
می دونم دیگه گوشه همه ار حرفهای انتخاباتی پره و ولی من امروز اومدم بگم که من دیروز واسه اولین بار رای دادی و تصمیم گرفتم آخرین بار هم باشه و دیگه خودم رو بازیچه دست یه سری دولتمرد نمی کنم
............
ستاره روز ۵شنبه واسه اولین بار تولد رفت و طعم تولد رفتن رو هم چشید و خیلی بش خوش گذشته بود و وقتی رفتم دنبالش مامانه ماندانا می گفت ستاره از همه بیشتر رقصیده اونم بخاطر این که گفته بودن هر کی بیشتر برقصه بش جایزه می دن و ستاره بخاطر جایزه کلی رقصیده ستاره در کل از اون بچه هایی که با جایزه خیلی خوب می تونی به جلو ببریش از کلاس ستاره اینا ۴ نفر بیشتر نیومده بودن تولد و اونایی که نیومده بود اعتقاد داشتن که از حالا اگه بزاریم بیان تولد در بزرگسالی نمی تونیم کنترلشون کنیم(واسم خیلی جالبه)واسه ماندانا هم یه بلوز باربی خریدیم که امروز تنش کرده بود باش اومده بود کلاس زبان و ستاره از این موضوع خیلی خوشحال شده بود و بش قول دادم واسه خودش هم یه دونه بخرم .......
خیلی دوست دارم زود زود بیام آپ کنم ولی نمی دونم چی باید بنویسم.......
دختر کوچولوی ما دیروز یه اسکوتر آبی خرید و اگر بخوام بگم الان چه احساسی داره باید بگم داره با اسکوتر تو هوا پرواز می کنه اینقدر ذوق زده است که حسابی شاکی شده که چرا بابا سعید می ره سرکار چرا نمی مونه تو خونه با من بازی کنه و من رو ببره پارک و ۹ ماه از هر روز رفتنه ستاره به کلاس زبان گذشت ۹ماهی که واقعا واسه خودش هم من سختی های زیادی داشت ولی الان که فونیکس ۷ رو تموم کرده و کاملا می تونه بخونه و بنویسه و کتاب قصه بخونه سختی همه اون روزها از تنم بیرون رفته از هفته دیگه گپ رو شروع می کنه و وارد مرحله جدیدتری میشه الان خودش اینقدر از کتاب قصه خوندنش لذت می بره که هی می گه به من فارسی هم یاد بده من می خوام فارسی هم بلد باشم ولی این که می گن بچه ها وقتی به سنه ۵ سال میرسن کلی تغییر می کنن حقیقت داره چون ستاره همه جوره بزرگ شده و انگار داره واسه مدرسه رفتن آماده میشه خدااا همه بچه ها رو حافظ باشه و ازشون مراقبت کنه![]()

