونه چیزی واسه سلامتیش خوبه اگه مزه زهر هم بده می خوره و بر عکسش هم صدق می کنه)
این روزا وقتی معلمش به من می گه اعتماد به نفسش خیلی خوبه ازاین همه شلوغ بودنش خوشحال باش نفسه راحت می کشم![]()
این روزا وقتی دوست بابا سعید بش می گه بابات کچله ستاره بر میگرده می گه نخیرم بابام بهترین بابای دنیاست ذوق می کنم![]()
حس می کنم دخترک داره بزرگ میشه داره معنی خیلی از چیزا رو می فهمه ![]()
از حالا یه گوشه از اتاقش رو پر کرده از وسایلی که بقوله خودش می خواد با خوش ببره مسافرت فکر کنم تا الان یک سوم اتاقش رو کنار گذاشته تا ۲ ماه دیگه چقدر خرت و پرت جمع کنه خدا میدونه![]()
الان هم داره با من چک و چونه میزنه بزار من برم ظرفا رو بشورم برم تا خسارت به بار نیورده![]()
این هفته خیلی سرم شلوغ بوده و اصلاُ نمی دونم کی شب شده شب هم که میشه با سعید مشغول سریال دیدن می شیم اون هفته سریال لاست رو تموم کردیم و از اون جمعه PRISON BREAK
رو شروع کردیم که اولش که شروع کردیم زیاد به دلم نچسبید ولی الان عاشقه این سریال هم شدم و به نظرم خیلی جذابه.
چند روز پیش دوستم بعد از چند ماه اومده بود پیشم و کلی چیزای خوشگل واسه ستاره خریده بود که ستاره یه نیم ساعت اول از اومدن مهمون خوشحال بود ولی از بعدش هی می اومد می گفت چرا این مهمونمون نمی ره خونشون خسته شدم یعنی می خواد شبم اینجا بخوابه
هر چی می گفتم زشته این حرف رو نباید بزنی ولی باز می گفت آخه خسته شدم و علتش هم این بود که من همش داشتم با دوستم حرف می زدم و دخترک ما از این مسئله ناراحت بود. البته دوستم هم میشنید ستاره چی میگه ولی خدا رو شکر اینجوری نیست که ناراحت بشه چون می دونه که بچه هست ولی بعد کلی باش حرف زدم که این حرف بده فکر می کنید چه نتیجه ای داد ؟تازه حساس تر شد و باز شبه جمعه که مهمون داشتیم هی می گفت دیگه نصفه شبه چرا نمی رن خونشون
گفتم اومدم ابروش رو درست کنم چشش هم کور کردم و حس می کنم نباید رو کارایه اشتباهش زیاد حساسیت نشون بدم چون لجبازی می کنه و بدتر باعث کشمکش بینمون میشه![]()
ما دیروز رفتیم پرشین بلاگ جایزمون رو گرفتیم دستتون درد نکنه
خانم پولاد زاده هم خیلی خانمه خوب و باشخصیتی بودن.تا رسیدیم اونجا ستاره تا چشش به کیکا افتاد گفت گرسنه ام و هنوز نه سلامی نه علیکی ستاره مشغول کیک خوردن شد
دیگه خودتون می تونید تصور کنید من چه حالی داشتم![]()
امروز هم بردیشم پارک پردیسان کایت بازی کنه چنان خنده هایی می کرد که همه از خنده های ستاره خندشون گرفته بود کلا این بچه ها با یه چیزای ساده دلشون خوش میشه و با یه اخم ساده هم دلشون میشکنه.
خیلی دوست داره تو کارای خونه مشارکت کنه مثله ادم بزرگا می خواد منو گول بزنه که مامان بیا با هم ظرف بشوریم جارو کنیم دستشویی رو بشوریم لباسا رو بشوریم(اینا رو با یه حالت خاص می گه واسه خودم مینویسم که این حالتش تو ذهنم بمونه)البته نا گفته نماند که من همه این کارا رو باید یواشکی انجام بدم چون وقتی ستاره می خواد کمک کنه تازه کاره من رو ۱۰۰ برابر میکنه فرض کنید اگه مهمون داشته باشم وقتی که دارم تند تند کار می کنم ستاره هم هی تو دست و پا من می چرخه و حرف میزنه و سوالای الکی می پرسه و می خواد کمک کنه دیگه نمیدونم چی کار باید بکنم ![]()
ستاره:مامان من یه خوابی دیدم
مامان:چه خوابی دیدی؟
ستاره :خواب دیدم پدربزرگم بم گفت ستاره تو دیگه باید نماز بخونی من الان می خوام برم نماز بخونم
مامان:دیگه پدر بزرگت بت چی گفت؟
ستاره:گفت مامانت خیلی زشته![]()
مامان:ستاااااااااااااااااااااااااااااااره
ستاره:خنده های مستانه
ستاره اصلا پدر بزرگ نداره![]()

عاشقه آهنگ When I grow up ازPussycat dolls شده و ما رو کچل کرده چون تمام مدت داره گوش میده تازه می گه بقیه اش رو هم بزار
واسه من آهنگه خارجی گوش می کنه چه غلطا.تا حالا نشده یه موزیک ویدو ایرانی رو با دقت نگاه کنه ولی خارجی که باشه هر چی می خواد باشه چنان با دقت نیگاه می کنه که آدم باورش میشه همش رو می فهمه به این میگن تهاجم فرهنگی
فرداها چه خبره خدا داند


این یکی از نقاشی های ستاره است سعی کردم از بیشتر نقاشی هاش عکس بگیرم ولی متاسفانه خیلی خوب نمیشه اینم شانسی توشون خوب در اومد که گفتم همین رو فعلا بزارم اینقدر اصرار داره نقاشیش تو لاگش باشه(وبلاگ)این که می گم نقاشیه ستاره خوبه نظره من نیست نگید سوسکه به بچش میگه قربون دستا پا بلوریت این نظره خیلی از کسایی بوده که یه چیزی از نقاشی سر در می اوردن

دیشب ساعت ۳ می بینم ستاره داره هی تو اتاقش خودش رو میزنه به در دیوار گفتم حتما دستشویی داره بعد از چند دقیقه دیدم بلند شد بره دستشویی قبل از اینکه به دستشویی برسه برگشت تو اتاق دمپایی تق تقیاش رو پوشید و نصفه شبی تق تق مثله پرنسسا رفتن دستشویی بعد دوباره رفت خوابید داشتم می مردم از خنده ولی نخواستم برم جلو چون عقیده دارم اینجور وقتا مامانا احساساتی میشن و رشد استقلال بچه ها رو کور می کنن.ولی سرش بره دمپایاش از پاش در نمی آد و همیشه یه تق تق تو خونه ما شنیده میشه حالا هر ساعت از شبانه روز باشه![]()
هر کسی که نقاشیه ستاره رو می بینه می گه استعدادش خیلی خوبه سعی کن پرورشش بدی خودم هم قبول دارم چون من تو خانواده پدری خودم نقاش خیلی هست و همه بطوره کلی استعداد نقاشیاشون فراوانه انگار ستاره به اونا رفته ولی حقیقتش یه مدت می بردمش کلاس نقاشی کلاسش هم خیلی خوب بود ولی واسه ستاره کم بود چون نقاشیاش به جا اینکه پیشرفت کنه پسرفت کرده بود و همش کپی شده بود اونم چیزای خیلی الکی ستاره چون بچه ایه که قوه تخیله خیلی قویه داره وقتی واسش یه چیزی رو تعریف کنی خودش مجسم می کنه و می کشه ولی خودم فکر می کنم باید بزارم خودش یکم به خلاقیت برسه بعد بره کلاس نقاشی...![]()
امروز یکی از نقاشیاش رو اورده می گه اینو بزار تو لاگ می گم لاگ چیه میگه همون که تو کامپیوتره توش می نویسیم(می نویسیم خودشو رو هم با من جمع بسته) گفتم اسکنر نداریم که بزاریم می گه خوب با دوربین عکس بگیر بعد بزار هر کار کردم نتونستم با دوربین عکس بگیرم یا سیاه میشه تصویر یا سفید ولی رو در یخچال ما پر از نقاشی های ستاره خانمه و خیلی علاقه داره یه همه هم هدیه بده روزی یه نقاشی داره واسه خانم معلمش می کشه می بره![]()
من تمام بچگی یه موجود آروم بودم و هیچ شیطنت و فضولی نداشتم واسه همین خاطره اکشن از بچگیم اصلا ندارم جز یه مورد که ماله سال سوم دبیرستانم می شه من همیشه تاریخ و جغرافی خیلی خوبی داشتم و کمترین نمره ای که از این دو درس گرفتم ۱۹ بوده من مدرسه غیرانتفایی می رفتم و کله بچه های کلاسمون ۱۰ نفر می شدن یه روز که امتحان میان ترم جغرافی داشتیم قرار شد بریم تو حیاط تو هوای آزاد امتحان بدیم و چون یکی از کلاسها رو داشتن رنگ می زدن نیمکتاش بیرون بود و ما نشستیم پشته اون نیمکتها و پس با این حساب می تونستیم کتابامون رو زیر میز داشته باشیم معلم جغرافیمون هم یه آقای میانسالی بود برگه ها رو که دادن یکم امتحان سخت بود و من تو ۱ یه سوال مونده بودم و اگه می خواستم از اون سوال بگذرم خوب ۲۰ نمی گرفتم اون چیزی رو که شک داشتم نوشتم ولی خیلی دودل بودم که درست نوشتم یا نه که سرم رو از رو برگم که بلند کردم دیدم یکی از دوستام کتابش رو از زیره میز در آورده و داره تند تند همه رو می نویسه وااای خیلی عصبانی شده بودم چون من این همه خونده بودم بعد اون با مهارت تو تقلب داشت تند تند می نوشت بقیه کلاس هم هی داشتن به خودشون فحش می دادن که چرا کتاباشون زیر میز نیست یه دفعه خون جلو چشام رو گرفت از سر جام بلند شدم رفتم سراغه اون دختره کتاب رو از زیره میزش کشیدم کتابم زدم تو سرش و کاغذ امتحانش رو هم مچاله کردم و اومدم سر جام نشستم و کتابم رو از کیفم در آوردم و سوالی رو که شک داشتم نیگاه کردم دیدم درست نوشتم کتاب رو گذاشتم تو کیفم اسمم رو نوشتم دادم به معلممون همه کلاس داشتم منو نیگاه می کردن معلممون هم مونده بود مات و مبهوت چون همه این اتفاقات تو ۲ دقیقه بیشتر طول نکشید ولی تو اون ۲ دقیقه به هیچکس نیگاه نکردم ولی همه داشتن به من نیگاه می کردن که چم شد یه دفعه تازه معلممون بعد از ۵ دقیقه می گه فلانی این چه کاری بود کردی گفتم داشت تقلب می کرد گفت مگه من اینجا برگه چغندرم که تو این کار رو می کنی اون دختره هم رفت دفتر ازم شکایت کرد و کلی حرف مختلف شنیدم ولی هیچ وقت از کاری که کردم پشیمون نشدم چون معلممون اون امتحان رو اصلا حذف کرد و یه امتحانه دیگه گرفته بود ولی اون دختره الان یکی از دوستایه صمیممه که هنوز با هم دوستیم ولی واسه خودم خیلی جالب بود که چی شد من یه دفعه اینقدر عصبانی شدم چون کسایی که من رو می شناسن می دونن من همش در حاله خندیدن هستم و هر وقت هم با سعید دعوا کنم در اون حالت هم باز دارم می خندم و اصلا نمیتونم فیگوره عصبانی بر دارم تنها در صورتی نمی تونم بخندم که سرم درد کنه در غیر اینصورت همش نیشم بازه واسه همین اون حرکت از من خیلی بعید بود این تنها خاطره منفی من تو زندگیم بود راستی یکی دیگه هم دارم که اونم یه بار دیگه می نویسم
این پست رو فقط واسه این گذاشتم چون حوصله ام سر رفته بود و هیچ کاری نداشتم انجام بدم گفتم بیام یه پست بزارم
ستاره:مامان به نظره تو خانم ها مسخر ه ان
مامان:نه دخترم کسی مسخره نیست
ستاره:پس آقاها مسخرن
مامان:نه دخترم آقاها هم مسخره نیستن
ستاره:مامان پس چرا تو همش می گی آقاها خیلی مسخرن
مامان:من کی گفتن ستاره
راننده تاکسی :خانم دسته شما درد نکنه این آقاهایه بدبخت که صبح تا شب کار می کنن مسخرن
مامان:ستاره دخترم آقاها مسخره نیستن این حرفه خوبی نیست وقتی می گی آقاها مسخرن یعنی بابا سعید هم مسخر ه است
ستاره:نه بابا سعید مسخره نیست من خودم شنیدم تو یه روزی می گفتی آًقاها مسخرن چرا خودت گفتی به جونه خودم خودم شنیدم
مامان :باشه بی خیال ستاره من گفتم![]()
ستاره:دیدی دیدی خودت گفتی خودم یادم بود
مامان بیچاره تو این فکر بود که خود کرده رو تدبیر نیست حتما من یه بار یه چیزی گفتم حالا واسه چی گفتم نمی دونم ولی این دختره این یه تیکه رو فقط حفظ کرده
![]()
هر چیزی که می خواد بخوره اول می پرسه واسه سلامتیم خوبه یا نه
بعد من اگه بگم واسه سلامتیت خوبه که می خوره اگه هم بگم بده دیگه لب نمی زنه
یه وقتایی که من از رویه عادت بد غذایه بچگی یه پفک می خرم می آد می گه واسه سلامتیم خوبه می گم نه دیگه هیچ اصراری نمی کنه و درخواست خوردن نمی کنه واسه این در بسیاری از مواقع خیلی راحت شدم و اگه بخوام چیری رو بخوره می گم واسه سلامتیت خیلی خوبه![]()
![]()
دیروز ما به بطوره اتفاقی وندا و هانا و مامان بابای گلش رو دیدیم اینقدر از دیدنه این دو گل خوشگل خوشحال شدیم که حد نداره ولی حیف که دیدارمون خیلی کوتاه بود
مامـــــــــان : جانم دخترم
ستـــــــاره :مامان ما تا الان کجا ها مسافرت رفتیم
مامـــــــــان :شمال.کیش.....
ستـــــــاره :نه بابا منظورم اینا نیست منظورم اوناست
مامـــــــــان :کدوما؟؟؟؟
ستـــــــاره :مثلا تایلــــــــــند دیگه کجا رفتیم
مامـــــــــان :ترکیه
ستـــــــاره :آها مامان ما تا حالا جزیره گوا نرفتیم![]()
![]()
![]()
من موندم با دهن باز می گم جزیره گوا رو از کجا می شناسی می گه مامان دوستم نمی اومد کلاس بعد امروز اومده می گه ما رفته بودیم جزیره گواا
اینقدر خوب بود همش آب بازی کردیم![]()
عجب دوره زمونه ای شده.![]()
داریم شام می خوریم دیدم هی دستاش رو برده بالا یه چیزی داره آروم میگه می گم چی میگی میگه هیچی گوشام رو تیز کردم می بینم می گه خدایا هر چی زودتر مامانه من رو بکش خسته شدم از بس به من می گه غدات رو بخور خدایا بکشش خدایا همین حالا بکشش![]()
حالا یه چیز جالب از ستاره بگم که یه وقتایی یه حرفایی می زنه که تو قوطی هیچ عطاری پیدا نمیشه عمو ممد و گلی این همه زحمت کشیدن و ما رو خجالت دادن بعد ستاره میگه مامان چرا عمو ممد یه بار واسه من یه چیز خوب نمی خره
گفتم بابا این چیزای خوب رو واست خریده دیگه چی بخره می گه نه بابا منظورم یه چیز درست حسابیه
حالا منظورش هم از درست حسابی من نمی دونم چیه
ولی یه وقتایی یه حرفایی می زنه که ممکنه سر ما رو به باد بده...حالا این کلمه درست حسابی رو باز من نمی دونم از کجا شنیده![]()
من یه مشکلی که جیدیداٌ با ستاره پیدا کردم اینه که مرتب قهر می کنه البته با دوستاش همه دوستاش تا من رو می بیند میگن مامان ستاره ستاره با ما قهره.هر چی هم باش حرف می زنم فایده نداره و جواب ستاره اینه که وقتی بی اجازه به وسایلم دست می زنند من هم باشون قهر میکنم ازم اجازه بگیرن تا باشون قهر نکنم
واسه من تو کلاس زبان قانونمند شده![]()

امروز من و ستاره رفتیم جشن وبلاگستان جا همه خیلی خالی بود چون به ما که خوش گذشت.یه سری از بازیگران سینما بودن یه سری نویسنده و خبرنگار و کلی حرفهای خوب که باعث میشد دخترک ما لبخند به لبش بشینه هر چند که خیلی خسته بود چون دیشب ساعت ۲ شب از مسافرت برگشته بودیم و از طرفی هم امروز تا ظهر کلاس زبان بود و ظهر هم کلاس موسیقی که باعث شده بود خیلی خسته بشه ولی این برنامه واسش تجربه جالبی بود.اسمه وبلاگهای منتخبشون رو از آخر خوندن به اول حالا من به ترتیب نمی گم ولی اسمه اینایی که اعلام کردن و من حضور ذهن دارم ایتا بودیونا.آرتین.آندیا.ارشیا.آرش.سامبولی.یسنا.دیگه هر چی فکر می کنم چیزی یادم نمی آد.ستاره و یسنا و وبلاگ ملکه بهار رفتن بالا و جایزه گرفتن.جایزه رو بهتره نپرسید چون جایزشون یه تی شرت تبلیغاتی بود بچم با چه ذوقی رفت بالا و جایزه گرفت ولی وقتی بازش کرد مونده بود که این جایزه چه ربطی بش داره .ولی نمی خوام در این مورد زیاد بنویسم چون تو زندگی واسه شخصه خوده من چیزای با ارزش تری وجود داره ولی همین که ستاره کلی تشویقای حضار رو دید که هی واسشون دست می زدن می دونم این خاطرش واسش جاودانه تره تا جایزه مادی.
وقتی بچه ها رفتن بالا به ستاره و ملکه بهار ۱ جایزه دادن و یسنا ۴ تا جایزه و ستاره اومده بود پایین هی می گفت چرا به من یه جایزه دادن من اول شدم کی اول شد و هی پیشش ابهام بوجود اومده بود و من هم نمی تونستم جوابش رو درست بدم خیلی از این موضوع ناراحت شدم ولی سعی کردم به رو خودم نیارم دیشب قبل از این که بخوام بخوابم رفتم و واسه خانم پولاد زاده دردلم رو کردم و چون حتی به سعید هم این قضیه رو نگفتم چون می دونستم اعصابش خورد میشه و کلی حرف نوشتم تا یکم دلم آروم بشه چون من باور داشتم که وقتی به نفر اول یه جایزه اینحوری می دن و به نفر چندم ۴ تا جایزه میدن یعنی بش توهین می کن و باورهای یه بچه ۴ ساله رو خراب می کنن.گللایه من هم ازشون فقط واسه این بود که از دختره من که گذشت ولی اگه باز از این برنامه ها داشتن سعی کنن خیلی محتاط تر رفتار کنن چون بچه ها خیلی حساسن و چیزی از دنیای ما آدمها نمی دونن...که صبح دیدم خانم پولادزاده جوابم رو داده و کلی عذر خواهی کرده که جایزه ها اشتباه شد و جایزه دختر شما رو آخر برنامه دادن به من و گفتن اگه لطف کنید آدرس بدید جایزه ستاره رو بفرستیم واسش.که من بخدااا یه ذره جایزه واسم مهم نبود و نیست اگه واسم مهم بود همون جا می ایستادم و می رفتم بشون می گفتم ولی تا آخر شب خیلی با خودم کلنجار رفتم که بگم یا نه .....فقط سوالهایی که ستاره می پرسید که باعث شده بود به شک بیفته ناارحتم کرده بود که به نظره من این قضیه هم تموم شده دیگه دنبال کردنش فایده خاصی نداره.......
خیلی دوست داشتم با بازیگرا عکس بگیره که هر کاریش کردم حاضر نشد بره و وقتی دیدم دوست نداره بره بش زیاد اصرار نکردم جون بش حق میدم که نخواد بره چون دختر کوچولوی من هنوز سنی نداره که بخواد آقای بیژن بنفشه خواه یا حیدر نورزوی یا بهاره رهنما....رو بشناسه و بخواد باشون عکس بگیره هر چند که دوست داشتم این اتفاق بیافته ما ردیف دوم بودیم و هنرمندا ردیفه اول نیکی نصیریان و مامانش صندلی جلویی ما بودن که واسه ستاره گفتم نیکی کیه چه سریالی رو بازی کرده......بعد گفتم دوست داری باش دوست بشی عکس بگیری که خودش دوست داشت و ۲ تا عکس یادگاری ازش گرفتم.
برنامه نسبتاٌ خوب بود و تجربه جالبی بود هم واسه من هم ستاره...........

پی نوشت:خانم پولاد زاده مرسی که اینقدر خانم هستید که به من زنگ زدید و تمام تلاشتون رو دارید می کنید که او یه ذره ناراحتی که تو دله ما ایجاد شده رو برطرف کنید.مهم اینه که من با شما حرف زدم و شما منو متقاعد کردید که اشتباه شده و من همین که با شما صحبت کردم ناراحتیم برطرف شد چون مطمئن شدم یه اشتباه ساده باعث شده بود.و اگه من حرفی زدم که باعث ناراحتی شما شد صمیمانه ازتون معذرت می خوام چون مسلما من هم چنین قصدی نداشتم.خانم پولادزاده ار ما خواستن واسه گرفتن جایزه اصلی حتما بریم پیششون که خودشون با ستاره حرف بزنن.مرسی خانم پولاد زاده واسه گرفتن جایزه نه ولی واسه گرفتن لوح تقدیر شاید یه روز مزاحمتون شدیم.
پی نوشت ۲:همه کسایی که من رو می شناسن می دونن که من واسه جایزه مادی نرفته بودم و من نه با یسنا نه با کسه دیگه ای هیچ مشکلی ندارم چون من باور دارم که بچه ها پاک ترین و معصوم ترین ها هستن و نمی خوام بگم حقه کی بود اول بشه کی دوم بشه.هر کسی واسه خودش قاعده و قانون خاصه خودش رو داره و من اگه جایزه واسم مهم بود حتما اونجا جایزه رو گرفته بودم تمام کسایی هم که من رو می شناسن می دونن که آدم بی دست و پایی نیستم و اگه جایزه مهم بود کلی هوار به پا می کردم.در ضمن واستون متاسفم که اینقدر اول شدن دختر من واستون مهم بوده که اومدید و این حرف رو می زنید.و واسه خودتون تعیین می کنید که کی حقش بود کی نبوده.لطفا دنیا و باورهای خودتون را با بچه های معصومی که خیلی مهربوون با هم دوست میشن و بازی می کنن قاطی نکنید.در ضمن من اگه گفتم نمی دونم یسنا چندم شده چون واقعا نمی دونستم و نخواستم یه چیزی الکی بگم و قصدم توهین به یسنا نبود.و در جواب شما معلومه کی واسش رتبه و جایزه مهمه که اومده تو وبلاگ ما مطالبه ما رو خونده و نظر داده
ستاره.یسنا.ارشیا نفرات اول دوم و سوم بودند....


همین الان اومدم خونه سمیرا و اومدم بلاگفا تا کامنتام رو چک کنم که دیدم خانم پولادزاده واسم پیغام گذاشته و ازم دعوت کرده تا در جشن وبلاگستان شرکت کنم همه به من واسه دوم شدن تبریک می گفتن ولی امروز پیغامی که دریافت کردم خبر اول شدنمون رو می داد و خیلی از این موضوع خوشحال شدم .فعلا که اصفهان هستیم و فردا شب می آیم تهران و اگه خدا بخواد حتما تو این جشن شرکت می کنم.![]()
مرسی دوستای خوبی که به ما رای دادین مرسی دوستایی که با اینکه نظر نمی دادید ولی چون وبلاگمون رو می خوندید زحمت رای دادن رو کشیدید.ازتون متشکرم![]()
الان موقعیت خوندن هیچ وبلاگی رو ندارم ولی دلم واسه همتون خیلی تنگ شده چون تنهایی های من با وجود شما خیلی کمرنگ شده.دوستون دارم![]()
امروز دخترکم دومین کنسرت کلاس موسیقی رو داد البته کنسرت اون چیزی نیست که فکر میکنید و یه کنسرت کوچیکه که فقط پدر و مادر بچه ها هستن و در واقع می خوان روند کار رو بمون نشون بدن که این سری ستاره خیلی بهتر از کنسرت اولی بود و من در کل ازش بیشتر راضی بودم ولی متاسفانه هیچ عکسی نگرفتم چون سر یه موضوعی بی نهایت ناراحت بودم که باعث شده بود حتی دسته دلم به عکس گرفتن هم نره گفتم به بقیه مامانا که شما عکس بگیرید من بعد از شما عکسا رو می گیرم
می دونید دختر ما زیر لب چه شعری رو می خونه؟؟؟؟؟
خط می کشم رو دیوار همیشه روزی صدبار.....
حالا بعد از این همه ترانه همون که مربوط به خط کشیدنه رو حفظ کرده![]()
یه سوال میشه بپرسم شما هم با بچه هاتون سر لباس پوشیدن مشکل دارید یا نه .این دختر ما خیلی سراین موضوع ما رو اذیت می کنه و دیگه کار به جایی رسیده که رفته سراغه لباس کوچیکش و اصرار داره اونا رو بپوشه دیروز بوتای پارسالش رو پوشید من می دیدم که تنگه بزور کرده پاش ولی کوتاه نمی اومد و اصرار داشت که نه اندازه است ببین چقدر خوشگلن خلاصه با اونا بوتا تنگ اومد بیرون ولی من کفشاش رو با خودم آوردم ۵ دقیق نگشته بود که گفت اذیتم می کنه و پاش رو کلی سرخ کرده بود.باورتون میشه تو این زمستون دختر ما اصلا حاضر نشده تو خونه شلوار پاش باشه و همش با دامنه وشلوار پوشیدن مایه عذاب و ناراحتیشه شب هم که می خوابه من بدو بدو می رم یه شلور زیره همون دامن پاش می کنم چون اگه دامن پاش نباشه نصفه شب پا میشه و شلوار رو در می آره و دامن می پوشه خیلی رو این موضوع حساسیت داره.واسه بیرون هم کلی غر می زنه ک من دامن می پوشم شلوار پسرونه است.
چقدر وقتی دنیا اومده بود من ا سترس داشتم ولی خوب همه استراسایی که داشت حل شد رفت مثلاٌ یکی از استرسام این بود که وقتی از پوشک گرفتمش سر جاش رو خیس کنه چون خیلی رو این موضوع حساس بودم ولی حتی یه بار هم مرتکب چنین عملی نشد و یک بار هم جاش رو خیس نکرد که خیلی از این موضوع خوشحالم چون دیدم بچه هایی رو که تو این سن یا حتی سنه بالاتر این مشکل واسشون پیش می آد.
از روزه ۵ شنبه تا حالا من هی بلا بارون شدم .هانا خوشگله کجاایی که روزه جمعه کلی به یادت اشک ریختم گوشت کنار ناخنم به در جا کفشی گیر کرد و یه قلمبه کنده شد و من در اون لحظه فقط به یاده هانا بودم که یه اتفاقه مشابه واسه دستش افتاده بود و از دیروز تا حالا هم این یه ذره انگشت نمی زاره من درست راه برم این یه چشمش بود با بقیش حالا بماند.
روزه عید که تعطیل بود رفتیم بوستان ستاره رو گذاشتیم زمین بازی ما هم رفتیم شهر کتاب اونجا واسش یه تخته وایت برد کوچولو با ماژیک خریدم که اینقدر خوشحال شده بود و ذوق زده بود که انگار تو هوا پرواز می کرد شب که اومدیم خونه تا من دارم لباسم رو در می آرم شلوارش(ّهمینه کوتاهه که با بوت می پوشه) رو ماژیکی کرده وااای من هم عصبانی.... دیدم تنها کاری که می تونم کنم و تنبیهش کنم اینه که در اتاقش رو قفل کنم و از تو اتاق رفتن محرومش کنم که خیلی این تنبیه جواب داد و از اون روز نه اتاقش رو بهم ریخت نه رویه خودش خط کشید.چون رو اتاقش خیلی حساسه انگار قلبه دومش تو اتاقش می زنه![]()
این روزها خیلی خسته ام اینقدر خسته که دلم می خواد یه فقط یه جا لم بدم کاش می شد یه روبات بخریم کارای خونه رو اون واسمون انجام بده.![]()
خسته شدید چون من خسته و بی حوصله هستم و مسلماٌ پسته خوبی از آب در نیومد.بعداٍ جبران می کنم
ستاره با مدلی که خودش واسه روسری سر کردن داد که سرش کنم![]()

در مسابقه بهترین وبلاگهای کودکان شرکت کنید و ۵ تا از وبلاگهای محبوبتان را وارد کنید ![]()
نمی دونم اسمه اونایی که رو وارد کردم اینجا بنویسم یا نه؟
دو بار یعنی دو تا ۵ تا می تونید تو مسابقه شرکت کنید.........

