تبليغاتX
ستاره
87/06/27
تولد همه زندگی ما
 

ستاره ما ۴ ساله شدی . ۴ سال از اومدنت به زندگی ما می گذره و ما هر روز عشقمون به تو بیشتر میشه.و شیرینی زندگیمون با تو صد برابر میشه.چقدر همه روزهای بزرگ شدن تو زود گذشت انگار یه چشم به هم زدن بود همه خاطرات خوب تو با بزرگ شدنت خوب تر شد و تو تنها موجودی بودی که همیشه بی قرارت بودیم و تمام زمانی رو که خواب هستی ما دلتنگت میشم.تو از روزی که به زندگی ما اومدی همه خوشی های ما صد برابر شد با خنده های تو ما خندیدیم  با گریه های تو هم  گریه کردیم تا الان همیشه خواستیم و سعی کردیم بهترین پدر و مادر دنیا باشیم  تا اونجا هم که از دستمون بر اومده سنگ تموم گذاشتیم خدا کنه از امانتی که خدا دستمون داده رو بتونیم به بهتریم نحو مواظبت کنیم  .روزای آخر باردایم بود دیگه دل تو دلم نبود تا ستاره وارد  دنیای آدما بشه ماه آخر رو مرخصی گرفتم و رفتم اصفهان چون دکتر زایمان من عموی سعید بود قرار بود من اصفهان زایمان کنم که پیشه مامانم اینا باشم.داشتم می گفتم چه روزایی بود دیگه کلافه بودم فقط تفریح من این بود که روزی ۱۰۰ بار لباس ها رو بریزم دورم و باشون بازی کنم و مامانم هم کلی حرص می خورد که آخه دختر این لباسا کثیف می شن از بس تو پهنشون می کنی رو زمین ولی خوب از رو نمی رفتم دست خودم نبود یا من سر لباسا بودم یا خاله ها.آخرین باری که رفتم دکتر و بم وقت داد واسه ۳۱ شهریور دیگه اون هفته آخر که حرفش نزدنیه تو اون هفته آخر شهریور که هوا ی خوبی هم نیست و همه معمولا مریض می شن من مریض شدم مریض شدنم هم به واسطه یه کشک بادمجون بود.هوس کرده بودم کشک بادمجون بخورم تا خوردم ۲ ساعت بعد مریض شدم .خلاصه  سعید هم همون شب داشت می اومد اصفهان و بنده هم از ترس  سعید که کلی سفارش کرده بود که دمه آخری خودت رو مریض نکنی بیشتر نگران بودم رفتم دکتر تبم خیلی بالا بود دوا نمی تونستم بخورم واسه خودم اوضایی داشتم. سعید اومد خونه مامانم ساعت ۵ صبح بود که من و سعید بیدار بودیم سعید داشت مجله حل می کرد و من هم از اینکه  سعید بام دعوا کرده بود که چرا خودت رو مریض کردی یه گوشه نشسته بودم و کتاب می خوندم هی دیدم حالم خیلی بده نفس بد می کشم دلم داره درد می گیره .رفتم پیشه  سعید و گفتم سعیـــــــــد من حالم بده می آی منو ببری دکتر هنوز حرف از دهن من در نیومده بود که دیدم  سعید لباس پوشیده و مامانم هم زودتر از اون آماده و دوتا خاله ها هم رو تختاشون نشستن و همه منتظز من که برم حالا که یادم می افته خندم می گیره چون انگار همشون بیدار بودن  چون تا من حرفم تموم شد همه چشما باز شد.حالا مامانم و سعید منتظر منن من رفتم جلو آینه آرایش می کنم.هی می گفتم این رژ بهتره یا اون جالبه که اون دوتا هم هم داشتن منو راهنمایی می کردن عطر یادت نره.مامانم اومد تو اتاق گفت مگه می خوای بری عروسی بیا بریم زود برگردیم آخه اصلا فکر نمی کردیم که من قرار زایمان کنم بیتشر هم به قصد سرماخوردگی رفتیم بیمارستان وقتی از مجتمع اومدیم بیرون هوا خیلی قشنگ بود ساعت ۵:۳۰ صبح بود و هوا گرگ و میش بود و ما رفتیم بیمارستان سعدی خلاصه منم رفتم گفتم من وقتم فرداست و من حالا حس می کنم حالم خوب نیست پرستاره یه نیگاه بم کرد گفت لباسات رو در بیااااااااااااار زنگ بزنم دکتر بیاد چون روز ۳۱ شهریور خیلی شلوغه انگار اون ساعت بخش خیلی خلوت بود و تا من رفتم زود گفتن برو بستری شو من هم لباسام رو در آوردم و لباس اتاق عمل رو پوشیدم و رفتم دم در که به سعید و مامانم بگم ستاره داره می آد که چشاشون گرد شده بود که من چرا این شکلیم هیجان زده گفتم الان دکتر می آد قراره زایمان  کنم اصلا مریضیم ازیادم رفته بود و انگار سالمه سالم بودم که دیدم پرستاره می گه بدو برو رو تخت اتاق عمل بخواب.سعید هم صدا زدن که بره یه سری فرم پر کنه و امضا کنه.دیگه شده بود ساعت ۶ صبح و عمویه سعید اومد و گفت چطوری گفتم خوبم  از اینجور حرفها بعد به پرسنل اتاق عمل گفت مریض سفااارشیه حواستون خوب باشه و دکتر بیهوشی گفت اسمت چیه که دیگه من نفهمیدم و وقتی به خودم اومدم دقیقا ساعت ۷ شده بود و اون لحظه چون هیچ صدایی از ستاره نشنیده بودم یه لحظه وحشت برم داشت که نکنه بچه ام مرده و اولین سوالی که کردم این بود که بچه ام زنده است . گفتن اره ولی هی می ترسیدم تا دیگه وقتی که چشم به مامانم افتاد فهمیدم که بچه سالمه و خیالم راحت شد.چه روزایی شیرینی بود بعد هم  سعید اومده بود و کلی ناز و نوازش و عشقولانه از خودش در می کرد یادت باشه که اون روز تو بیمارستان بابا سعید ۱۰۰ هزار تومن شیرینی داد و من با اون حال هی می گفتم اینقدر زیاد به پرستارا پول ندید ولی کسی حرفه منو گوش نمی کرد و تو اون حال و روز هی باید غصه پولای بی زبون هم می خوردم(شوخی کردم حالا واسم حرف در نیارید خسیس بود).خلاصه من که اومدنی یه جورایی به شوخی اومده بودم حالا بعد از عمل سرفه می کردم و اشک می ریختم بدترین شکنجه بود تبم رفته بود بالا و هیج جوری پایین نمی اومد و همه نگران بودن و دکتر هم می گقت باید دو روز بمونی و من هم بی تاب که زود تر برم با اینکه بیمارستانش حرف نداشت و اتاقمنون هم خصوصی شده بود ولی خوب باز خونه خوده آدم یه چیزه دیگست.هر چی می خوام تموم کنم نمیشه چون خاطراتم خیلی زیاده .ولی از روزی که فهمیدم بچه ام دختره گفتم اسمشو رو می خوام بزارم ستاااااره چون عاشق این اسم بودم و ستاره اسمش با فامیلش خیلی با هم مچن و معمولا همه می گن چه اسم  و فامیله قشنگی ولی من می خواستم دخترم ستاره باشه چون می خواستم همیشه بدرخشه تا الان هم هیچ وقت از اسمی که روش گذاشتم پشیمون نشدم.تا ۲ ماه اول ستاره تا گریه می کرد همه اهل خونه ما جمع می شدن بالا سر ستاره هانیه هم که مدرسه می رفت و هی هر بار مامانم غصه اون رو می خورد که شبا بیدار میشه و فردا سر کلاس خوابه.تا دو ماهی که خونه مامانم بودم همش به استراحت گذشت بعد هم که می خواستم بیام تهران خاله راحله  بام اومد و ۶ ماه پیشم موند که همیشه می گم من یه روز بتونم جبران کنم با اینکه از من کوچیکتر بود ولی همه کارا ستاره و خونه رو خودش می کرد.همیشه می گه من اینقدر ستاره رو دوست دارم که حس می کنم بچه خودمه چه خاطراتت خوبی داریم با خاله راحله از اون روزایی نی نی بودن تویه بار که برده بودیمت بیرون گلی هم لباس تنت کرده بودیم  ولی یه خانمه اومد کلی بامون دعوا کرد که شما عقلتون می رسه بچه رو تو سرما اوردید بیرون و چنان دعوایی بامون کرد که من ۱ ساعت داشتم گریه می کردم که اصلا به اون چه.وامروز ۴ سال از اون روزا می گذره و تو دختره من خیلی مهارتهای زندگی رو یاد گرفتی و من هر روز رو با لذت به تو نیگاه کردن می گذرونم چون انرژی که تو به من می دی وصف ناپذیره.دعا می کنم بتونم اون چیزی رو که می خوام به تو آموزش بدم و تو رو جوری تربیت کنم که باعث غروروم بشی. بابا سعید هم که این همه کار میکنه و زحمت می کشه فقط بخاطر این که تو کمبودی تو زندگی نداشته باشی و تو هم  الحق مزد همه زحمتاش رو می دی و با استقبالی که تو هر هر شب از بابا سعید می کنی می دونم  خستگیش از بدنش بیرون میره.چون بابا سعید می خواد تو فردا که بزرگ شدی پشتوانه های خوبی داشته باشی  این همه زحمت می کشه که بتونه آینده تو رو تامین کنه و خوب بدون که بابا سعید  همه جوره عاشقته و دلم می خواد  فقط با موفق شدن تو زندگیت جواب خوبیهاش رو بدی الهی من قربونه تو دختره گلم برم که واسه من و بابا سعید بهتریم مسکن هستی. ۳ روز دیگه ۴ سال از بودن تو در خونه ما می گذره و تو همیشه واسه ما مثله ستاره های آسمون بودی چون دیدن تو آرامشی به  ما می  ده که از هر راز و نیازی بهتره.
می بوسمت ستاره عزیزم

دختر گلم تولدت مبااارک
JellyMuffin.com - The place for profile layouts, flash generators, glitter graphics, backgrounds and codes

اي تماشايي ترين مخلوق در روي زمين ! آسماني ميشوم وقتي نگاهت مي کنم!

تولدت مبارک

 

JellyMuffin.com - The place for profile layouts, flash generators, glitter graphics, backgrounds and codes

تولدت مبارك،خوش اومدي ستاره

JellyMuffin.com - The place for profile layouts, flash generators, glitter graphics, backgrounds and codes

الان که ماه رمضونه ولی بعد ماه رمضون واست یه تولد می گیریم که خوشحالت کنیم


 

+ نوشته شده در 4 توسط مامان ستاره.
87/06/25
تکون خوردن مامان ستاره

اینقدر حالم بده گفتم بیام اینجا یه کم دردل کنم شاید حالم بهتر بشه.امروز عصر با ستاره رفته بدوم آرایشگاه که یعنی یه صفایی به خودم بدم وقتی موهام رو رنگ کردم و می خواستم بشورم ۵ دقیقه از ستاره غافل شدم و با خانم آرایشگر رفتم که موهام رو بشوره و ستاره هم با دختر آرایشگر که یه دختر ۷ ساله بود تو سالن نشسته بودن که یه دفع دیدم ستاره اومده می گه مامان نگاه کن این دختره لباسام رو با قیچی پاره کرده اون لحظه قیافه من دیدنی بود انگار یه تانکر آب یخ رو سرم ریخته بودن چون ستاره دیدنی شده بود با یه بولیز و دامن پاره پاره دامنش نو نبود ماله پارسال بود که همون پارسال هم ۱۵ تومن پولش رو داده بودم و من عاشقه این دامنش بودم چون تو زمستون با جوراب شلواری مشکی می پوشید خیلی شیک می شد و بولیزش هم اون هفته از بنتون خریده بودم و هنوز یه باز هم نشسته بودم حالا همه اینا فدا سرش من غصه ام از اینه که چرا گذاشته این بچه این بلا رو سرش بیاره و کاره بچه که تموم شده اومده به من گفته.اگه صد تا بلا هم سرش بیارن یعنی این جیکش در نمی آد.خیلی حاله بدی دارم چون فکر نمی کردم ستاره اینقدر بی دست و پا باشه و بذاره کسی اذیتش کنه و حالا می بینم که اشتباه فکر می کردم.یه وقت فکر نکیند آرایشگر بابت دسته گله بجش به من حتی ۱۰۰۰ تومن هم تخفیف دادا.نه بخدا همون مبلغی که از اول طی کرده بودم رو گرفت هی می گفت بچن و به ستاره می گفت آخه تو چرا گذاشتی لباست رو پاره کنه و هی می گفت تقصیره بچه خودت هم هست من هم که اینقدر اعصابم خورد بود که دلم می خواست زود از اون لعنتی بیام بیرون و تا از دره آرایشگاه اومدم بیرون چنان نشکونی از ستاره گرفتم که دلش از حال رفت  و تا خونه هم داشتم دعواش می کردم و به سعید زنگ زدم و واسش تعریف می کردم و اشک می ریختم سعید هم خیلی ناراحت شده می گه اگه یه بلایی سرش می آورد چی و هی می گه چرا حواست رو جمعش نکردی و یه جورایی من خیلی عذاب وجدان گرفتم که اصلا تقصیره خودم بوده اگه با قیچی موهاش رو کوتاه کرده بود و یا قیچی رو کرده بود تو چشش چی .نمی تونید تصور کنید چه سر دردی  دارم تو این گیرا واگیر دوستم زنگ زده بود داشتم باش حرف می زدم می گفت زنگ بزن سعید زود بیاد خونه تو خیلی بد تکون خوردی بیچاره می خواست بیاد ستاره رو ببره پیشه خودش تا شب سعید بره دنبالش می گفت من می ترسم تو بزنیش ولی من زیر بار نرفتم چون خودش طفلکی بارداره و حاله خوبی نداره.ولی ستاره که خودش اصلا عینه خیالش نیست هی اومده پاچه خواری می کنه دلم می خواد بغلش کنم بهش بگم آخه قربونت برم من اگه اینجوری اعصابم بهم ریخته فقط بخاطره خوده تو هست و نگران اینم که تو چرا اینقدر مهربون و ساده ای بش می گم چرا با بچه دعوا نکردی می گه آخه مامان گناه داره اگه باش دعوا می کردم گریه می کرد من دلم واسش می سوخت.جالبی کار اینه که  آرایشگره از بچش می پرسید چرا این کار رو کردی می گفت آخه اون مامانش دوسش داره ولی تو منو دوست نداری.دلم واسه اون بچه هم می سوزه چون بچه طلاقه و مامانش بش توجه نمی کنه و فکر کنم با این کار می خواسته یه کم جلب توجه کنه آخه اون دختره ۷ سالشه و یه بچه ۷ ساله عقلش خوب می رسه چز اینکه بخواد مامانش رو اذیت کنه .ولی در کل امروز روزه بدی واسم رقم خورد و حالم خیلی بده.اصلا حال ندارم برم لباساش رو بیارم و عکسش رو بذارم یعنی جون ندارم اگه شد بعد عکس رو اضافه می کنم واسم دعا کنید من حالم خوب بشه

+ نوشته شده در 20 توسط مامان ستاره.
87/06/23

با اجازتون ما دیشب یه تولد بودیم که چون تعداد مهمونا زیاد نبود شیطونیا ستاره خیلی بچش اومده بود و هی من می خواسم ریلکس باشم ولی نمیشد هر چند که من هم زیاد حرص نخوردم چون دوست ندارم تو مهمونی و تو جمع هی به بچه بگم بکن یا نکن واسه همین هی خودم حرص می خوردم ستاره و ماهان و آندیا مهمون کوچولوهای جمع بودن که یه جوررایی همه رو مسخره خودشون کرده بودن و سر هر چیزی که فکر کنید با هم دعوا می کردن و یه خندهایی می کردن که از خنده اونا با هم به وجد می اومدیم ولی خوب من نتونستم ازشون یه عکس بگیرم و از اصطلاحاتی استفاده می کردن که خندمون می گرفت گفتم خوبه از این به بعد بدون این ۳ تا بریم مهمونی جالبه که ما از طریق همین ۳ تا وروجک با هم آشنا شدیم

خلاصه که اونجا هم همه به این نتیجه رسیده بودن که این ستاره چه بازیگر خوبیه چون چنان خنده های هنری می کرد که هم تو کف ستاره بودن و اینکه از ۲۷شهریور باید بقوله خودش بره مدرسه(فرهنگ پژوه) و من باید بسی زحمت بکشم تا بتونم عادتش بدم که صبح ساعت ۷ بیدار بشه

این تنها عکسی که تونستم بگیرم دیگه خودتون تصور کنید که هر چیزی رو هر سه تایی با هم می خواستند

+ نوشته شده در 12 توسط مامان ستاره.
87/06/19
بدون شرح فقط عکس



JellyMuffin.com - The place for profile layouts, flash generators, glitter graphics, backgrounds and codes

+ نوشته شده در 12 توسط مامان ستاره.
87/06/17
رفتیم شمال....ستاره گزارش کار ارف رو داد

ما یه شمال کوتاه رفتیم و بر گشتیمHiking.خیلی خیلی خوش گذشت جا همگی خااالی بود بخصوص اگه می دیدید چقدر شمال خلوت بود و چه ساحل تمیزی داشت از چیزای هرگز نداشته بود ساحل اینقدر تمیز و خلوت بود که خیلی خوش گذشت خیلی دوست داشتیم بمونیم ولی چون ستاره روزه شنبه کنسرت داشت و هر وقت هم میریم شمال بخاطر کلاس موسیقی ستاره باید شنبه تهران باشیم چون هر جلسه کلاسش ۱۲۵۰۰ تومن هست و خیلی زور داره اگه یه جلسه غیبت داشته باشه.دیروز هم که دختر گلم سنگ تموم گذاشته بود و خیلی برنامه جالبی بود و تمامه کارایی که تا حالا یاد گرفته بودن واسمون اجرا کردن و خیلی قشنگ بود همه خانواده ها خوششون اومده بودن.دیشب سعید عکسه من رو گذاشته بوده رو بک گراند کامپیوتر و من هم اصلا نمی دونستم صبح ستاره کامپیوتر رو روشن کرد و دیدم داره غر میزنه و که  چرا عکسه من رو نزاشتید من که خوووشگل تررررم من یه پرنسسم فکر کرده خودش خوشگله هی دیدم واسه خودش داره نوشابه باز می کنه اومدم دیدم داره از حسودی خودشو می کشه گفتم بیااا عکس تو رو بزارم پرنسس خانوم اینم شده هوو من چند روز می گه مامان من عاشقه اینم که تو یه کفش پاشنه داره قرمز بپووووشی.سلیقه رو دارید من که جدیدا جرات ندارم باش واسه خرید برم بیرون چون هر چی لباسه جینگله مستونه انتخاب می کنه.

ستاره نفر چهارم از سمت راستهاینجا دراه به دوستش سام می گه مامانم واسه من شورته پرنسسی خریــــــــــــــــــــــــــــده

بچه ها نشستن تا برنامه اجرا بشه و یکی یکی برن رو سن برنامه اجرا کنن این عکس آخری کیفیتش خوب نیست و تو کنسرت هم ازش عکس نگرفتم چون همش داشتم فیلم می گرفتم دیشب سعید فیلم رو که دید خیلی راضی بود چون همیشه نگران بود که ستاره پیشرفتش چطوره و این برنامه باعث شد که از روند کار خبر دار بشیم .

قربونت برم ستـــــاره که اینقدر خوب  برنامه رو اجرا کردی

JellyMuffin.com - The place for profile layouts, flash generators, glitter graphics, backgrounds and codes
 
 
گردنبند من رو انداخته تو گردنش اینم یه نوع از حسودیاشه

+ نوشته شده در 12 توسط مامان ستاره.
87/06/14
چقدر می رقصی بچه!!!!!!!!
سر سام گرفتـــــــــــــــــــــــــم؟چــــــــــــــــــــــــــــــون از صبح تا آخر شب باید موزییک شاد و شیش و هشت گوش کنــــــــــــــــــــــم که ستاره خاونم رقاصــــــــــــــــــــــــی کنه. این رو اینجا نوشتم که فردا تو رقاصی نامبر وان شد نگید همین طوری به این مرحله رسیده .و بدونید مامان بیچاره بسی سرسام گرفته تا ستاره رشد کنه.

یه پست واسه تولد آماده کردم ولی گذاشتم چند روز دیگه ثبتش کنم من و ستاره یه هفته تولدمون با هم فرق داره.یادمه روزی که می خواستم زایمان کنم به دکتر گفتم میشه دخترم هم ۲۴ شهریور بشه یه نیگاه با معنی به هم کرد گفت اصلا آدمه با سیاستی نیستی.گفت اگه من این کار رو کنم یه عمر به من و خودت لعنت می فرستی و من حوصله لعن و نفرین ندارم

+ نوشته شده در 10 توسط مامان ستاره.
87/06/09
تولد آندیا- موتور امداد

دیشب تولد آندیا بود و من از روزه قبلش واسه ستاره توضیح دادم که ستاره ما باید بریم واسه آندیا کادو تولد بخوریم و تو نباید بگی منم می خوام و تو مهمونی هم باید خیلی مثله پرنسس ها رفتار کنی.خلاصه زبونم مو در اورده بود چون نگران بودم که نکنه واسه اولین بار داره تولد دوست هم سن خودش می ره حسادت کنه و از نظره روحی صدمه ببینه ولی اینقدر خانوم بود که من کیف کردم و روزی هم که رفتیم واسه خریده کادو اینقدر قشنگ نظر می داد که اینو بخریم جالبه که یه چیزی رو که خودش خیلی دوست داشت گفت واسه آندیا بخریم یه کیف عروسکی که دسته و چرخ داره.خیلی خوشگل بود .تو مهمونی هم که بقول معروف انگار مادر عروس بود چنان همراهی می کرد .یه دقیقه هم پیش ما نبود همش اون جلو یا داشت می رقصید تو باز کردن کادو ها کمک می کرد.کیک آندیا یه اردک بود که پاهاش خیلی خوشگل بود ستاره رفته بود به خاله اندیا گفته بود من خیلی دلم می خواد شما پا کیک رو بدید من بخورم میشه  پاشو بدید به من؟که دیدم با پا اردک اومد .بابا سعید هم که کیف کرده بود و خوشحال بود که چقدر ستاره اجتماعیه و گلیم خودشو از آب می تونه بکشه بیرون و اصلاٌ اهل خجالت کشیدن نیست(خدااا رو شکر) ساعت ۲ تولد تموم شد و ما اومدیم به سمت خونه جالب اینجا بود که امروز هم دوستم گفته بود ساعت ۹ ببریمش برنامه موتور امداد ستاره ساعت ۲ هم کلاس موسیقی داشت.شب هم که دیگه معلومه ساعت چند خوابیده تا اومد بخوابه ساعت ۳ شده بود ولی ساعت ۶ بیدار شده بود که مامان نکنه خواب بمونیم نریم تلوزیونکه بغلش کردم که بخوابه و ساعت ۸ من و ستاره با آژانس رفتیم آخه بابایی خیلی خسته بود و صبح هر چی گفت بزار من ببرمتون گفتم نمی خواد ما خودمون با آژانس می ریم و ساعت ۱۰ ستاره رفت تو و ساعت ۱۲ اومد بیرون برنامه موتور امدادی که ستاره رفت پخش زنده نبود و روزه دوشنبه یا چهارشنبه پخش می شه و من هم از موضوع بسی خوشحال که خودمم هم می تونم ستاره رو ببینم ولی خداا می دونه این ۲ ساعت به من چی گذشت چون ستاره  جااایی بود که من اصلا محیطش رو ندیده بودم و همش استرس داشتم چون دمه در ورودی شبکه دو  یه سالن داشت که ما اونجا بودیم و بچه ها رو می بردن تو.خودش که خیلی راضی بود و احساس خوشحالی می کرد که خوشحالی ستاره از همه چیز مهمتره.و دوباره با ازانس اومدیم خونه و ناهار خوردیم باز با آژانس رفتیم کلاس موسیقی  .بعدش هم من اومدم خونمون رو که انگار زلزله اومده بود رو تمیز کردم و شام پختم و یه کم به بابا سعید رسیدم چون طفلکی معده اش درد می کنه و امروز من بزور نیگهش داشتم خونه و الان در خدمتش هستیم

صبح که با ستاره می رفتیم میدون آرژانتین تاکسی سرویسی که از منطقه خودمون گرفته بودم ۳ هزار تومن گرفت و سر راه هم تازه ۵ دقیقه ایستاد من از بانک پول گرفتم.ولی موقع برگشتن همین مسیر رو تازه به جا ته خیابون الوند ما سر خیابون الوند سوار تاکسی سرویس شدیم ولی بی انصاف ۵ هزار تومن گرفت.واقعا هر کی به هر کیه!

      ستاره در تولد آندیا-ستاره دمه در خونه-ستاره وقتی موهاش بلند بود

 

+ نوشته شده در 18 توسط مامان ستاره.
87/06/05

دیروز داشتم با ستاره در مورد تمیزی و میکروب حرف می زدم هی می رفت دستاشو می شست که یه وقت میکروب رو دستش نباشه ولی نمی دونم چه جوری واسش تعریف کرده بودم که اینقدر با تعجب منو نیگاه می کرد و یه جورایی هم ترسیده بود.این عکسا هم با گوشیم گرفتم چون شارژر دوربینمون خرابه و کسی هنوز درستش نکرده و دیگه من رفتم تا کار با دوربین گوشی.

دیروز رفته بودیم مغازه بابا سعید کارمند بابا سعید (علی) به ستاره می گفت بابات منو بیشتر از تو دوست داره ستاره هم گفت چـــــــــــــــــــــی مــــــــــــــی گـــــــــی( تیکه کلام بیژن تو سریال سه در چهار) و حسابی علی خان ضایع شد و ما بسی خندیدیم که یه دفعه این تیکه چه جوری به ذهنش رسید.جمعه ستاره واسه اولین بار تولد دوستش دعوت شده البته ما هم دعوتیم ولی خوب به واسطه ستاره خانوم.

دیروز هم از فرهنگ پژوه زنگ زدن و گفتندواسه ثبت نام  بیاید و تو این هفته هم باید برم ستاره رو ثبت نام کنم و این که  داریم لحظه شماری می کنیم که ماه رمضون برسه بگید چرا؟بریم مسافرت چون خیلی مسافرت تو این ماه می چسبه و همه جا خلوته و همه بهترین خدمات رو بت می دن.چون من نمی تونم روزه بگیرم چون اگه یه ساعت گرسنگی بکشم باید ۲ روز از اون سردرد خرکیا رو تحمل کنم حالا کلا آدم شکمویی نیستم و خیلی هم کم غذا هستم ولی خوب باید در طول روز حتما چیز بخورم و گرنه مکافات دارم.

 

+ نوشته شده در 13 توسط مامان ستاره.
87/06/02

امروز دختر عمو من زنگ زده بود خونمون و ستاره تا حالا باش نه برخورد کرده نه اسمش رو شنیده بود چون امریکا هست بعد از اینکه تلفن رو برداشت و گفت شما.بلند منو صدا می زنه می گه مامان پرنده بات کار داره(اسم دختر عموم پرستو هست) وااای از صبح هر چی یادم می افته خودم غش می کنم از خنده

+ نوشته شده در 17 توسط مامان ستاره.