تبليغاتX
ستاره
87/09/29
وبلاگ ستاره اول می شود

همین الان  اومدم خونه سمیرا و اومدم بلاگفا تا کامنتام رو چک کنم که دیدم خانم  پولادزاده واسم پیغام گذاشته و ازم دعوت کرده تا در جشن وبلاگستان شرکت کنم همه به من واسه دوم شدن تبریک می گفتن ولی امروز پیغامی که دریافت کردم خبر اول شدنمون رو می داد و خیلی از این موضوع خوشحال شدم .فعلا که اصفهان هستیم و فردا شب می آیم تهران و اگه خدا بخواد حتما تو این جشن شرکت می کنم.

مرسی دوستای خوبی که به ما رای دادین مرسی دوستایی که با اینکه نظر نمی دادید ولی چون وبلاگمون رو می خوندید زحمت رای دادن رو کشیدید.ازتون متشکرم

الان موقعیت خوندن هیچ وبلاگی رو ندارم ولی دلم واسه همتون خیلی تنگ شده چون تنهایی های من با وجود شما خیلی کمرنگ شده.دوستون دارم

+ نوشته شده در 0 توسط مامان ستاره.
87/09/23

 

امروز دخترکم دومین کنسرت کلاس موسیقی رو داد البته کنسرت اون چیزی نیست که فکر میکنید و یه کنسرت کوچیکه که فقط پدر و مادر بچه ها هستن و در واقع می خوان روند کار رو بمون نشون بدن که این سری ستاره خیلی بهتر از کنسرت اولی بود و من در کل ازش بیشتر راضی بودم ولی متاسفانه هیچ عکسی نگرفتم چون سر یه موضوعی بی نهایت ناراحت بودم که باعث شده بود حتی دسته دلم به عکس گرفتن هم نره گفتم به بقیه مامانا که شما عکس بگیرید من بعد از شما عکسا رو می گیرم

می دونید دختر ما زیر لب چه شعری رو می خونه؟؟؟؟؟

خط می کشم رو دیوار همیشه روزی صدبار.....

حالا بعد از این همه ترانه همون که مربوط به خط کشیدنه رو حفظ کرده

یه سوال میشه بپرسم شما هم با بچه هاتون سر لباس پوشیدن مشکل دارید یا نه .این دختر ما خیلی سراین موضوع ما رو اذیت می کنه و دیگه کار به جایی رسیده که رفته سراغه لباس کوچیکش و اصرار داره اونا رو بپوشه دیروز بوتای پارسالش رو پوشید من می دیدم که تنگه بزور کرده پاش ولی کوتاه نمی اومد و اصرار داشت که نه اندازه است ببین چقدر خوشگلن خلاصه با اونا بوتا تنگ اومد بیرون ولی من کفشاش رو با خودم آوردم ۵ دقیق نگشته بود که گفت اذیتم می کنه و پاش رو کلی سرخ کرده بود.باورتون میشه تو این زمستون دختر ما اصلا حاضر نشده تو خونه شلوار پاش باشه و همش با دامنه وشلوار پوشیدن مایه عذاب و ناراحتیشه شب هم که می خوابه من بدو بدو می رم یه شلور زیره همون دامن پاش می کنم چون اگه دامن پاش نباشه نصفه شب پا میشه و شلوار رو در می آره و دامن می پوشه خیلی رو این موضوع حساسیت داره.واسه بیرون هم کلی غر می زنه ک من دامن می پوشم شلوار پسرونه است.

چقدر وقتی دنیا اومده بود من ا سترس داشتم ولی خوب همه استراسایی که داشت حل شد رفت مثلاٌ یکی از استرسام این بود که وقتی از پوشک گرفتمش سر جاش رو خیس کنه چون خیلی رو این موضوع حساس بودم ولی حتی یه بار هم مرتکب چنین عملی نشد و یک بار هم جاش رو خیس نکرد که خیلی از این موضوع خوشحالم چون دیدم بچه هایی رو که تو این سن یا حتی سنه بالاتر این مشکل واسشون پیش می آد.

از روزه ۵ شنبه تا حالا من هی بلا بارون شدم .هانا خوشگله کجاایی که روزه جمعه کلی به یادت اشک ریختم گوشت کنار ناخنم به در جا کفشی گیر کرد و یه قلمبه کنده شد و من در اون لحظه فقط به یاده هانا بودم که یه اتفاقه مشابه واسه دستش افتاده بود و از دیروز تا حالا هم این یه ذره انگشت نمی زاره من درست راه برم این یه چشمش بود با بقیش حالا بماند.

روزه عید که تعطیل بود رفتیم بوستان ستاره رو گذاشتیم زمین بازی ما هم رفتیم شهر کتاب اونجا واسش یه تخته وایت برد کوچولو با ماژیک خریدم که اینقدر خوشحال شده بود و ذوق زده بود که انگار تو هوا پرواز می کرد شب که اومدیم خونه  تا من دارم لباسم رو در می آرم شلوارش(ّهمینه کوتاهه که با بوت می پوشه) رو ماژیکی کرده وااای من هم عصبانی.... دیدم تنها کاری که می تونم کنم و تنبیهش کنم اینه که در اتاقش رو قفل کنم و از تو اتاق رفتن محرومش کنم که خیلی این تنبیه جواب داد و از اون روز نه اتاقش رو بهم ریخت نه رویه خودش خط کشید.چون رو اتاقش خیلی حساسه انگار قلبه دومش تو اتاقش می زنه

این روزها خیلی خسته ام اینقدر خسته که دلم می خواد یه فقط یه جا لم بدم کاش می شد یه روبات بخریم کارای خونه رو اون واسمون انجام بده.

خسته شدید چون من خسته و بی حوصله هستم و مسلماٌ پسته خوبی از آب در نیومد.بعداٍ جبران می کنم

 ستاره با مدلی که خودش واسه روسری سر کردن داد که سرش کنم

+ نوشته شده در 20 توسط مامان ستاره.
87/09/18

 

 در مسابقه بهترین وبلاگهای کودکان شرکت کنید و ۵ تا از وبلاگهای محبوبتان را وارد کنید

نمی دونم اسمه اونایی که رو وارد کردم اینجا بنویسم یا نه؟

دو بار یعنی دو تا ۵ تا می تونید تو مسابقه شرکت کنید......... 

 

+ نوشته شده در 14 توسط مامان ستاره.
87/09/16
مامانه ناراحت...........

روزه ۵ شنبه واسه شام مهمون داشتیم و هی تو این فکر بودم که چی درست کنم چی درست نکنم که تصمیم گرفتم سالاد الویه با ته چین قالبی مرغ و گردو درست کنم .حالا بماند که از صبح کلی کار داشتم و همه خرید خونه هم با خودم بود و از صبح که بیدار شدم تا ساعت ۸ شب اصلا ننشسته بودم اونم با وجود ستاره که هی می خواد کمک کنه تازه کاره من رو دو برابر میکنه .حالا از بحث دور نشم از ظهر شروع کردم به تدارک کارای شام سالاد الویه رو درست کردم و فکر کنم ۱ ساعت داشتم تزیین می کردم بعد هم سالاد لبو و دسر و ژله گفتم بذار همه اینا رو انجام بدم وقتی تموم شد می رم سراغه ته چین دیگه ته چین رو هم درست کردم و کلی وقت هم درگیره تزینش بودم و وقتی تموم شد گفتم بزار یه ذره دراز بکشم بعد برم یه دوش بگیرم حالا ساعت ۸ شب شده و مهمونا هم نهایت ساعت ۹ دیگه می اومدن همین که دراز کشیدم و به این فکر می کردم وای چقدر این تزینات خوب شده بزار برم دوش بگیرم بیام یه عکس بگیرم که دیدم یه صداهایی از تو آشپزخونه می آد رفتم دیدم واااااااااااااااااااااااااااااااااای ظرف ته چین پودر شده و ته چین ها رو پودر شیشه فراوان دارن به من چشمک می زنن اگه بگم قیافه من چجوری بود شاید باور نکیند انگار یه برق سه فاز به من وصل شده بود و چنان گریه ای می کردم که ستاره هاج و واج من رو نیگاه می کرد زنگ ردم به سعید ولی از بس داشتم گریه می کردم اونم نمی فهمید من چی می گم که قطع کردم و سعید زنگ زد که چی شد نصف عمرم کردی(حالا اون بنده خدا هم تو راه خونه بود که زود بیاد یه دوش بگیره و استراحت کنه)که گفتم قضیه اینه سعید هم خیلی ناراحت شد چون می دونه این جور وقتها من همه جوره وقت می زارم و خسته می شم و دلش خیلی بحالم سوخته بود و گفت حالا دیگه اتفاقیه که افتاد عیبی نداره من می رم شام می گیرم.که دستش درد نکنه چون کلی راه خودش رو دور کرد و تو ترافیک ۵شنبه رفت واسه من کباب و جوجه خرید و خیلی دیر رسید خونه که تا اومد رفت تو حمام مهمونا اومدن ولی تا شب از شوکی که بم وارد شده بود اصلا حاله خوبی نداشتم که نداشتم .حالا تو اون هاگیر واگیر ستاره خانم بد موقع خوابیده مهمونا که اومدن تو اتاق خواب بوده حالا خجالت می کشه بیاد بیرون من که اینجور مواقع لی لی به لالاش نمی زارم چون می دونم خودش رو لوس می کنه دیدم سعید رفته تو اتاقه و یه سری حرف باش زد و ستاره هم خیلی خانم اومد با مهمونا سلام کرد و بوسیدشون منم پیشه خودم می گم چقدر زود خوش اخلاق شد چقدر این پدر لمه دخترش دستشه.فردا صبح ستاره هر ۵ دقیقه یه بار بیدار می شد که بابا پاشو بریم واسم قلم مو بخر باباش هم می گفت می ریم حالا بخواب من هم تو عالم خواب فکر کردم این بچه داره خواب می بینه ساعت ۱۲ از خواب بیدار شدیم دیدم هی می گه بریم دیگه سعید هم هی می گفت بذار کارام تموم بشه می ریم یه دفعه ساعت ۲ دیدم پدر و دختر لباس پوشیدن برن آبرنگ بخرن می گم حالا بعد برید سعید می گه تا الان هم خیلی بد قول شدم و دیدم ستاره یه ۵هزارتومی داره می گم قضیه چیه سعید می گه دیشب رفتم  تو اتاق بش قول دادم واست فردا یه آبرنگ می خرم این هم پوله آبرنگ که بش دادم ولی بش گفتم  به شرطی که مثله خانوما بیای پیشه مهمونا و بشون سلام کنی و ستاره هم گفته چشم و پدر و دختر چه کارا که نمی کنن..................

ستاره امروز یه گنجشک مرده دیده بود که اینقدر این سوال رو از من پرسید * چرا گنجشکه که مرده بود چشاش باز بود* وااااااای حالا من توضیح می دم ستاره باز همون سوال رو می پرسه دیگه دیدم نمی تونم قانعش کنم گفتم بذار هواسش رو پرت کنم بی خیال چشای باز گنجشک بشه

این عکس از  عکسای ۷ صبحی هست وقتی بیدار می شه و می خواد بره اول کلی واسه خودش بازی می کنه بعد آماده رفتن میشه همه فکر می کنن ستاره که میره من می گیرم می خوابم  ولی نمی تونم بخوابم چون اولاْ  من تا ستاره رو بیدار کنم و صبحانه بش بدم و آمادش کنم نصفه انرژی روزانه ام رو از دست می دم چون اون سر حاله و توقع داره من هم سر حال بشم و کلا خواب از سرم می پره و حتی خیلی وقتایی که خیلی خوابم می اومده خودم رو به یه کارایی مشغول کردم چون دوست دارم وقتی تو خونه تنها هستم از وقتم خیلی مفید استفاده کنم و کارایی که دوست دارم انجام بدم و در کل دلم تنهایی تو خونه خوابیدن رو نمی خواد و ترجیح میدم اگه بخوام بخوابم هم خوابه ظهر باشه

ستاره سر حال

 

+ نوشته شده در 21 توسط مامان ستاره.
87/09/11
ستاره و استخر

از دیروز شروع می کنم می رم به عقب دیروز که رفتم دنبالش  یه دفعه تصمیم گرفتم ببرمش پارک چون خودش چیزی نمیگه ما هم کم می بریمش پارک رفتیم پارک و تو پارک کلی بازی کرد و هر وقت هم خیلی احساسه خوشحالی می کنه می زنه رو کانال لوس لوسی حرف زن تو پارک یه دفعه به ذهنم رسید امروز با ستاره با هم بریم استخر و بش پیشنهاد دادم که می ای بریم استخر که کلی ذوق کرده بود اومدیم خونه ناهار خوردیم یه دفعه به خودم اومدم دیدم به اندازه دو تا چمدون دمه خونه وسیله آمادست ستاره هر چی لباس داشته و هر چیزی که فکر می کرده لازم داره رو ریخته تو یه سری کیسه دسته دار یا کیف مدرسه اش و. خوشحال از اینکه می خواد بره مسافرت.هر چی بش می گم ما نمی خوایم بریم مسافرت فقط می خواستیم بریم استخر که منظوره من رو نمی فهمید چون  تا حالا استخر نرفته بود و فقط تو مسافراتی که رفتیم استخر رو دیده بود حالا اشتباه فکر کرده بود.خلاصه بگم که تا به استخر رسیدیم و به آب رسید من رو کجل کرد  من عاشق همین موقع هاش هستم چون اینقدر باتعجب به همه جا نگاه میکنه و یه سوالایه فنی جالبی می پرسه بردمش تو استخر کودکان و واسه خودش کلی بازی می کرد و تو استخر هم با من قهر کرده بود که چرا من رو کلاس شنا نمی بری من می خوام برم اون دور دورا شنا کنم از استخر هم که آوردمش رفت بوفه کلی هم شکم مبارکش رو تخویل گرفت چون می خواستم اولین روزه استخر خیلی بش خوش بگذره سعی کردم خیلی هواش رو داشته باشم و همه جوره خوشحالش کنم یه دفتر استیکر با یه بولوز هم خرید و خوشحال اومد خونه.

از صبح تا شب هر چی از دسته من عصبانی میشه و شروع می کنه به غر زد ن و هی زیر لب می گه زشت مامان زشت اینقدر این زشت رو زیر لب خوشکل می گه دلم می خواد هی بگه زشت ولی خوب چون از من حساب می بره فقط یه جوریی می گه که خودش بشنوه ودلش خنک بشه.

بچه  ای که اینقدر تو خونه عکس می گیره چند روز پیش برده بودمش عکاسی که یه عکس پرسنلی بگیره مگه می نشست شاید ما نیم ساعت اونجا بودیم گفتم الان آقای عکاس ما رو از عکاسی می ندازه بیرون اخم شدید می کرد لپاش رو باد می کرد و نفسش رو حبس تو سینه و دستو پاش هم می لرزید کلی حرف زدم تا تونسته یه عکسه معمولی اش بگیره.

 امروز دفتر استیکرش رو برده مدرسه می دونم ظهر که بیاد کلی شکایت داره واسه کردن چون هی دله بچه ها مردم رو آب می کنه بعد بشون یه استیکر هم نمیده به احتماله زیاد اونا هم باش قهر می کنند و اونم می آد شکایت................

دختر کوجولو ما دیکته می نویسه من هر شب بش باید دیکته بگم.خیلها می گن که میشه بچه رو به جا ۶ سال ۷ سال هم فرستاد مدرسه خیلی دلم می خواد ستاره ۷ ساله بره مدرسه چون حس می کنم واسه ۶ سال رفتن مدرسه خیلی کوچیکه.اگه بدونم که مدرسه هایی که تو نظرم هست واسه ثبت نام ایرادی نمی گیرن حتما همین کار رو می کن ولی یکی از دوستامون که تو یکی از این مدرسه ها غیر انتفایی خوب سهام داره می گه مطمئن باش مدرسه ها خوب می گن یه سال دیرتز بیارش می گه در این مورد شک نکن چون ستاره ۳۰ شهریوری هم هست  خیلی حس می کنم کوچیکه .یه روزی دوست داشتم زود بره مدرسه ولی الان دوست دارم دیر بره.

من خیلی تنبل شدم تو وبلاگ نویسی و وبلاگ خونی نمی دونم چرا؟الان هم اگه می نوش جون ایمیل نمی زد عمرا به فکر آپ کردن بودم.آخه پنجره ها خونمون دوجداره دودی هست و اینقدر خونه ما تاریکه که حد نداره پرده ها رو که پس می کنم هم باز نوره خوبی تو خونه نمی آد اگه بخوام نوره خوب بگیرم باید پنجره رو باز کنم که با اوضاع سرما هم مقدور نیست واسه همین من حس می کنم خیلی خواب آلود و کسل شدم و البته کم حوصله....

راستی کسی از مامانا از این تی بخارا که می شاپ تبلیغ میکنه استفاده کرده؟من به شدت به یه تی نیاز دارم ولی نمی خوام بدون تجربه بخرم اگه کسی استفاده کرده و می دونه خوب یه ندایی بده؟

روزه شنبه که کلاس ارف بود رفتم ازش چند تا عکس بگیرم که موفق نشدم چون با دوستاش که  باشه دیگه غیر قابل کنترل میشه و هی به من می گفت برو چرا اومدی تو کلاس ما ببین مامانا نمی آن اینجااااااااااااااااا.من هم تند چند تا عکس گرفتم ولی خوب عکسا تعریفی نیستن ولی واسه خالی نبودن عریضه می زارم.

 دخر ما مجله خون شده الان مدتیه واسش هر هفته مجله دوست رو می گیریم و واسش می خونیم و خودمون هم کلی حال می کنیم که مجله واسش می خریم......ایشالله خودش بخونه البته کناب داستان انگلیسی واسش می گیرم و بش می گم برو اون کلمه هایی رو که بلدی رو با ماژیک هایلات کن و اینکار رو راحت می کنه.به نظر من خیلی وقتها درس خوندن رو باید به بچه ها یاد داد .........

ستار و بفوله خودش مگزین

با بچه ها کلاس ارف

پارس

 ستاره.یاسی و آرمیتا شیطون  های کلاس ارف از چشاشون همه چیز قابله پیش بینیه

پی نوشت:دیدید گفتم می ره دله بچه ها مردم رو آب می کنه ظهر که رفته بودم دنبالش هر کدوم از همکلاسیاش می اومدن با گریه و این جمله  ستااااره دختره بدیه به ما استیکر نمیده.خودش آخرین نفری بود که از کلاس اومد بیرون بش می گم چرا بشون استیکر ندادی؟میگه چون به نظرم بچه های خوبی نبودن. فکر کنم بعد از کلاس همه مامانا دنباله استیکر خریدن بودن

پی نوشت ۲:از دست بلاگفا خسته شدم هر وبلاگی رو که می خواد باز کنه جونم به لبم می رسه و همش می گه سرورو مشکل داره نمی دونم قضیه چیه ...ولی کفرم در اومده

 

 

 

+ نوشته شده در 8 توسط مامان ستاره.
87/09/02
ستاره بوت می خره.بابایی گرد و خاک به پا می کنه......یه پی نوشت

وااای ببخشید من اینقدر دیر اومدم الان هم از ترس مامان پارمیدا اومدم که هی دعوا می کنه ....من رو نزن مامان پارمیدا این پست اختصاصی فقط واسه شما آپ شد.چون حسه نوشتن ندارم.یه نیمچه سرماخوردگی دارم که کسلم کرده.

در مورد جوراب شلواری که آدراسایه جدبدی به دست آوردم و یه فامیل خوب هم گفته اگه بتونه زحمتش رو می کشه که خدا کنه تا الان زحمت نکشیده باشه و خودش رو تو دردسر ننداخته باشه (مرسی مینوش جون)روزه ۵ شنبه می خواستم یه زنگ به یکی از دوستام بزنم اشتباه به یکی دیگه زنگ زدم خودم تو کفه این بودم که چرا اشتباه زنگ زدم که تازه دوستم گفت یه خبر خوب واست دارم واسه ستاره جوراب شلواری خریدم یه هفته است که خریدم ولی یادم می ره هی بت بگم.که کلی خوشحالم کرد.و پرونده جوراب شلواری مشکی خریدن تموم شد .حالا رفتم سراغه بلوزه مشکی خریدن

رفته بودم واسه خانوم خانوما یه بوت بخریم من از پارسال گفته بودم امسال می خوام واسش بوته مشکی بخرم.ولی خودش زیره بار نمی رفت می گفت من فقط رد می خوام بلک پسرونه است تو مغازه هم که رفتیم هر چی من بوت مشکی پاش می کردم اون اشک می ریخت که نمی خوام من رد میخوام.دیگه دیدم بهترین راه اینه که یه پیشنهاد قهوه ای روبدم که گفت آره بران هم خوبه.دیگه گفتم بیا جونه مادرت همین قهوه ای رو بخر ولی قرمز نخز.چون که ست کردن قرمز خیلی سخته من هم خیلی در این مورد وسواسی هستم و انگار کک به جونم می افته اگه این لباساش هماهنگ نباشه.تو ماشین بابایی می گه چته؟گفتم دلم از این میسوزه که این فسقل بچه اصلا تره واسه حرفا م هم خورد نمی کنه و نظرش برعکسه نظره منه.ولی اینقدر ذوق داشت که خدا می دونه چون بعد از خرید بوت باید چند جا دیگه می رفتیم که تو ماشین  سفت بغلشون کرده بود کلی ذوقیده بود..تا یه هفته پیش در گیر داره تیپه مشکی بودم الان باید فقط به تیپه قهوه ای فکر کنم.این حال روز و زندگیه منه

هر روز عصر دلش خیلی واسه باباش تنگ می شه و زنگ می زنه با باباش صحبت میکنه . همیشه کارمندا بابا سعید اول کلی سر به سرش می زارن بعد گوش رو می دن دسته باباش.امروز هم طبق معمول زنگ زد  و کارمنده بابایی یه ذره ستاره رو اذیت کرد بابایی هم با دخترش حرف زد ولی ۲ دقیقه بعد دوباره زنگ زد و کلی عصبانی می گه از این به بعد اول خودت زنگ می زنی بعد که با من حرف زدی گوشی رو میدی ستاره.که بچه ها سر به سرش نذارن و میگفت چنان داد و بیدادی سرشون کردم که هفت طبقه صدا پیچیده که چرا سر به سر بچه من می زارید.باید باش خیلی مودب و خوب صحبت کنید.تازه با من هم دعوا کرد که همش تقصیره توهه.........ستاره ببین پدرت چقدر رو برخورد اطرافین رو تو حساسه..............یه وقتایی که به ستاره چشم غره می رم یا دعواش می کنم خیلی ناراحت میشه و همیشه به من می گه جلو من با ستاره دعوا نکن روح و روانم رو می ریزی به هم.اگه هم می خوای دعوا کنی وقتی من نیستم.این پدر و دختر هم حکایتها دارن .......................

فدایه برقه نیگات

یعنی من امروز پی بردم ستاره هیچ کاره  ای هم که در آینده نشه می تونه مدل بشه چون آخره فیگور گرفتنه.مثله این مدلا که هی خودشون رو اینوری و اونوری می کنن و عکس می گیرن.دختر م هم همیشه تو این حسه و حاله.این یعنی فیگور هنری نیست فیگورا هنرش محفوظ می مونه واسه خودم

نظره سارا جون در مورد مناین رو واسه این می زارم که یه نسخه هم پیشه خودم یادیگاری بمونه.خیلی دلم می خواد نظره بقیه هم در مورد این که در مورد من چی فکر می کنن رو بدونم.پروو شدم نه

مامان ستاره : نمیدونم چرا وقتی وبلاگ مامان ستاره رو میخونم ! احساس میکنم منم اگه یه روزی مامان شم میشم عین مامان ستاره ! اولین باری که ستاره رو دیدم گفتم ستاره حتما ایران زندگی نمیکنه چون خداییش خیلی خوشگل لباش میپوشه ( البته به کسی برنخوره همه دختراتون ماهن ولی ستاره عین دختر مکزیکیان ) احساس میکنم زیبایی ستاره به مامانش رفته

+ نوشته شده در 20 توسط مامان ستاره.