تبليغاتX
ستاره
88/05/28

رفتیم خونه دوست مامانی(خاله مریم) داریم بر می گردیم بین دو تا صندلی ایستادی و داری هی سوال های جور واجور می پرسی می گی مامان خونه خاله مریم کجا بود می گم سعادت آباد چنان با تعجب می گی ا جداٌ می گم چطور مگه می گی آخه یه روز تیچر از همه بچه ها پرسید خونه هاتو کجاست دیبا گفت خونشون سعادت آباده بعد از من پرسید گفتم خوب خونمون تهرانه هر چی تیچر گفت کجایه تهران گفتم خوده تهران اینقدر خندم گرفته بود که تا شب که بابایی اومد وواسش تعریف کردم هی خندم میگرفت و یاده صمد آقا می افتادم

 

 

+ نوشته شده در 15 توسط مامان ستاره.
88/05/25

از روزی که ترم تابستونه شروع شد و بیشترین وقتش رو با من سپری کرد وابسته تر شد روزی ۱۰۰ بار می آد و بیان می کنه که دلم واست تنگ شده می گم عزیزم من که همینجام یعنی چی دلت واسم تنگ شده هر روز هم که از خواب بیدار می شه اولین چیزی که می گه اینه مامان دیشب که خوابیده بودیم اینقدر دلم واست تنگ شده بود زود بیدار شو دیگه......خوب با مشاور صحبت کردم می گه بین سن ۵ تا ۸ سال این عادتها واسه بعضی از بچه ها پیش می آد زیاد نگران نباش قبلا اگه صبح تا شب هم پیش باباش بود نمی گفت مامانم کجاست که من  همیشه می گفتم چرا مثله بچه های دیگه سراغ من رو نمی گیره ولی چند روز پیش ۱ساعت گذاشتمش پیشه باباش تمام مدت به سعید گفته دلم واسه مامانم تنگ شده و غصه خورده تا چشمش هم به من افتاد زد زیره گریه که کجاااا رفته بودی من که بت گفته بودم دلم همش واست تنگ می شه حالا چه اشکی می ریخت که دلم خیلی سوخت که چرا با خودم نبرده بودمش چون به نظر من جایی که احساس ترس و دلهره داشته باشه باید حمایت بشه و جدیدا اینقدر از دور بودن از من می ترسه که من هم نگران شدم...

قربونت برم عزیزم

موضوع بعد اینه که چند هفته پیش کتابش رو تو کلاس جا گذاشته بود وقتی اومد خونه و متوجه شدیم که کتابش تو کلاس جا مونده به حدی غصه خورد که واسه خودم هم خیلی جایه تعجب داشت شب تا صبح مگه می خوابید و همش ابراز نگرانی می کرد و از فرداش از هر کلاسی که می آد همش استرس داره هر ۵ دقیقه یه بار میگه مامان ببین همه وسایل رو با خودم آوردم و اول وسایلش رو چک می کنه بعد می آد خونه تا به اینجا هم ختم نمی شه و بعد هم هی مرتب می پرسه میشه بری وسایلم رو چک کنی و یه جورایی وسواس فکری گرفته...هر چی هم بش می گم اگه چیزیت گم بشه ایرادی نداره اینقدر غصه الکی نخور ولی گوشه شنوا نداره.........

 جدیداٌ خیلی می خواد از بچگیش بدونه من که تعریف می کنم تمامه وجودش میشه گوشه شنوا چنان قندی تو دلش آب میشه که خدا می دونه خوب اونقدر که اون می خواد بشنوه حافظه من یاری نمی کنه واسه همین خوبه باز اینجا رو داره که که یه روز مرورگر خوبی میشه واسه خاطراته کهنه بچگیش

+ نوشته شده در 1 توسط مامان ستاره.
88/05/17

رفته بودم پیش مدیر موسسه و هی گله کردم از ستاره که ستاره تکلیف نمی نویسه ستاره هیچی صحبت نمی کنه ستاره همکاری نمی کنه من خیلی وقت صرف کردم کی باید نتیجه بگیرم نیم ساعت داشتم گله می کردم دیگه آقای مدیر گفت اگه ستاره همکاری نمی کنه و تا الان چیزی نصیبت نشده می خوای کلاس رو واسه یه مدت کات کن گفتم نمی تونم دلم نمی آید گفت خوب بذار صداش بزنم بیاد تو دفتر ببینم وضعیتش تو چه مرحله ای تا بعد یه تصمیم درست بگیریم من هم ناراحت نشسته بود ستاره اومد  و بعد از سلام و احوال پرسی با مدیرشون نشست و آقای مدیر شروع کرد با انگلیسی با ستاره حرف زدن و ستاره هم جواب دادن هی اون پرسید هی ستاره جواب داد هی من خیط شدم یه ۱۰ دقیقه با ستاره حرف زد و ستاره بدون ذره ای مشکل انگیسی صحبت کرد هم ذوق مرگ شده بودم هم خجالت زده دیگه کار ستاره که تموم شد گفت بره سر کلاس و رو کرد به من گفت خانم... شما من رو سرکار گذاشتید این بچه که هیچ مشکلی نداشت شما این همه گله رو از کجا واسه این بچه جور کرده بودید و کلی خواهش کرد که از این حساسیتهای الکیتون کم کنید و ستاره هم که دیگه جلو من خودی نشون داده بود خیلی شیرین و خوردنی شده بود و اون روز خیلی خوشحال شدم وااای اینقدر شیرینش زیاد که دلم بعد شکرک زد

+ نوشته شده در 21 توسط مامان ستاره.
88/05/05

روز جمعه تصمیم گرفتیم بریم واسه ستاره یه اسباب بازی جدید بخریم خودش گفته بود واسم باربی ماریپوزا رو بخرید که هر جا گشتیم گیرمون نیومد در نتیجه ۵ تا از شخصیتهای دیزنی رو که تو یه بسته بود رو خرید و حسابی با این عروسکها شاد و خوشحال بود و روزه شنبه  هم می خواست همه رو با هم ببره کلاس موسیقی که به زور گفتم نمیشه و راضی شد دوتا رو ببره و از کلاس هم که اومد داد دسته من و من گذاشتم تو کیفش خلاصه اینا رو گفتم تا به اینجا برسم تو خونه داشتم کار می کردم که گفت مامان دو تا از عروسکام نیستنن هی این ور رو بگرد اون ور رو بگرد نه خیر هیچ اثری از عروسکا نیستن هر چی هم می گم چی شده صداش در نمی آد  حسابی ترسیده می گه مامان من داشتم با عروسکا بازی می کردم روم رو برگدوندم دیدم ۲ تا از عروسکا نیست دیدم شیطونه اومده عروسکا من رو برداشته می گه ستاره من از این دوتا خوشم می آد دیگه می خوام ماله خودم باشه بش می گم خوب شیطونه چه شکلیه می گه شبیه گربه بود تازه می گه به مامانت هم بگو دنبال عروسکات نگرده چون من دیگه عروسکا رو بتون نمی دم اینا رو می گفت و قیافش هم از شدت ترس مثل گج سفید شده بود  من رو می گید دروغ چرا خودم هم حسابی ترسیده بودم که این چی داره می گه می گفت شیطون بم می گه به مامانت بگو که به بابات بگه شب که اومد حسابی بگیره کتکت بزنه و دعوات کنه ولی دنبال عروسک نگرده  خلاصه که ۴ ساعت ما در گیر این مشکل بودبم تا این که اومدم جارو بزنم دیدم عروسکا پشته پرده تویه روسری بنده قایم شدند تا دیدیشون جیق و هورا که آخ جون پیداشون کردیم یادم رفته بود کجا گذاشتمشون من هم که خیلی عصبانی بودم گفتم میری تو اتاقت تا نگفتم نمی آی بیرون فسقل بچه با این قد ۱ متریت این همه وقته من رو گذاشتی سر کاااار .......تو این اوضاع احوال هم هی به خودم می گفتم نکنه جن ها این بچه رو اذیت می کنن و هزار تا فکر جور واجور اومد سراغم.......ا

+ نوشته شده در 15 توسط مامان ستاره.