تبليغاتX
ستاره
88/06/25
ستاره وراج

بچه های شما هم خیلی حرف می زنند باور کنید اینقدر وراجی میکنه که حتی باباش هم که اینقدر باش حرف میزنه کم می آره نمی دونم رو کی رفته من خودم هم زیاد حرف میزنم ولی حرف زدن ستاره خیلی شدید شده و فقط حرف میزنه و حس میکنم گوش نمی کنه مثلا ۱ دقیقه مغزش رو آزاد می کنه و یه داده ای رو به مغزش می سپاره بعد ۲ ساعت در موردش حرف میزنه

با کلی کلک و ترفند از خیر مانتو قرمز گذشت و به مانتو مشکی رضایت داد و الان چنان بادی به گلو می ندازه که من این مانتو رو واست خریدم ولی یه جفت کفش قهوه ای خریدم که هی میگه من فردا می خوام برم  پسش بدم چون خیلی بیکلاسه میگه مگه خانمها کفش مردونه می پوشن و تا دیدشون هم گفت اینا رو واسه بابام میخوای بخری.....شوهر نازنینم هیچ حرفی نمی زنه و میگه هر چی خودت دوست داری ولی این ستاره جا صد تا هوو شده واسه من و تو همه کارای من اظهار نظر می کنه و یه ریز حرف می زنه.....

 

+ نوشته شده در 22 توسط مامان ستاره.
88/06/25
مانتو قرمز

من امروز دارم می رم یه مانتو قرمز به همراه یه شال قرمز کادو تولد بخرم ستاره دیروز داشت از ناراحتی دق می کرد که چرا واسه من کادو نخریده  و بالاخره باباش راضیش کرد بش پول بده که واسه من کادو بخره و ستاره هم اصرار شدید داره یه مانتو قرمز بخره هر چی می گم مامان جان من مانتو قرمز نمی خوام من با یه نقاشی هم خوشحال میشم گوش شنوا نداره و میگه می دونم وقتی مانتو قرمز بخری خیلی خوشحال میشی  فکر کنم باید امروز تهران رو بگردم واسه مانتو قرمز حالا اگه شانس بیارم و نظرش عوض بشهنه که از مانتو قرمز بدم بیادا نه اتفاقا خوشم هم می آد ولی از این مدلیاش که پیدا کردنش کار آسونی نیست ولی دلم می خواد به دل خودش کادو بخره حالا هر چی ستاره دوست داره

 

+ نوشته شده در 10 توسط مامان ستاره.
88/06/23

فردا تولد تو فرشته مهربونه فرشته ای که با اومدن به زندگیمون ما طعم واقعی عسل و خوشبختی رو چشیدم نفسم به نفست وصله و زندگیم به زندگیت خیلی دوست دارم

خب چیه فردا تولدمه اگه مامانه من هم وبلاگ نویس بود حتما اینا رو واسم می نوشت  تولد خودم مبارک

 

 

من که پسورد نذاشتم چرا بعضیا می گن پسورد ندارن

+ نوشته شده در 19 توسط مامان ستاره.
88/06/21
ستاره خودخواه

معلمش رو اخر وقت می بینم با حالت خیلی جدی می گه می خواستم یه چیزی بگم ببخشید که تند می گم ولی گفتم بگم که یه تجدید نظری در مورد ستاره انجام بدید

میگم بفرمایید در خدمتم و تو این چند ثانیه موندم چی می خواد بگه قلبم داره تند تند می زنه

میگه ستاره بچه خیلی خودخواهیه امروز داشتم بشون می گفتم اگه دوستتون ازتون خواهش کرد بیاد سر جاتون  بشینه یا اگه خانم پیری رو دیدید که ازتون خواست جاتون رو بش بدید باید چی کار کنید ؟همه بچه ها گفتن خوب باید جامون رو بش بدیم تا بشینه رو صندلی ولی تنها بچه ای که گفته من جام رو بکسی نمی دم ستاره بوده.گفتم واسه چی جات رو به کسی نمی دی گفته اولا اگه جام رو بدم خودم چی کار کنم  یعنی خودم بایستم تا اون بشینه بعدش من اگه بایستم ممکنه پام درد بگیره اون وقت کی جاش رو به من می ده؟

 هر چند من از حرف معلم ناراحت نشدم چون اگه خودخواهی اینه باشه می خوام بچه ام خودخواه باشه من از این خوشحال شدم که چقدر تو همون زمان کم به این نتیجه رسیده و خودش رو توجیه کرده و این واسه من مهمه چون می فهمم دخترم داره بزرگ می شه من خودم ادمی بودم و هستم که همیشه و در همه حال در حال گذشت کردن بودم همیشه هر کی چیزی ازم خواسته نه نگفتم و این اخلاقم فقط به خودم اسیب زده و نمی خوام ستاره مثله من باشه و خودش رو نادیده بگیره می خوام خودش رو بیشتر از هر کس و چیزی تو دنیا دوست داشته باشه و بخودش احترام بزاره ولی این رو هم توجیه نمی کنم که اگه کسی ازش کمک خواست به کسی کمک نکنه ولی الان زمانه طوری شده که مردم می خوان فقط از هم سواستفاده کنن .....

 

دختر خودخواه من

قربونت برم من

+ نوشته شده در 17 توسط مامان ستاره.
88/06/18

هر روز صبح که دختری رو می برم کلاس ۲ تا مامان اونجا نشستن ۲تا مامان که فکر کنم بطور ۱۰۰ درصد بیکار هستن و بچه هاشون تازه ۱ ترمه که دارن می آن کلاس زبان یه بار که من مجبور بودم ۱۰ دقیقه اونجا وایسم تا معلم دخترم بیاد و باش صحبت کنم ناخواسته داشتم همه حرفهاشون رو می شنیدم حرفهایی که تو اون ۱۰ دقیقه شنیدم اینا بود

۱-ا ا ا این بچه  امروز هم با این لباس اومده وای الان یه هفته است هر روز همین تیشرت شلوار تنشه مردم زورشون می آد واسه بچه شون لباس بخرن همه که مثله ما نیستن که هر روز بچه هامون با یه مدل می ان بیرون

۲-یه مامانا بچه اش  رو همراهی می کرد تا دمه کلاس می گفتن وواااای چقدر بعضیا بچه ننه هستن خوب خرسه گنده خودت برو

۳-فلانی رو ببین باید چوب کبریت بزارن بین دوتا چشماش

۴-فلان بچه رو دیدید خدا زیادش کنه چرا اینقدر زشته

۵- بابای فلانی که صبحها می اد معتاده

۶-فلانی سرریختش رو ببین باید ۲ زار بزاری کف دستش

اینقدر تو اون ۱۰ دقیقه گفتن که من مونده بودم اینا این همه حرف مفت رو از کجا می زنند و از اون روز تا حالا هر وقت می بینمشون خیلی احساس بدی پیدا می کنم که چرا اینقدر بخودشون اجازه می دن هر چیزی رو الکی بگن تمام کسایی که در موردشون اظهار نظر کردن رو کم و بیش میشناختم چون دختری الان ۱ ساله داره اینجا می ره و من با خیلیا سلام علیک دارم و می دونم بچه ای که بقوله اونا یه هفته بوده با یه دست لباس می اومده کلاس  یه پدر فلج داره که مادرش داره به سختی امورات زندگی رو می گذرونه.....یا مامانی که خواب آلود می آد چون پرستاره و یه شبایی شیفته و مصلما تا صبح نخوابیده........به نظر من بعضی ها به یه رفتارهایی معتادن کاری هم به هیچ چیزی ندارن و عادت دارن همیشه حرفی واسه زدن داشته باشن این در صورتیه که  دو تا خانم که این همه بدگویی همه رو می کنن رو اگه کسی بخواد تجزیه و تحلیل کن مملو از ایرادن

+ نوشته شده در 11 توسط مامان ستاره.
88/06/17

من که اصلا نمی دونستم سریالی به نام ویکتوریا هست بواسطه ستاره خانم باش آشنا شدم فکر کنم قسمت دوم یا سوم بود که گفت مامان این خانمه اسمشه ویکتوریاست کاشکی مامانه من این شکلی بود و من هم حساس شدم و دیگه نزاشتم ویکتوریا ببینه و برنامه خوابش رو یه جور تنظیم کردم که قبل از ۹ بخوابه و به ویکتوریا نرسه نه که فکر کنید حس حسادتم گل کرده باشه نه اینجوریا نیست چون نمی خوام از بچگی ذهنش درگیر اینجور مسائل که اصلا به سن و سالش ربط نداره بشه ولی خوب جالبه که خودم دیگه هر شب ویکتوریا رو می بینم و هر شب هم هی از خودم می پرسم چرا ستاره می خواد مامانش شبیه ویکتوریا باشه؟؟؟؟؟

ویکتوریا

+ نوشته شده در 10 توسط مامان ستاره.
88/06/16
 

مامان می دونی من می خوام بزرگ بشم چیکاره بشم من می خوام کارگر شیرینی فروشی بشم راستی آبتین هم می خواد بزرگ که شد دزد بشه

 

 

 

+ نوشته شده در 17 توسط مامان ستاره.
88/06/11

در مورد موضوعی زنگ زده با من مشورت کنه حدود ۴۵ دقیقه واسش حرف زدم و راهنمایش کردم که نیوفته تو چاه وقتی تلفن رو قطع می کنم خوشحالم که چقدر خوبه که می تونی به یه دوست کمک کنی ۲۴ ساعت بعد با هم حرف می زنیم میگه راستی فلان کار رو انجام دادم تعجب میکنم می گم تو که می خواستی کار خودت رو انجام بدی واسه چی این همه وقته من رو گرفتی از این رفتارت خیلی ناراحت شدم تو که وقتی من می گفتم همه حرفای من رو تایید می کردی و آخر سر هم گفتی چقدر خوب شدی با تو حرف زدم..............و وقتی دوباره تلفن رو قطع می کنم به این نتیجه میرسم بعضی از آدما کاره خودشون رو می کنن و مشورت و وقت گذاشتن واسشون ذره ای ارزش نداره و فکر کنم تمام مدتی که من داشتم حرف میزدم اون تو دنیایی دیگه سیر می کرد

+ نوشته شده در 22 توسط مامان ستاره.
88/06/08

داشتم با ستاره زبان کار می کردم دیدم یکی کلید انداخت تو در گفتم ستاره بابا سعید اومد دیدم بیش تر از چند ثانیه طول کشید اومدم از تو چشمی نیگاه کردم دیدم یه زن و مرد و یه بچه پشته در هستن بند دلم پاره شد زود در رو باز کردم میگم شما به چه حقی کلید انداختید تو در خونه ما می گه مگه اینجا منزل فلانی نیست می گم نخیر نیست میگه ببخشید همسایه بقلیتون چی اوم فامیلش....نیست می گم نخیر نیست میگه حتما اشتباه اومدم من هم عصبانی شدم می گم شما غلط می کنید وقتی جایی رو مطمئن نیستید کلید می ندازید تو در خونه مردم بعد و وقتی هم می بینید در باز نمیشه ول نمی کنید و هی این کلید رو بیشتر می چرخونید می گه ببخشید ولی من سریع در رو می کوبم به هم و میام تو اینقدر  ترسیده بودم که تا شب هی خوابهای عجیب و غریب می دیدم نمی دونم از اون آدمای شیرین مخ بودن یا دزد هر چی بودن من و دخترم رو حسابی ترسوندن.

چند روز پیش کفش جدید خریده بود همش به این فکر میکرد هر کی کفشام رو ببینه میگه وااای چه کفشایه شیکی چقدر خوشگلن(حرفایی که دلش می خواد بش بگن رو هی به من می گفت)ولی تا ۳ روز بعد خیلی ناراحت بود چون بفوله خودش هیچکسه هیچکس بش نگفته چه کفشایه خوشگلی داری....

و  یعنی سال دیگه این موقع ما هم واسه دخترکمون خرید مدرسه انجام دادیم اینقدر وسواس فکری پیدا کردم که خدا می دونه ساله دیگه این موقع امیدوارم همه کارای مدرسه رو انجام داده باشیم چقدر شیرین کلاس اول رفتن دخترک به خودش گفتم اینجا هم میگم من به هیچ عنوان کیفه باربی و پرنسس و ........نمی گیرم پیرو همین حرفای من چند روز پیش تو تیراژه می گه مامان حالا که کیف باربی نمی گیری بیا واسم کیفه هانا مانتانا رو بگیر

قربونت مادر

 

+ نوشته شده در 22 توسط مامان ستاره.
88/06/05

قربونت برم کی اینقدر بزرگ شدی که ما نفهمیدم کی مستقل شدی کی حسود شدی کی مغرور شدی کی وجودت پر از احساساته قشنگ شد که حس نکردیم کی.................؟تو واسه ما یه زندگی به تمام معنایی به اندازه  تمام ستاره های آسمون که قابله شمارش نیست دوست داریم می دونیم توقعمون ازت همیشه از هم سن و سالات خیلی بیشتر بوده می دونیم که می دونی همه کارایی که می کنیم واسه خوده خودته می دونیم یه روز قدر همه این خستگی ها رو می فهمی می دونیم تو با این سن کمت خیلی خوب همه چیز رو درک می کنی می دونیم همه این روزها خیلی خیلی زود می گذرن اینقدر سرعتشون زیاده که نمیشه حتی یه نیم نگاه بهشون انداخت ........واسه همین می خوایم فقط از با تو بودن لذت ببریم

+ نوشته شده در 19 توسط مامان ستاره.