
پی نوشت:*******اینترنتم دچار مشکل شده تا درست بشه میام به همه سر میزنم گفتم که گفته باشم نگید چقدر بی معرفته این مامان ستاره
*******
این روزا بزرگ شدن ستاره رو به عینه دارم می بینم و تفاوت رو نسبت به قبل در وجودش حس می کنم.ظهرها که میرم دنبالش همه بچه ها آروم می آن از خودشون ذوق و شوقی نشون نمی دن ولی این ستاره چنان با سلام و هورا و مامانه خوبم میاد بیرون که هر کی نفهمه فکر می کنه یه ۲ ساله مامانش رو ندیده همیشه همیطور بوده و شبا هم که پدرش می اد صد البته هوراها بیشتر میشه شاید باورتون نشه من اگه روزی ۱۰۰ بار برم دستشویی تا بر میگردم ستاره باید قایم شده باشه و من پیداش کنم این پروژه از اون پروژه هایی که هیچ وقت تو ذهنه این بچه کم رنگ نمیشه و یه وقتایی که من کار دارم هم اعصابه منو خورد می کنه.جدیدا یاد گرفته تا کاره بدی می کنه و دعواش می کنم سریع می گه مامای آیم سوری اینقدر این جمله رو قشنگ می گه که دلم می خواد فشارش بدم .![]()
این روزا می بینم دخترک می آد به من یواشکی از دوستاش می گه بعد هم کلی سفارش میکنه که به ماماناشون نری بگی![]()
این روزا آینده نگری رو در وجودش حس می کنم وقتی واسش یه خوراکی می خرم وقتی به ته میرسه نمی خوره قایم می کنه که مبادا تموم بشه نگه می داره وقتی دوباره از اون خوراکی واسش خریدیم بقیش رو می خوره![]()
این روزا وقتی می اد پیشه من و میگه مامان من رو یه چک کن فکر کنم سرما خورده باشم قند تو دلم آب میشه
۰(چون خیلی هوا سلامتی خودش رو داره و اگه بدونه چیزی واسه سلامتیش خوبه اگه مزه زهر هم بده می خوره و بر عکسش هم صدق می کنه)
این روزا وقتی معلمش به من می گه اعتماد به نفسش خیلی خوبه ازاین همه شلوغ بودنش خوشحال باش نفسه راحت می کشم![]()
این روزا وقتی دوست بابا سعید بش می گه بابات کچله ستاره بر میگرده می گه نخیرم بابام بهترین بابای دنیاست ذوق می کنم![]()
حس می کنم دخترک داره بزرگ میشه داره معنی خیلی از چیزا رو می فهمه ![]()
از حالا یه گوشه از اتاقش رو پر کرده از وسایلی که بقوله خودش می خواد با خوش ببره مسافرت فکر کنم تا الان یک سوم اتاقش رو کنار گذاشته تا ۲ ماه دیگه چقدر خرت و پرت جمع کنه خدا میدونه![]()
الان هم داره با من چک و چونه میزنه بزار من برم ظرفا رو بشورم برم تا خسارت به بار نیورده![]()
این هفته خیلی سرم شلوغ بوده و اصلاُ نمی دونم کی شب شده شب هم که میشه با سعید مشغول سریال دیدن می شیم اون هفته سریال لاست رو تموم کردیم و از اون جمعه PRISON BREAK
رو شروع کردیم که اولش که شروع کردیم زیاد به دلم نچسبید ولی الان عاشقه این سریال هم شدم و به نظرم خیلی جذابه.
چند روز پیش دوستم بعد از چند ماه اومده بود پیشم و کلی چیزای خوشگل واسه ستاره خریده بود که ستاره یه نیم ساعت اول از اومدن مهمون خوشحال بود ولی از بعدش هی می اومد می گفت چرا این مهمونمون نمی ره خونشون خسته شدم یعنی می خواد شبم اینجا بخوابه
هر چی می گفتم زشته این حرف رو نباید بزنی ولی باز می گفت آخه خسته شدم و علتش هم این بود که من همش داشتم با دوستم حرف می زدم و دخترک ما از این مسئله ناراحت بود. البته دوستم هم میشنید ستاره چی میگه ولی خدا رو شکر اینجوری نیست که ناراحت بشه چون می دونه که بچه هست ولی بعد کلی باش حرف زدم که این حرف بده فکر می کنید چه نتیجه ای داد ؟تازه حساس تر شد و باز شبه جمعه که مهمون داشتیم هی می گفت دیگه نصفه شبه چرا نمی رن خونشون
گفتم اومدم ابروش رو درست کنم چشش هم کور کردم و حس می کنم نباید رو کارایه اشتباهش زیاد حساسیت نشون بدم چون لجبازی می کنه و بدتر باعث کشمکش بینمون میشه![]()
ما دیروز رفتیم پرشین بلاگ جایزمون رو گرفتیم دستتون درد نکنه
خانم پولاد زاده هم خیلی خانمه خوب و باشخصیتی بودن.تا رسیدیم اونجا ستاره تا چشش به کیکا افتاد گفت گرسنه ام و هنوز نه سلامی نه علیکی ستاره مشغول کیک خوردن شد
دیگه خودتون می تونید تصور کنید من چه حالی داشتم![]()
امروز هم بردیشم پارک پردیسان کایت بازی کنه چنان خنده هایی می کرد که همه از خنده های ستاره خندشون گرفته بود کلا این بچه ها با یه چیزای ساده دلشون خوش میشه و با یه اخم ساده هم دلشون میشکنه.
خیلی دوست داره تو کارای خونه مشارکت کنه مثله ادم بزرگا می خواد منو گول بزنه که مامان بیا با هم ظرف بشوریم جارو کنیم دستشویی رو بشوریم لباسا رو بشوریم(اینا رو با یه حالت خاص می گه واسه خودم مینویسم که این حالتش تو ذهنم بمونه)البته نا گفته نماند که من همه این کارا رو باید یواشکی انجام بدم چون وقتی ستاره می خواد کمک کنه تازه کاره من رو ۱۰۰ برابر میکنه فرض کنید اگه مهمون داشته باشم وقتی که دارم تند تند کار می کنم ستاره هم هی تو دست و پا من می چرخه و حرف میزنه و سوالای الکی می پرسه و می خواد کمک کنه دیگه نمیدونم چی کار باید بکنم ![]()
ستاره:مامان من یه خوابی دیدم
مامان:چه خوابی دیدی؟
ستاره :خواب دیدم پدربزرگم بم گفت ستاره تو دیگه باید نماز بخونی من الان می خوام برم نماز بخونم
مامان:دیگه پدر بزرگت بت چی گفت؟
ستاره:گفت مامانت خیلی زشته![]()
مامان:ستاااااااااااااااااااااااااااااااره
ستاره:خنده های مستانه
ستاره اصلا پدر بزرگ نداره![]()

عاشقه آهنگ When I grow up ازPussycat dolls شده و ما رو کچل کرده چون تمام مدت داره گوش میده تازه می گه بقیه اش رو هم بزار
واسه من آهنگه خارجی گوش می کنه چه غلطا.تا حالا نشده یه موزیک ویدو ایرانی رو با دقت نگاه کنه ولی خارجی که باشه هر چی می خواد باشه چنان با دقت نیگاه می کنه که آدم باورش میشه همش رو می فهمه به این میگن تهاجم فرهنگی
فرداها چه خبره خدا داند


این یکی از نقاشی های ستاره است سعی کردم از بیشتر نقاشی هاش عکس بگیرم ولی متاسفانه خیلی خوب نمیشه اینم شانسی توشون خوب در اومد که گفتم همین رو فعلا بزارم اینقدر اصرار داره نقاشیش تو لاگش باشه(وبلاگ)این که می گم نقاشیه ستاره خوبه نظره من نیست نگید سوسکه به بچش میگه قربون دستا پا بلوریت این نظره خیلی از کسایی بوده که یه چیزی از نقاشی سر در می اوردن

دیشب ساعت ۳ می بینم ستاره داره هی تو اتاقش خودش رو میزنه به در دیوار گفتم حتما دستشویی داره بعد از چند دقیقه دیدم بلند شد بره دستشویی قبل از اینکه به دستشویی برسه برگشت تو اتاق دمپایی تق تقیاش رو پوشید و نصفه شبی تق تق مثله پرنسسا رفتن دستشویی بعد دوباره رفت خوابید داشتم می مردم از خنده ولی نخواستم برم جلو چون عقیده دارم اینجور وقتا مامانا احساساتی میشن و رشد استقلال بچه ها رو کور می کنن.ولی سرش بره دمپایاش از پاش در نمی آد و همیشه یه تق تق تو خونه ما شنیده میشه حالا هر ساعت از شبانه روز باشه![]()
هر کسی که نقاشیه ستاره رو می بینه می گه استعدادش خیلی خوبه سعی کن پرورشش بدی خودم هم قبول دارم چون من تو خانواده پدری خودم نقاش خیلی هست و همه بطوره کلی استعداد نقاشیاشون فراوانه انگار ستاره به اونا رفته ولی حقیقتش یه مدت می بردمش کلاس نقاشی کلاسش هم خیلی خوب بود ولی واسه ستاره کم بود چون نقاشیاش به جا اینکه پیشرفت کنه پسرفت کرده بود و همش کپی شده بود اونم چیزای خیلی الکی ستاره چون بچه ایه که قوه تخیله خیلی قویه داره وقتی واسش یه چیزی رو تعریف کنی خودش مجسم می کنه و می کشه ولی خودم فکر می کنم باید بزارم خودش یکم به خلاقیت برسه بعد بره کلاس نقاشی...![]()
امروز یکی از نقاشیاش رو اورده می گه اینو بزار تو لاگ می گم لاگ چیه میگه همون که تو کامپیوتره توش می نویسیم(می نویسیم خودشو رو هم با من جمع بسته) گفتم اسکنر نداریم که بزاریم می گه خوب با دوربین عکس بگیر بعد بزار هر کار کردم نتونستم با دوربین عکس بگیرم یا سیاه میشه تصویر یا سفید ولی رو در یخچال ما پر از نقاشی های ستاره خانمه و خیلی علاقه داره یه همه هم هدیه بده روزی یه نقاشی داره واسه خانم معلمش می کشه می بره![]()
من تمام بچگی یه موجود آروم بودم و هیچ شیطنت و فضولی نداشتم واسه همین خاطره اکشن از بچگیم اصلا ندارم جز یه مورد که ماله سال سوم دبیرستانم می شه من همیشه تاریخ و جغرافی خیلی خوبی داشتم و کمترین نمره ای که از این دو درس گرفتم ۱۹ بوده من مدرسه غیرانتفایی می رفتم و کله بچه های کلاسمون ۱۰ نفر می شدن یه روز که امتحان میان ترم جغرافی داشتیم قرار شد بریم تو حیاط تو هوای آزاد امتحان بدیم و چون یکی از کلاسها رو داشتن رنگ می زدن نیمکتاش بیرون بود و ما نشستیم پشته اون نیمکتها و پس با این حساب می تونستیم کتابامون رو زیر میز داشته باشیم معلم جغرافیمون هم یه آقای میانسالی بود برگه ها رو که دادن یکم امتحان سخت بود و من تو ۱ یه سوال مونده بودم و اگه می خواستم از اون سوال بگذرم خوب ۲۰ نمی گرفتم اون چیزی رو که شک داشتم نوشتم ولی خیلی دودل بودم که درست نوشتم یا نه که سرم رو از رو برگم که بلند کردم دیدم یکی از دوستام کتابش رو از زیره میز در آورده و داره تند تند همه رو می نویسه وااای خیلی عصبانی شده بودم چون من این همه خونده بودم بعد اون با مهارت تو تقلب داشت تند تند می نوشت بقیه کلاس هم هی داشتن به خودشون فحش می دادن که چرا کتاباشون زیر میز نیست یه دفعه خون جلو چشام رو گرفت از سر جام بلند شدم رفتم سراغه اون دختره کتاب رو از زیره میزش کشیدم کتابم زدم تو سرش و کاغذ امتحانش رو هم مچاله کردم و اومدم سر جام نشستم و کتابم رو از کیفم در آوردم و سوالی رو که شک داشتم نیگاه کردم دیدم درست نوشتم کتاب رو گذاشتم تو کیفم اسمم رو نوشتم دادم به معلممون همه کلاس داشتم منو نیگاه می کردن معلممون هم مونده بود مات و مبهوت چون همه این اتفاقات تو ۲ دقیقه بیشتر طول نکشید ولی تو اون ۲ دقیقه به هیچکس نیگاه نکردم ولی همه داشتن به من نیگاه می کردن که چم شد یه دفعه تازه معلممون بعد از ۵ دقیقه می گه فلانی این چه کاری بود کردی گفتم داشت تقلب می کرد گفت مگه من اینجا برگه چغندرم که تو این کار رو می کنی اون دختره هم رفت دفتر ازم شکایت کرد و کلی حرف مختلف شنیدم ولی هیچ وقت از کاری که کردم پشیمون نشدم چون معلممون اون امتحان رو اصلا حذف کرد و یه امتحانه دیگه گرفته بود ولی اون دختره الان یکی از دوستایه صمیممه که هنوز با هم دوستیم ولی واسه خودم خیلی جالب بود که چی شد من یه دفعه اینقدر عصبانی شدم چون کسایی که من رو می شناسن می دونن من همش در حاله خندیدن هستم و هر وقت هم با سعید دعوا کنم در اون حالت هم باز دارم می خندم و اصلا نمیتونم فیگوره عصبانی بر دارم تنها در صورتی نمی تونم بخندم که سرم درد کنه در غیر اینصورت همش نیشم بازه واسه همین اون حرکت از من خیلی بعید بود این تنها خاطره منفی من تو زندگیم بود راستی یکی دیگه هم دارم که اونم یه بار دیگه می نویسم
این پست رو فقط واسه این گذاشتم چون حوصله ام سر رفته بود و هیچ کاری نداشتم انجام بدم گفتم بیام یه پست بزارم
ستاره:مامان به نظره تو خانم ها مسخر ه ان
مامان:نه دخترم کسی مسخره نیست
ستاره:پس آقاها مسخرن
مامان:نه دخترم آقاها هم مسخره نیستن
ستاره:مامان پس چرا تو همش می گی آقاها خیلی مسخرن
مامان:من کی گفتن ستاره
راننده تاکسی :خانم دسته شما درد نکنه این آقاهایه بدبخت که صبح تا شب کار می کنن مسخرن
مامان:ستاره دخترم آقاها مسخره نیستن این حرفه خوبی نیست وقتی می گی آقاها مسخرن یعنی بابا سعید هم مسخر ه است
ستاره:نه بابا سعید مسخره نیست من خودم شنیدم تو یه روزی می گفتی آًقاها مسخرن چرا خودت گفتی به جونه خودم خودم شنیدم
مامان :باشه بی خیال ستاره من گفتم![]()
ستاره:دیدی دیدی خودت گفتی خودم یادم بود
مامان بیچاره تو این فکر بود که خود کرده رو تدبیر نیست حتما من یه بار یه چیزی گفتم حالا واسه چی گفتم نمی دونم ولی این دختره این یه تیکه رو فقط حفظ کرده
![]()
هر چیزی که می خواد بخوره اول می پرسه واسه سلامتیم خوبه یا نه
بعد من اگه بگم واسه سلامتیت خوبه که می خوره اگه هم بگم بده دیگه لب نمی زنه
یه وقتایی که من از رویه عادت بد غذایه بچگی یه پفک می خرم می آد می گه واسه سلامتیم خوبه می گم نه دیگه هیچ اصراری نمی کنه و درخواست خوردن نمی کنه واسه این در بسیاری از مواقع خیلی راحت شدم و اگه بخوام چیری رو بخوره می گم واسه سلامتیت خیلی خوبه![]()
![]()
دیروز ما به بطوره اتفاقی وندا و هانا و مامان بابای گلش رو دیدیم اینقدر از دیدنه این دو گل خوشگل خوشحال شدیم که حد نداره ولی حیف که دیدارمون خیلی کوتاه بود
مامـــــــــان : جانم دخترم
ستـــــــاره :مامان ما تا الان کجا ها مسافرت رفتیم
مامـــــــــان :شمال.کیش.....
ستـــــــاره :نه بابا منظورم اینا نیست منظورم اوناست
مامـــــــــان :کدوما؟؟؟؟
ستـــــــاره :مثلا تایلــــــــــند دیگه کجا رفتیم
مامـــــــــان :ترکیه
ستـــــــاره :آها مامان ما تا حالا جزیره گوا نرفتیم![]()
![]()
![]()
من موندم با دهن باز می گم جزیره گوا رو از کجا می شناسی می گه مامان دوستم نمی اومد کلاس بعد امروز اومده می گه ما رفته بودیم جزیره گواا
اینقدر خوب بود همش آب بازی کردیم![]()
عجب دوره زمونه ای شده.![]()
داریم شام می خوریم دیدم هی دستاش رو برده بالا یه چیزی داره آروم میگه می گم چی میگی میگه هیچی گوشام رو تیز کردم می بینم می گه خدایا هر چی زودتر مامانه من رو بکش خسته شدم از بس به من می گه غدات رو بخور خدایا بکشش خدایا همین حالا بکشش![]()
حالا یه چیز جالب از ستاره بگم که یه وقتایی یه حرفایی می زنه که تو قوطی هیچ عطاری پیدا نمیشه عمو ممد و گلی این همه زحمت کشیدن و ما رو خجالت دادن بعد ستاره میگه مامان چرا عمو ممد یه بار واسه من یه چیز خوب نمی خره
گفتم بابا این چیزای خوب رو واست خریده دیگه چی بخره می گه نه بابا منظورم یه چیز درست حسابیه
حالا منظورش هم از درست حسابی من نمی دونم چیه
ولی یه وقتایی یه حرفایی می زنه که ممکنه سر ما رو به باد بده...حالا این کلمه درست حسابی رو باز من نمی دونم از کجا شنیده![]()
من یه مشکلی که جیدیداٌ با ستاره پیدا کردم اینه که مرتب قهر می کنه البته با دوستاش همه دوستاش تا من رو می بیند میگن مامان ستاره ستاره با ما قهره.هر چی هم باش حرف می زنم فایده نداره و جواب ستاره اینه که وقتی بی اجازه به وسایلم دست می زنند من هم باشون قهر میکنم ازم اجازه بگیرن تا باشون قهر نکنم
واسه من تو کلاس زبان قانونمند شده![]()

امروز من و ستاره رفتیم جشن وبلاگستان جا همه خیلی خالی بود چون به ما که خوش گذشت.یه سری از بازیگران سینما بودن یه سری نویسنده و خبرنگار و کلی حرفهای خوب که باعث میشد دخترک ما لبخند به لبش بشینه هر چند که خیلی خسته بود چون دیشب ساعت ۲ شب از مسافرت برگشته بودیم و از طرفی هم امروز تا ظهر کلاس زبان بود و ظهر هم کلاس موسیقی که باعث شده بود خیلی خسته بشه ولی این برنامه واسش تجربه جالبی بود.اسمه وبلاگهای منتخبشون رو از آخر خوندن به اول حالا من به ترتیب نمی گم ولی اسمه اینایی که اعلام کردن و من حضور ذهن دارم ایتا بودیونا.آرتین.آندیا.ارشیا.آرش.سامبولی.یسنا.دیگه هر چی فکر می کنم چیزی یادم نمی آد.ستاره و یسنا و وبلاگ ملکه بهار رفتن بالا و جایزه گرفتن.جایزه رو بهتره نپرسید چون جایزشون یه تی شرت تبلیغاتی بود بچم با چه ذوقی رفت بالا و جایزه گرفت ولی وقتی بازش کرد مونده بود که این جایزه چه ربطی بش داره .ولی نمی خوام در این مورد زیاد بنویسم چون تو زندگی واسه شخصه خوده من چیزای با ارزش تری وجود داره ولی همین که ستاره کلی تشویقای حضار رو دید که هی واسشون دست می زدن می دونم این خاطرش واسش جاودانه تره تا جایزه مادی.
وقتی بچه ها رفتن بالا به ستاره و ملکه بهار ۱ جایزه دادن و یسنا ۴ تا جایزه و ستاره اومده بود پایین هی می گفت چرا به من یه جایزه دادن من اول شدم کی اول شد و هی پیشش ابهام بوجود اومده بود و من هم نمی تونستم جوابش رو درست بدم خیلی از این موضوع ناراحت شدم ولی سعی کردم به رو خودم نیارم دیشب قبل از این که بخوام بخوابم رفتم و واسه خانم پولاد زاده دردلم رو کردم و چون حتی به سعید هم این قضیه رو نگفتم چون می دونستم اعصابش خورد میشه و کلی حرف نوشتم تا یکم دلم آروم بشه چون من باور داشتم که وقتی به نفر اول یه جایزه اینحوری می دن و به نفر چندم ۴ تا جایزه میدن یعنی بش توهین می کن و باورهای یه بچه ۴ ساله رو خراب می کنن.گللایه من هم ازشون فقط واسه این بود که از دختره من که گذشت ولی اگه باز از این برنامه ها داشتن سعی کنن خیلی محتاط تر رفتار کنن چون بچه ها خیلی حساسن و چیزی از دنیای ما آدمها نمی دونن...که صبح دیدم خانم پولادزاده جوابم رو داده و کلی عذر خواهی کرده که جایزه ها اشتباه شد و جایزه دختر شما رو آخر برنامه دادن به من و گفتن اگه لطف کنید آدرس بدید جایزه ستاره رو بفرستیم واسش.که من بخدااا یه ذره جایزه واسم مهم نبود و نیست اگه واسم مهم بود همون جا می ایستادم و می رفتم بشون می گفتم ولی تا آخر شب خیلی با خودم کلنجار رفتم که بگم یا نه .....فقط سوالهایی که ستاره می پرسید که باعث شده بود به شک بیفته ناارحتم کرده بود که به نظره من این قضیه هم تموم شده دیگه دنبال کردنش فایده خاصی نداره.......
خیلی دوست داشتم با بازیگرا عکس بگیره که هر کاریش کردم حاضر نشد بره و وقتی دیدم دوست نداره بره بش زیاد اصرار نکردم جون بش حق میدم که نخواد بره چون دختر کوچولوی من هنوز سنی نداره که بخواد آقای بیژن بنفشه خواه یا حیدر نورزوی یا بهاره رهنما....رو بشناسه و بخواد باشون عکس بگیره هر چند که دوست داشتم این اتفاق بیافته ما ردیف دوم بودیم و هنرمندا ردیفه اول نیکی نصیریان و مامانش صندلی جلویی ما بودن که واسه ستاره گفتم نیکی کیه چه سریالی رو بازی کرده......بعد گفتم دوست داری باش دوست بشی عکس بگیری که خودش دوست داشت و ۲ تا عکس یادگاری ازش گرفتم.
برنامه نسبتاٌ خوب بود و تجربه جالبی بود هم واسه من هم ستاره...........

پی نوشت:خانم پولاد زاده مرسی که اینقدر خانم هستید که به من زنگ زدید و تمام تلاشتون رو دارید می کنید که او یه ذره ناراحتی که تو دله ما ایجاد شده رو برطرف کنید.مهم اینه که من با شما حرف زدم و شما منو متقاعد کردید که اشتباه شده و من همین که با شما صحبت کردم ناراحتیم برطرف شد چون مطمئن شدم یه اشتباه ساده باعث شده بود.و اگه من حرفی زدم که باعث ناراحتی شما شد صمیمانه ازتون معذرت می خوام چون مسلما من هم چنین قصدی نداشتم.خانم پولادزاده ار ما خواستن واسه گرفتن جایزه اصلی حتما بریم پیششون که خودشون با ستاره حرف بزنن.مرسی خانم پولاد زاده واسه گرفتن جایزه نه ولی واسه گرفتن لوح تقدیر شاید یه روز مزاحمتون شدیم.
پی نوشت ۲:همه کسایی که من رو می شناسن می دونن که من واسه جایزه مادی نرفته بودم و من نه با یسنا نه با کسه دیگه ای هیچ مشکلی ندارم چون من باور دارم که بچه ها پاک ترین و معصوم ترین ها هستن و نمی خوام بگم حقه کی بود اول بشه کی دوم بشه.هر کسی واسه خودش قاعده و قانون خاصه خودش رو داره و من اگه جایزه واسم مهم بود حتما اونجا جایزه رو گرفته بودم تمام کسایی هم که من رو می شناسن می دونن که آدم بی دست و پایی نیستم و اگه جایزه مهم بود کلی هوار به پا می کردم.در ضمن واستون متاسفم که اینقدر اول شدن دختر من واستون مهم بوده که اومدید و این حرف رو می زنید.و واسه خودتون تعیین می کنید که کی حقش بود کی نبوده.لطفا دنیا و باورهای خودتون را با بچه های معصومی که خیلی مهربوون با هم دوست میشن و بازی می کنن قاطی نکنید.در ضمن من اگه گفتم نمی دونم یسنا چندم شده چون واقعا نمی دونستم و نخواستم یه چیزی الکی بگم و قصدم توهین به یسنا نبود.و در جواب شما معلومه کی واسش رتبه و جایزه مهمه که اومده تو وبلاگ ما مطالبه ما رو خونده و نظر داده
ستاره.یسنا.ارشیا نفرات اول دوم و سوم بودند....



