
می دونید چی این زندگی قشنگه که وقتی مریضی و یه گوشه خونه افتادی دختر کوچولوت بگه مامان نمی خواد هیچ کاری کنیا نمی خواد غذا درست کنیا عیبی نداره من از گشنگی می میرم می گم خدا نکنه دخترم می گه آخه اگه تو مریض باشی من دلم خیلی گریه می کنه و این که خدا یه بچه خوب بت داده بزرگترین نعمتیه که می تونسته در اختیارت قرار بده
بعد از ۸ ماه کلاس زبان رفتن دیروز واسه اولین بار ازم خواست که منو زود ببر من می خوام برم اکسرسایز می خوام شعرهای صبح رو یاد بگیرم و این واسه من خیلی خوشحال کننده بود که خودش می خواد صبح ها زودتر بیدار بشه و امروز صیح ساعت ۸ گذاشتمش کلاس زبان تا به اکسرسایز برسه ظهر هم که رفتم دنبالش رفتم پیشه معلش تا ببینم وضعیت درسیش چطوره که کلی خوشحالم کرد و گفت خیلی خوبه ولی امروز از همیشه خیلی بهتر بوده و کلی استیکر گرفته من هم گفتم بزارهمین الان تشویقش کنم و بردمش شهر کتاب گفتم هر چی دوست داری بخر که فقط پازل برداشت....حس می کنم شخصیتش داره تغییر میکنه و هم یه کم احساس مسولیتش بیشتر شده و هم یه کم بزرگتر شده و خیلی سعی می کنه خودش رو خوب نگه داره که ما ازش راضی باشیم و هی ازش تعریف کنیم..
دیگه امروز خیلی می خواست سنگ تموم بزاره تا از کلاس اومد گفت من می خوام همین الان مشقام رو بنویسم هر چی گفتم الان خسته ای گفت نه من دوست دارم الان بنویسم .....این در حالیه که همیشه می خواست شب که هوا تاریک شد مشق بنویسه....خلاصه که حسابی ما در تخولات این دختر کوچولومون حیرانیم
راستی کسی تجربه ای در مورد آموزشگاه واله داره؟
مرسی دوستایی که هی آدم رو تشویق می کنید و باعث میشید انگیزه پیدا کنم سعی می کنم نوشتن رو شروع کنم ولی چون یه مدت نبودم باید کم کم عادت کنم
واسه شروع از روز معلم میگم
از چند روز پیش با مامانای کلاس زبان قرار گذاشتیم که پول رو هم بزاریم و یه کادو کلی واسه معلمها بخریم و تو این فضیه من و مامان ثمین این مسئولیت رو به عهده گرفتیم و تصمیم بر این شد که یه ربع سکه و یه جعبه شیرینی و یه دسته گل خوشگل واسه معلمشون بخریم (با این توصیح که بچه ها از ۲۰ روز یه بار معلمشون عوض میشه ) و واسه معلم کامپیوتر و نقاشی هم یه شکلات خوری با تزینات خوشگل و یه جعبه شیرینی واسه دفتر مدرسه......در آخر هم من و مامان ثمین به این نتیجه رسیدیم که این بچه های ما هر کدوم واسه خودشون یه تیچر میشن تو خونه و از جیبه خودمون هم واسه بچه که ۱۱ نفربودن یکی یه دونه دفتر یادداشت خوشگل خریدیم که اونا هم خوشحال بشن وقتی رفتیم بالا کادوها رو بدیم اینقدر این بچه ها خوشحال بودن که حد نداره بعد که به مامانا گفتیم فقط گفتن دسته شما درد نکنه بعضیاشون هم که حتی نیومدن بپرسن که کادو چی گرفتید امروز خیلی واسم چالب بود که چقدر بعضیا می تونن نسبت به اطرافشون بی تفاوت باشن و خیلی ساده از کنار خیلی مسائل بگذزن
این خاطره از امروز بود که واسه شروع و زدن استارت هم باز جایه امیدواری داره![]()

