
دیشب نزدیکای ساعت ۵ صبح بیدار شده بودم که بلند شدم رفتم تو اتاق ستاره و پتو رو روش انداحتم و پنجره اناقش رو باز کردم هر وقت از خواب بپرم میرم تو اتاقه ستاره می خوابم من چشام باز بود و داشتم آسمون رو نیگاه کردم که دیدم ستاره بلند شده اطراف رو نیگاه می کنه به رو خودم نیاوردم چون خیلی دوست دارم یواشکی نگاش کنم هی با تعجب من رو نیگاه می کرد دیگه دلم ضعف رفت می گم چیه دخترم چرا بیدار شدی می گه میشه بیای تو تخت من بخوابی گفتم تو بیا رو زمین تو بغلم بخواب گفت نه تو بیای بهتره من پایین بخوابم کمرم درد می گیره گفتم باشه عزیزم من می آم پیشت می خوابم رفتم بغلش کردم می گه مامان می دونی من چرا بیدار شدم گفتم نه دخترم چرا؟گفت آخه یه خوابی دیدم.گفتم خوب چه خوابی دیدی گلم گفت خواب بابا مسعود تو رو دیدم به بوسش کردم و زود خوابید.من به دلایلی مجبورم روزی چند ساعت بنویسم تا خودکار می آد دستم می گه چی کار می خوای کنی من هم که نمی تونم واسش توضیح بدم که چی کار دارم می کنم می گم دارم واسه بابام نامه می نویسم .ستاره هم چون نمی خواد کم بیاره شروع می کنه به خط دکتری نوشتن و واسه بابا مسعود من نامه می نویسه.من پدرم رو چند سال پیش از دست دادم و ستاره هیچ وقت ندیدش ولی همیشه یه جوریی در موردش حرف می زنه که انگار سالهاست می شناسش.
امروز که از کلاس اومده خونه می گه مامان دیشب خوابه خیلی عجیبی دیدم اصلاٌ باورم نمیشه بش می گم خوب چی دیدی یه کم فکر کرد بعد می گه بعداٌ بت می گم(قربون اون خوابایی که می بینی که مثل خودت عجیب غریبه)
پی نوشت :هی از ساعت ۴ گیر داده بود من دلم ماکارونی می خواد گفتم باشه داشتم واسش ماکارونی درست می کردم که هی این وسط گیر داده که چشمات رو ببند من برم قایم شم من هم هی حینه کار چشم گذاشتم بار اول پشت مبل قایم شد بار دوم رفت تو اتاق من یادم رفت پیداش کنم یه دفعه بعد از ۱۰ دقیقه یادم افتاد رفته قایم شده رفتم دیدم اینجا قایم شده و خوابش برده چقدر قیافه من دیدنی بود چطور من یادم رفته پیداش کنم

همینجور که با ستاره سرگرم بازی بودم یه دفعه رگه گردنم گرفت و گفتم وااااای مردم و یه چند دقیقه دراز کشیدم ستاره هم اولش هی گفت مامان مامان ولی بعد بی خیال شد بش می گم دخترم من اگه مردم چی کار می کنی می گه خوب خاکت می کنم گفتم خوب بعد چی کار می کنی گفت واست نامه می نویسم گفتم بعد چی کار می کنی گفت به همه می گم مامانم مرده بعد من بش گفتم خوب اون وقت اگه بابات با یه مامان دیگه ازدواج کرد و یه مامان دیگه اومد مامانت شد اون وقت چی کار می کنی که یه دفعه چشاش یه برقی زد انگار قند تو دلش آب کرده بودن گفت خیلی دوست دارم خیلی خوشحال میشم
این حرفش از اون حرفها بود![]()
باز این سر درد لعنتی اومده سراغم و دست از سر کچل من بر نمی داره ستاره خوابه و من الان بعد از اینکه کلی بوس مالیش کردم اومدم یه کم وبلاگ نویسی کنم.دوشنبه فونیکس یک تموم میشه و ۴شنبه فونیکس ۲ شروع میشه و تو این ۱ ماه پیشرف ستاره خوب بوده اینقدر هی می گه کلاس نقاشی که تصمیم دارم ۲باره ببرمش کلاس چون تا بش بگم ستاره می خوایم بریم بیرون سریع می گه می خوای بریم کلاس نقاشی واین خیلی بی رحمیه که با این همه علاقه ای که داره نفرستمش کلاس نقاشی
روز کودک قرار بود ببریمش یه اسباب بازی فروشی که بابا سعید نتونست زود بیاد قرار شد ۵شنبه بریم که روز ۵ شنبه هم تا اومدیم بریم بیرون شده بود ۹:۲۰ که ستاره از تو ماشین تصمیم گرفته بود که یه هورس کوچولو بگیره( منم نمی دونم این اسمها رو از کجا در می آره ولی می دونم یه شخصیت کارتونیه)که گفتم بریم میدون محسنی چون اسباب بازی فروشی که اونجا هست حتما داره که رفتیم از شانس بد ما همه چیز داشت جز اون چیزی که بچه ما می خواست ولی من تو عمرم یاد ندارم ستاره تو اسباب بازی فروشی کولی بازی در بیاره که این رو می خوام نهایت حرفی که می زنه اینه که مامان یه روز اینو واسم می خری دیگه دیر شده بود بش قول دادیم که روزه جمعه می ریم واست می خریم که روزه جمعه هم مهمون داشتیم و نشد ولی خودش هم یادش رفته ولی من یادم نرفته و عذاب وجدان ولم نمی کنه
می خواستیم واسش تولد بگیریم ولی تو وجود خودم همت نمی بینم اتفاقا امروز می گفت مامان می دونی من چی دلم می خواد گفتم چی گفت یه تولد که فلانی و فلانی.........همه آدمایی رو که می شناخت تا ۱۰ دقیقه داشت می گفت که بیان تولدم.حقیقتش دلم می خواد یه تولد در حد عالی بگیرم که از نظر جسمی در خودم نمی بینم حالا باز ببینم چی میشه اگه نشه هم عیبی نداره چون تولدتش ساله دیگه بعد از ماه رمضونه که از حالا بش قول می دم سنگ تموم بزارم.


دیروز صبح که داشت می رفت دمه در با یه حالت غمناکی گفت مامان کاش تو هم بامون می اومدی دلم می خواد تو هم باشی سعید دستش رو گرفت و با شوخی و بازی بردش تو ماشین ولی هی دلم پیش اون قیافه مظلومش بود دیگه ساعت ۱۰ بود که گفتم بهتره برم یه سری بش بزنم خوشحالش کنم چون ساعت ۱۱ جلسه بود گفتم ۱ ساعت زودتر می رم چون ساعت ۱۰ اسنک تایمشونه و رفتم میس مونا تو کلاس نبود و هم بچه هایه کلاس که ۱۰ تا دختر می شن دوره یه میزه بزگ نشسته بودن و داشتن خوراکی می خوردن ستاره پشتش به من بود یواش اومدم پشت سرش نشستم همه بچه ها حواسشون به من بود جز خود ستاره بعد یه بوسش کردم که بچه تعجب کرد تا چند ثانیه هم مات و مبهوت من رو نیگاه می کرد من هم همینجوری نیگاش کردم می دونستم داره فکر می کنه که خوابم یا بیدار مامانم اینجا چی کار داره که وقتی دید مامان واقعیه کلی ذوق کرده بود و هی منو بوس می کرد و می گفت مامان اینا همه دوستام هستن ولی بمیرم بقیه بچه ها داشتن با چه حسرتی نیگاه می کردن می دونم همشون دوست داشتن مامانا خودشون اونجا باشن بچه ان دیگه که میس مونا اومد و اون هم حیران منو نیگا می کرد گفت ورود شما اینجا ممنوعه بعد واسش توضیح دادم و گفتم از مسئولشون پایین اجازه گرفتم و جویای کارا ستاره شدم که گفت خیلی خوبه مشکلی نیست ولی خیلی احساس خوبی داشتم که ستاره رو سوپرایز کردم بعد هم که جلسه بود مگه این مامانا می زاشتن مسئول بچه ها که می خواست یه سری حرفها رو در مورد سیستم آموزشی بزنه حرف بزنه فکر کنم ۴ تا جمله بیتشر نتونست حرف بزنه چون همه هی می گفتم بچه من اینجور بچه من اونجور
دیروز خیلی خسته بودم رو زمین جلو تی وی دراز کشیده بوده که خوابم برده بود بعد دیدم یه دست کوچولو داره صو رتم رو ناز می کنه می گه مامانه خوبم مامانه خوبم چشام رو که باز کردم دیدم رفته از رو تخته پتو آروده که بندازم روم محبتی به من می کرد که اون خواب مثل خوابیدن تو ابرها واسه من بود.
هر روز کم سر لباس پوشیدن با هم برنامه داشتیم الان باربی هم اومده تو برنامه چون هر ۲ روز یه بار می خواد یه باربی با خودش ببره انگار تــــو کلاس نمایشگاه باربی گذاشتن و هر کدومشون هر روز یه باربی جدید می برن واسه عرضه
دیروز یه ایمیل از یه فامیل خوب گرفتم که فهمیدم اینجا رو می خونه خیلی خوشحاااااال شدم اسمش رو نمی گم سکرت بمونه![]()

خوب چند روز تعطیل بود و همه در حال گشت و گذار بودن ما هم چون مدت زیادی بود(حدود۳ماه)نرفته بودیم اصفهان تصمیم گرفتیم یه سر بریم و اینکه روز سه شنبه سعید ساعت ۵ اومد خونه و یه کم حالش بد بود و مریضیش هم به واسطه این بود که روز قبلش یه گل رو بو کرده بود و یه دفعه شروع کرده بود به سرفه و اینجور حرفها و فرداش هم واسه این زود اومد خونه که یه ذره استراحت کنه بد بریم ما اصولا ۹۰٪ شب مسافرت می ریم و اصلا نمی تونیم روز تو ماشین باشیم و ساعت ۶ اومدیم راه افتادیم گفتم من دلم هوسه پیتزا کرده بریم بخریم تو ماشین بخوریم سعید گفت نه بزار بریم زود برسیم همون اصفهان می خوریم چون ما تا اصفهان رو حدود ۳ ساعت و نیم بیشتر طی نمی کنیم و من هم گفتم اوکی و راه افتادیم ولی چشتون روز بد نبینه اتوبان قم چقدر شلوغ بود ما فقط ۱:۴۵ تو صف پمپ بنزین بودیم و همش هم ترافیک بود و ۴ ساعت تا قم طول کشید و به پیتزا خوردن هم نرسید چون تا رسیدم رفتیم خونه مامان سعید و هر ۳ تامون بیهوش شدیم و فرداش هم که بیدار شدیم ستاره و سعید مریض بودن و باز رفتن به دکتر شروع شد و ............خلاصه بگم که روز دوم هم در خانه سپری شد و فرداش رفتیم خونه مامانه من عصرس خونه خواهر سعید شبش خونه دختر خواهر سعید.فرداش خونه مامان من و بعدش باغچه عمو ممد.مامانم اینا مهمون داشتن واسه این ما زیاد اونجا نبودیم .و اینکه ستاره کادوهای تولدش رو گرفت و خونه هر کی می رفیتم می گفت من دیگه نمی آم.از بس همه به من می گفتن چقدر رنگه موهات بت می اد(زیتونی بلوند)ستاره خسته شده بود یه دفعه قاط زد و گفت چقدر به مامانم می گید موهات قشنگه.هر وقت هم پیش پانید بودیم باید حواسمون جمع بود چون ستاره یه دفعه احساساتش گومبولی می شد و یه حرکت اعجاب انگیز از خودش نشون می داد.رابطش هم با رایا که مثله خاله خرسه بود .اول که هم دیگه رو دیدن کلی ذوق کرده بودن چنان ماچ و بوسه ای رد و بدل می کردن ولی ۱۰ دقیقه بد شکایتا شروع شد و اگه باز اونجا بودیم گیس و گیس کشی می شد.روز باغ هم که اصلا تفاهم نداشتن و واسه خودشون هر کاری دلشون خواست کردن این اصفهان برنامه زندگی ما رو دوباره بهم ریخت شنبه و یکشنبه خیلی دیر بیدار شدیم و هول هولی و سرپایی به ستاره یه صبحانه دادم و رفت و امروز هم تمام روز دارم حرص می خوردم که چرا من همش اینقدر خسته هستم
دیروز تو کلاس موسیقی تو یکی از کلاسها نشسته بودیم چون قرار بود بیان و یه سری آموزشا به ما بدن دیدم ستاره با مریم جون(روانشناس کودک کلاسشونه) داره می اد قلبم وایستاد تا اومد دمه کلاس و من رفتم بیرون با اینکه جز ۴ تا از مامانا کسی نبود در رو بست و گفت ستاره به ر میگه رت بعد هم کلی از ستاره تعریف کرد که خیلی بازیگوشه و تمرکزش بالاست و یه جوری حرف زد که من فکر کردم داره شکایت می کنه بعد فهمیدم این تعریف کردنش بود ستاره هم که بهت زده داشت مریم جون و منو نیگاه می کرد و خیلی تر سیده بود آخه مربی ارفش یه دختره بود از ایران رفت اتریش واسه درس حالا جاش یه پسره اومده که مریم می گفت رابطه ستاره با فرشین خیلی خیلی عالیه و من هم گفتم کلا با مردا رابطش خیلی بهتره که یه لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت پس خدا خیلی بدادتون برسه در آینده ولی داشت منو سکته می داد این مدلیش رو ندیدم بودم تا در کلاس رو باز کردم و رفتم پیشه بقیه اونا هم نگران بودن که چی شده و وقتی قضیه رو گفتم واسه اونا هم جالب بود که چرا پس اینقدر محرمانه برخورد کرد.از کلاس زبان خیلی راضیم چون پیشرفت خوبش رو به عینه دارم هر روز می بینم و می دونم در دراز مدت خیلی جواب می ده.
این همون دامنیه که تو آریشگاه بلاهای کذایی سرش اومد ولی چون دوستش داشتم دادم درستش کردن من این دامن رو ۱۵ تومن خریده بودم راحله هم که چون می دونست من این دامن رو دوست دارم رفته بود یه رنگ دیگش رو واسه تولد ستاره خریده بود بگید چند ۳۰ تومن خیلی واسم مسخره است که یه چیزی ۱۰۰٪ گرون بشه اگه از پارسال قیمتش رو نمیدونستم زور نداشت ولی از این دلم می سوزه که سال به سال همه چیز داره ۲ برابر میشه
کادوهای ستاره هم یه یه دامن.یه بلوز شلوار(که یه بلوز بود ما عوضش کردیم جاش یه بلوز شلوار خریدیم)پول.آب پرتغال گیری.ژیله دسته همگی درد نکنه![]()

ستاره و رایا خونه عمه شهین

اینجا روابط تیره و تاره![]()
پی نوشت:دیروز که داشتیم می رفتیم کلاس موسیقی تو شیخ بهایی داشتیم با ستاره خیلی آروم راه می رفتیم چون زود رسیده بودیم گفتم یه ذره قدم بزنیم تا کلاس شروع بشه یه جایی حدود ۵۰۰ متر یه سوناتا سفید ایستاده بود و هی داشتم ما رو با دقت نیگاه می کردن خیلی لجم گرفت و از کنارشون رد شدیم بعد از این که مسافتی رو طی کردیم دیدم یه اقایه اومد گفت خانم ببخشید مزاحمتون شدم و خودش رو زود معرفی کرد بعد گفت من کارم وسایل بازی تو پارکهاست ما داریم یه تبلیغ درست می کنیم چند تا بچه رو انتخاب کردیم از دختر شما هم خوشمون اومده اگه واستون موردی نداره بیاریدش ما یه سر عکس بگیریم و ما خودمون واسه همه بچه ها لباس مخصوص با آرم خود شرکت سفارش دادیم که تا ۲ هفته دیگه هم می رسه و شما همون لباسا رو باید تنش کنید فقط لطف کنید ۲ ۳ روز آینده تماس بگیرید که بگیم روز عکسبرداریه کیه.طرف انگار مرده بود از ترس و حرف می زد من هم کارتش رو گرفتم حالا تازه یادم اومده گفتم اینجا پی نوشت کنم شب هم یادم باشه به سعید بگم ببینم نظرش چیه می گه زنگ بزن یا نه.چون در این مورد نظر سعید مهمه![]()
این روزها اینقدر با ستاره سرگرم هستم که وقته سر خواروندن هم ندارم از ۱۴ مهر کلاس زبانم شروع میشه ولی فکر نکنم بتونم برم چون با کلاس زبان رفتن ستاره اصلا جور نمیشه چون بچم تازه شروع کرده باید یه مدت پا به پاش باشم تا همه چیز واسش جا بیفته ولی تو این یه مدتی که رفته خیلی راضی بودم چون هر روز پیشرفتش بهتر از دیروزه بوده و کلی چیز یاد گرفته صبحها ساعت ۷ صبح بیدار میشم و یه صبحانه مفصل می خوریم و بابا سعید زحمت بردن ستاره رو می کشه و من هم ساعت ۱۲ می رم دنبالش.شبها هم ساعت ۸ می خوابه و حسابی که منو مشغول کرده دیروز رفته بود مغازه بابا سعید به علی می گه علی تو بوی هستی یا گرل بعد علی گفت من گرل هستم یه حالتی به صورتش گرفت و گفت اخه تو گرلی تو بوی هستی و من گرلم واینجور وقتا همه مامان باباها می دونن که چه قندی تو دله آدم آب میشه دیروز برده بودمش دکتر واسه چکاب که دکتر گفت تو یه ماهه نیم ۲ کیلو جاق شده و قدش هم ۵ سانت اضافه شده که خیلی عالیه و اینقدر به من روحیه داد چون همیشه همه به من می گن ستاره لاغره این چند وقت هم خودم حس کرده بودم یه ذره وزن اضافه کرده ولی از هر کی پرسیدم می گفت نه هیچ تغییری نکرده که به دکتر که گفتم گفت خیلی عالی شده و ۱۰ گرم هم حتی کم نداره و به حرفه مردم توجه نکن چون رو فکر حرف نمی زنن حالا نه بخاطر این که دل به دلم داد بخوام ازش تعریف کنم نه بخدا ولی خیلی دکتر خوبیه من بش ایمان دارم چون تشخیصاش و داروهاش هم حرف نداره و اصلا دکتر پولکی نیست حالا از این حرفها بگذریم من از دیروز سر درد دارم ولی هنوز خوب نشده یه جورایی داره منفجر هم میشه هر چی قرص هم می خورم تاثیری نداره فکر کنم مجبور بشم برم آمپول بزنم
ستاره هر روز صبح کلی منو حرص می ده که اینو نمی پوشم اون می پوشم این جورابم به لباسم نمی آد اینقدر غر غر می کنه که کلافم می کنه انجمن حمایت از بچه های قرطی منو در یابید جالبه که هر چیزی رو که دوست داره می گه می خوام بگم خاله راحله واسم بخره .خاله راحله پس بی زحمت یه چند دست لباس بخر تا بعداٌ بگیم باز چی می خوایم![]()
هی می خوام از کیفه مدرسه اش عکس بزارم که نمیشه کیفش از خودش بزرگتره ولی چون کتابش بزرگه چاره ای نبود ![]()
فعلا چون سرم داره منو می کشه بیش ازاین نمی تونم بنویسم ![]()
![]()

ظهر که از کلاس اومد گفتم بمیرم چقدر ستاره خسته است داشت کانال دیسنی رو می دید یه عکس گرفتم ولی ۱۰ دقیق بعد تی وی خاموش شد و ستاره مشغول شد

تو رو خدا ببیند خونه رو چی کار کرد من همش باید جمع و جور کنم وقتی تصمیم می گیره خونه رو بهم بریزه دیگه به هیچی رحم نمی کنه.
پی نوشت:دیشب ستاره خیلی دختر بدی شده بود من یه دفعه از کوره در رفتم و بد دعواش کردم بخدا دست روش بلند نکردم ولی دعوایی که باش کردم از ۱۰ تا زدن بدتر بود آخه من تقصیری نداشتم و۲ روز بود سر درد بدی داشتم که دیگه داشت کلافم می کرد اونایی که میگرن دارن می دونن من چی می گم نه ادویل نه بروفن نه کدئین نه ارگاتمین سی هیچ کدوم دردت رو دوا نکرده با این درد سرت همه کارای خونه رو انجام دادی و با تمام قوا سعی کردی مثله همیشه آدمه عادی باشی بعد دختر گلت بات همکاری نمیکنه ولی بمیرم اینقدر بغض بدی کرده بود و نمی خواست اشکاش بریزه هی اون قیافه مظلومش یادم می آد آتیش به جونم می زنه بم می گفت مامان تو رو خدا منو ببخش بخدا من عاشقتم خیلی دوست دارم قول می دم دختره خوبی بشم که هی دله منو ریش می کرد بش گفتم دیگه نمی زارم بری کلاس زبان چنان اشکی می ریخت که من می خوام برم کلاس زبان انگلیسی یاد بگیرم من آرزو دارم پرنسس بشم که ازاین حرفش هم خندم گرفته بود که از حالا می خواد هر کاری کنه که پرنسس بشه یه نیم ساعتی کودتا بود باش حرف نزدم و اون هم ریز ریز گریه کرد ولی دیگه طاقت نیوردم و در باغه سبز بش نشون دادم ولی دیشب تا صبح مگه می تونستم بخوابم ۱۰۰ باز رفتم تو اتاقش بوسش کردم و اومدم و هی قربون صدقه اش رفتم .راستی صبح یه عکس از کیفش گرفتم.دیشب قرار بود بریم آمپوله آنفولانزا بزنه که وقتی سعید زنگ زد که آماده شید دارم می آم دلم نیومد ببرمش گفتم من دعواش کردم کلی گریه کرده حالا هم ببرمش آمپول بزنه کلی اذیت می شه و گفتم فردا شب می ریم حالا دختر گلمون واسه درد آمپول امشب هم کلی باید اشک بریزه ولی خوب چاره ای نیست بهتر از اینه که آنفولانزا بگیره و چند روز درگیر باشه
امروز رضایت نداد ازش عکس بگیرم این هم یواشکی بوده وقتی داشته تی وی می دیده

دیشب که روز تولدش بود قرار بود بابا سعید وقتی داره می آد خونه یه کیک بخره بیاره که ستاره باش چند تا عکس یادگاری بگیره تا بعد اگه خدا بخواد یه تولد با کلی مهمون بگیریم ولی چون دیشب ساعت۸شب خوابید من به بابا سعید زنگ زدم گفتم کیک نخر چون ستاره صبح زود باید بیدار بشه بره کلاس زبان الان هم که خسته است و خوابه بذار واسه فردا شب.که امشب بابا سعید که داشته بود می اومد خونه واسش یه کیک خرید و زنگ زده به من که می خوام واسش یه کادو هم بخرم حالا تو این شب احیا و تعطیلی کلی گشته بود تا تونسته بود یه اسباب بازی فکری واسش بخره و وقتی بابا سعید داشت می اومد کلی از ستاره فیلم گرفتم که خیلی با حال شد چون خودش نمی دونست قراره واسش کیک بیاره بیشتر ذوق کرده بود و در ضمن نا گفته نماند که مادر بزرگ (مامان بابا سعید) هم تهران بود و واسش یه عروسک خیلی خیلی خوشگل خریده و عمه نسرین هم خیلی زحمت کشیده بود و یه دست لباس به مادر بزرگ داده بود که واسه کادو تولد ستاره بش بده که صدف و پردیس و عمه نسرین دست شما هم خیلی درد نکنه.پس دختر خوبم امشب رو هم نوشتم که خاطرش واست بمونه و بدونی اگه نتونستیم واست کار زیادی کنیم به این علت بود که امشب شب ۲۱ ماه رمضون بود و ما فقط می خواستیم چند تا عکس یادگاری داشته باشی

دیگه بهتر از این کیک نمی شد گیر آورد اگه می شد حتما واست کیک صورتی می خریدیم ![]()

هر چی فکر می کنم یادم نمی آد واسه چی قهر کردی![]()

این یعنی اخره فیگور بود واسه تو
آخه خیلی هیجان زده بود![]()

این هم عروسک مادر بزرگ که نام گذاری هم شد
اسمش رو گذاشته منیسا.
من نمی دونم این چقدر قوه تخیلش بالاست که سه سوت اسم می سازه.![]()

الان هم تو بغل هم خوابیدن ![]()

