تبليغاتX
ستاره
87/03/30
ستاره پولا رو از کجا آوردی؟

پری شب یه مقدر پول داشتم شمردم و چون ماله خودم نبود نذاشتمشون تو کیفم گذاشتم کنار کیفم تا امروز صبح باید می رفتم جایی و  پول می دادم رفتم اونجا تا اومدم پول بدم دیدم ۴ تومن پولم کمه کلی فکر کردم که خدایا من که جایی نرفتم چرا این پول کمه ولی به نتیجه ای نرسیدم و کلی ناراحت مجبور شدم ما بقی پولم رو که کم داشتم رو از دوستم بگیرم تازه خیلی هم پول کم داشتم یه چیزی حدود ۳۰ هزار تومن و اومدم خونه و ظهر نشسته بودم ستاره اومد گفت مامان چی شده گفتم هیچی ستاره مامان حوصله ندارم کلی از پولا م رو گم کردم دیدم رفت تو اتاق و با یه هزار تومنی اومد که بیا مامان ناراحت نباش پولو که دیدم انگار یه برق ۳ فاز بم وصل شد چون به هر چیزی فکر کرده بودم جز اینکه ممکنه ستاره پولا رو برداشته باشه خود ستاره هم حس کرد من یه دفعه جا خوردم گفتم ستاره بازم پول داری گفت نه گفتم این پولا رو از کجا آوردی گفت هیچ جا(کسایی که ستاره رو می شناسن می دونن چقدر اینجور وقتا قیافه حق به جانب می گیره) دیدم با این روش نمی تونم بقی پولا رو از دستش در بیارم گفتم قربونت دخترم برم برو همه پولات رو بیار تا با هم بریم بازار رفت و با چند تا هزاری دیگه  بر گشت من هم که اصلا فکر نمی کردم همه پولا پیش ستاره باشه با هر وعده ای که بش می دادم می رفت یه سری پول می آورد تا یه ۲۴ تومن شد گفتم دیگه تموم شد گفت آره بقیه اش رو واسه بابام گذاشتم گفتم برو همش رو بیار می خوایم با این پولا بریم بازار بابات خودش پول داره رفت آورد و شد ۲۷ تومن و من هم کلی ذوق زده بودم رفتم دیدم پولا رو کجا قایم کرده و ۳ تومن دیگه تو صندوقچش هست گفتم اینا چیه گفت می خوام باشون خوراکی بخرم و اونا رو هم گرفتم و کلی واسه خودم افسوس خوردم که ۳۰ تومن از پولام نبودن و من نفهمیدم و اینکه این ستاره چقدر بلا شده و چی کارایی نمی کنه این یه خاطره واسه من شد چون در کمال نا امیدی به پولام رسیدم

ستاره با باله فرشته

ستاره جیگره مامان

+ نوشته شده در 21 توسط مامان ستاره.
87/03/27
ستاره هنوز خوب نشده

 

سلام دوستای گلم که همتون نگران حال ستاره بودید و واسم نظر گذاشتید ستاره هم چنان داره دوا می خوره و خوب هم نشده و باز بردمش دکتر و باز یه سری دوای جدید داده و گفته بعد از این سری داروها بررسی می کنیم که مشکلش چیه و استرس و ناراحتی واسه ستاره باعث شده که یکم بی حوصله باشم و به همتون سر زدم ولی نتونستم نظر بدم ولی امروز سعی می کنم به همتون سر بزنم و حالی از همتون بپرسم.

الان چند وقت که من یه خواب نرمال نداشتم از بس هی باید تو شب بیدار بشم و به ستاره دوا بدم دوا دادن هم حکایتی داره زمانی که وقت داروش ساعت ۵ من باید ۴.۵ بیدار بشم و ستاره رو بیدار کنم.خلاصه حکایتهای دارم واسه خودم.

روزه شنبه یه سری از دوستای خانوادگیمون واسه شام اینجا مهمون بودن و هیچ کدومشون بچه ندارن و تنها ستاره بچه این مهمونی بود و چنان باشون گرم گرفته بودم که همه آقایون تصمیم گرفته بودن بچه دار بشن.تازه می خواست همشون باباش باشن ولی مامانش فقط من باشم.چقدر سر این موضوع خندیدم

هر کی هم می آد یه بساط رقص به پا می کنه تازه می آد می گه بزارید رقص یادتون بدم. من که می دونم من هر چی سرمایه گذاری علمی رو این انجام بدم همش می پره چون یا رقاص می شه یه مطرب

دیروز سعید با من یه دعوا لفظی کرد ستاره مگه ول می کنه این موضوع رو از دیروز  آبرو حیثیت واسمون نذاشت هر کی زنگ زد بش گفت که بابام اصلا مامانمو دوست نداره باش دعوا کرده و اینا رو بش گفته آخه می دونید کارا بابام خیلی زشته خلاصه زنگ زدم به سعید که خدایش ببین با یه حرف نامروبط جلو ستاره آبرو واسمون نذاشتی.تازه شب هم که سعد اومده تا از در اومد تو می گه بابا تو مامانمو دوست داری؟باباش می گه آره می گه پس چرا دعواش کردی.تازه باز به سعید می گه بابا من به همه گفتم بابام کاراش خیلی زشته.در کل حسابی خجالتمون داد هر چی بزرگتر می شه باید حواسمون جمع تر بشه.

امروز صبح با ستاره رفته بودم بیرون سر میدون ونک یه پسره بم گفت سلام خوبی؟بعد گفت وااای ستاره چقدر بزرگ شدی؟من چند مین موندم این کیه بخصوص که یه عینک پلیسی هم رو چشش بود و من نمی تونستم چهرش رو خوب ببینم خودش هم که دید من یکم جا خوردم عینکش رو در آورد بازم نشناختمش مونده بودم چی بگم که از رو تن صداش شناختمش. همکار قدیم شرکت بود کلی جا افتاده بود و خوش تیپ تر.چقدر خوشحال شدم دیدمش چقدر پسر خوبی بود تو همون یه ربع یاد روزای خوب تو شرکت هواپیمایی کردیم اونم دیگه اونجا کار نمی کرد و واسه خودش شرکت طراحی داخلی تاسیس کرده بود چقدر خوشحال شدم که اینقدر خوب تونسته خودشو جمع کنه ولی چقدر این دیدار با اینکه خوشحالم کرد ناراحت هم شدم .چون آقای صوفی سرطان گرفته  و حالش خیلی بده.آقای صوفی پیرمردی بود که هیچ وقت صاحب بچه نشده بود و همیشه آرزو داشته بود یه دختر داشته باشه و از وقتی من رو دید به من می گفت دخترم دخترم و همیشه حواسش بم بود بیچاره پارسال صاحب بچه شد که الان هم شد این وضیعتش.چقدر ناراحت شدم واسش شما هم واسش دعا کنید حداقل طعم اینکه بچه اش یه بار بش بگه بابا رو بچشه.االهی آمین

خلاصه بگم که ستاره رو یه کلاس نقاشی ثبت نام کردم و روزای فرد می برمش کلاس و اینکه مامان ستاره بدبخت تو این گرما همش در حال رفت و آمده و حسابی روزا خسته میشه.

 

+ نوشته شده در 14 توسط مامان ستاره.
87/03/19
ستاره مریضه

سلام امیدوارم تعطیلات به همتون خوش گذشته باشه

همون جورکه گفتم ما رفته بودیم اصفهان ولی بمون خوش نگذشت نمی دونم شاید دلیلش مریضی ستاره بود چون از همون موقع که راه افتادیم ستاره مریض بود اصفهان هم که د یگه اوضاعش خیلی وخیم شد تبش قطع نمی شد و یه کیسه دوا دنبالون بود و شبا هم باید تا ساعت ۵ صبح بیدار می موندم تا دواهای ستاره رو سر وقت بدم  چون یه یه سری دواها ۶ ساعت بود یه سری ۸ ساعته و قبل از ساعت ۵ هم یه بار ساعت ۳ باید دوا می خوارد که دیگه من از ترس این که یه وقت خواب نمونم ترجیح می دادم بیدار بمونم و بعد ساعت ۵ می خوابیدم و دوباره باید ساعت ۱۱ بیدار می شدم یعنی این چند روز بیشترین زمانی مه من خوابیدم ۵.۳۰ بود آخه ریه هاش عفونت داره و دکتر گفت اگه با  این دوره درمان خوب نشه باید بستریش کنید بیمارستان از طریق سرم بش آنتی بیوتیک بدید.ناگفته نمانه که دکتر هم می گفت اگه مسافر نبودید و واسه تعطیلات نیومده بودید حتما همین حالا بستریش می کردم.خودتون دیگه تصور کنید که ستاره چه حاله بدی داشت و ما چه حاله بدتراینقدر هم این چند روز بد غذا و لاغر شده که نگو شلوارش رو بدونه اینکه دکمشو باز کنه از پاش در می آره دیگه ببیند چه خبرررررررررررره.دیشب هم ساعت ۱۲ شب راه افتادیم ولی انگار ساعت ۶ بعد از ظهر بود از بس جاده شلوغ بود و حدود ساعت ۴ رسیدیم خونه و من دلم پر می زد واسه خواب ولی باز مجبور بودم تا ساعت ۵ تنهایی بیدار بمونم تا دوا ستاره رو بدماین دوا دادن ستاره هم شده داستانی چون سخت ترین کار بیدار کردن ستاره تو خوابه که من باید کلی التماس کنم که بیدار بشهبه من که اصلا تعطیلات خوش نگذشت امیدوارم به شماها خوش گذشته باشه.تو اولین فرصت می آم آپ می کنم . اصلا یه دونه عکس هم از ستاره نگرفتم ولی خاله راحله واسه ستاره یه باله فرشته گرفته بود که بعدا از ستاره با بالش عکس می گیرم می زارم دعا کنید ستاره زود خوب بشه و دیگه احتیاجی به بیمارستان بستری شدن نداشته باشه هر چند که الان هم خدا رو شکر خیلی بهتر شده و دیگه سر گرم بازی شده.خیلی زود می آم و یه آپ خوب می کنم

+ نوشته شده در 16 توسط مامان ستاره.
87/03/13
درهم برهم

دیشب اومدم کلی اینجا نوشتم ولی همش پرید الان خیلی کار دارم و می خوام خلاصه بنویسم

ولی انگار نمیشه چون دوستم از یه راه دور اومد رو نت و باید برم با اون حرف بزنم

خیلی وقته تصمیم داریم واسه ستاره یه سرویس تخت و کمد و کتابخونه بخریم که همیشه هم می ریم می بینیم ولی نمی پسندیم روزه جمعه هم رفتیم سمت حسن آباد و کلی چیزای مسخره دیدم که هیچ کدوم به دلم نبود یه مورد رو پسنیدیم که قرار شد هر وقت خواستیم یه تغیراتی توش انجام بده هر چند که تخته مارک چینی بود و فکر نکنم بتونن اونجوری که من می خوام درستش کنن ولی در کل باز از خرید تخت منصرف شدم تا حدود ۱ ماه دیگه

بعد از حسن آباد رفتیم سمت آبعلی و ناهار خوردیم از اونجا هم یه دفعه به سرمون زد و رفتیم شمالخدایی نخندید ما از این کارا بی برنامه زیاد می کنیم مثلا می ریم میوه بخریم یه دفعه ماشین می خریمخلاصه تا اخر شب شمال بودیم و در اخرین لحظات من یادم افتاد که فردا شنبه است و ستاره کلاس ارف داره و بر گشتیم تهران فکر کنم دیگه نزدیکا ۵ صبح خونه بودیم ولی ستاره خیلی احساس رضایت می کرد ولی خیلی حیف شد که نشد بمونیم چون نمی دونید چقدر خلوت بود ما رفتیم سمت بابلسر من که تا حالا شمال رو به این خلوتی ندیده بودم چون دیگه تعطیلات هم داره می آد و مطمئنن خیلی شلوغ میشه

خیلی درهم برهم می نویسم زیاد به دل نگیرید چون الان حواسم به هوارتا چیز هست و نمی تونم خوب تمرکز کنم

ما امشب داریم می ریم اصفهان و از عید تا الان نرفتیم می دونم و امیدوارم گوشه شیطون کر خوش بگذره.

راستی ما نوه دار شدیمستاره یه عروسک داره جدیداٌ حکم بچه اش رو پیدا کرده و صبحا فقط اگه من الکی صدا بچه در آرم بیدار می شه که بینه بچه اش جیش داره؟معلومه از حالا که بچه مسئولیت پذیری می شه تازه تو این هفته یه روز واسه من جارو برقی زد .اینقدر خوشش می آد و در این موارد کمک می کنه مامانم و خاله های محترم ستاره فقط منو دعوا می کنن که چطور دلت می آد الهی بمیریم واسه ستاره ولی من نمی دونم مگه من چی کار می کنم فقط وقتی می بینم کلی ستاره ذوق میکنه و احساس می کنه بزرگ شده کیف می کنم و می زارم کار کنه

دیروز با سعید رفته بود مغازه من کلی دلشوره داشتم که نکنه اذیت کنه غروب که رفتم دنبالش دیدم چقدر سعید از دستش راضی بوده  می گفت  اصلا اذیت نکرد. تازه کلی هم زبون ریخته.

سعید هم به درده من گرفتار شده دیشب می گه نمی دونی منم همش دل نگرانم نکنه یه اتفاقی واسه ستاره بیفته اون بیچاره هم مثله من شده همش دلواپسه و روزی چند بار زنگ می زنه از حاله ستاره با خبر بشه و کلی سفارش می کنه.

می دونم این پستم پسته زیاد جالبی نیست خودم از نوشتنم راضی نیستم ولی خوب تو پسته بعد حتماٌ جبران می کنم

تعطیلات به همتون خوش بگذره

فیگوره انتخابی خوده ستاره خانووووم

ستاره با فیگوره انتخابی

این دیگه آخره فیگوره هر کاری کردم حریفش نشدم منم همین طوری عکس گرفتم

ستاره

ستاره لب ساحله محمود آباد

  







+ نوشته شده در 17 توسط مامان ستاره.
87/03/08
دلتنگی

الان که دارم این پست رو می زارم دلم به شدت واسه ستاره تنگ شده بطوری که چند بار بغض کردم ولی گفتم زشته یکم با جنبه باش دیشب داشتم عکسای کوچیکتریاش رو نیگاه می کردم چقدر دلم واسه اون روزایی که دیگه هیچ وقت تکرار نمیشه تنگ شده هر عکس رو باز می کردم ۵ دقیقه روش تمرکز می کردم و می خواستم تمام اون احساساته اون روزا رو حس کنم. می دونم هر روز که دخترم بزرگتر میشه یه نیم قدم از من فاصله می گیره چون این قانون زندگیه .بخدا من نه خلم نه دیونه ولی نمی دونم  چرا یه سری فکرای مزخرف می اد تو ذهنم که  جرات ندارم به زبونشون بیارم.ولی من می ترسم خیلی هم می ترسم از فرداهایی که دارن می آن خیلی می ترسم از آینده می ترسم.کاش می تونستم بگم چند ساعت در طوله روز دلهره این آینده تو ذهنه منه.می ترسم تمامه چیزایی که دوست دارم رو یه روز نداشته باشم.می دونم حالا همتون می گید اینم خله هر روز یه جوری حالش  گرفته.ولی هیچ وقت خدا خوره رو به مغره کسی نندازه چون دیونه میشه.مثله الان من که یه چیزی مثله خوره مغزم و روحم رو داره می خوره
 
پی نوشت :صبح داشتم با هانیه خاله مهربون ستاره رو اینترنت حرف می زدم ازم پرسد چی کار می کنی ؟گفتم هیچی حوصله ندارم می گه این که چیزه تازه ای نیست من از وقتی خودم رو شناختم تو هیچ وقت حوصله نداشتی اصولا تو هر وقت می خوای کاره خونه انجام بدی بی حوصله می شی من با این نتیجه رسیدم که تو اگه همیشه یه کلفت تو خونه داشتی همیشه هم حوصله داشتی گفتم چشم منتظره نظراته شما بودم.اینم خواهر آدم  هانیه خیلی دوست دارم
+ نوشته شده در 14 توسط مامان ستاره.
87/03/04
پی نوشت مواظب باشید رو بخونید

سلام دوستای گلم و مرسی واسه این همه لطفی که به من و ستاره دارید.خیلی دوست دارم هر روز بیام بنویسم ولی حیف که نمیشه.ستاره از اول خرداد دیگه مهدکودک نمی ره.حس می کنم دیگه با گرم شدن هوا ممکنه اذیت بشه واسه همین بر خلاف مخالفت سعید عمل کردم و می خوام تا اول مهر تو خونه پیشه خودم باشه یه جورایی دلم واسش تنگ شده.ولی حالا که می خواد به ستاره بفهومنه که دیگه مهد تعطیله هر چی من می گم اون حرفه خودشو می زنه.

یه دختر کوچوکو تو کارخونه هیولاها هست که ستاره عروسک اون شخصیته کارتونی رو داره و جدیداٌ خیلی باش اخت شده بود روز چهارشنبه گفت مامان می خوام ببرمش مهد منم اجازه دادم ولی عصر که رفتم دنبالش دیدم بغض کرده که خاله ریحانه عروسکم رو ازم گرفته و حالا گریه کن کی گریه نکن مگه حریفش می شدم از شانسه بده ما هم خاله ریحانه عروسک رو گذاشته بود تو کمد و کلیدش رو برده برد خلاصه یه روز در غم جا موندن عروسکش تو کمده خاله ریحانه اشک ریخت.ولی همچنان عروسک در کمد خاله ریحانه بسر می بره چون مامان ستاره تنبل نرفته بگیرش.و اینکه ستاره دیگه اینقدر تو و رقص داره بصورت حرفه ای پیش میره که آخرش یه جمیله خانوم ازش در می آد.و بازی کردنش هم با حروفه انگلیسی و در پیرامون انگلیسی شده که از این موضوع خیلی خوشحالم.این دختر من عشق مجتمع تجاری بوستانه و اگه بفهمه می خوایم بریم بوستان کلی ذوق و هورا می کشه روزه جمعه از صبح که بیدار شده بود می گفت منو می برید بازار .اینقدر گفت که بالاخره عصر بردیمش بازار و یه شلوار جین واسش خریدیم.وبعدش هم بردیمش پارک و شام بیرون و بدو بدو از این جور حرفا تازه شب که اومدیم خونه من ساعت 12 خوابیدم ولی ستاره با سعید تا ساعت2 بازی می کردن و در آخر هم سعید ازش خواهش کرده که بره بخوابه وگرنه اگه بزاریمش تا صبح بازی میکنه.حس می کنم کم کم داره خیلی چیزا رو می فهمه روز جمعه برده بودیمش شهر کتاب اونجا هی گفت واسم چی می خری گفتم اینجا هیچی واست نمی خریم چون چیزی احتیاج نداری واینقدر قشنگ قبول کرد و وقتی سعید گفت واسه ستاره چیزی نمی خوای بخری گفت نه بابا من چیزی احتیاج ندارم و ما کلی کف بر شده بودیم که ستاره چقدر تغییر کرده.امروز هم باز یه جلسه از کلاس ارف تموم شد خیلی خوشحالم چون دوستای خیلی خوبی پیدا کردم که خیلی دوستشون دارم و خاطره های خوبی دارم باشون می سازم.

امروز واسه کلاس موسیقی ستاره باید با 3 تا تاکسی می رفتم می دونید چقدر حال داد هر سه تا تاکسی گفتن ما مسافر کش نیستیم بخاطر ثوابش و کوچولوتون سوارتون کردیم.وای که چه مزه ای می ده.من امروز ثواب بارون شده بودم آخه برگشتن هم فرناز دوستم گفت مگه من از اونا چی کم دارم منم می خوام ثواب کنم و اومد منو رسوند و رفت خیلی هم خونه هامون از هم دوره خیلی شرمنده اش شدم ولی حتما یه روز این کارش رو جبران می کنم

می دونید به کسی بر نخوره ها ولی خدایش خیلی از زنها بدن و خودخواه ومی خوان شوهر بیچارشون رو دربست کرایه کنن .من این هفته یه موردی دیدم که دیگه به همه مردا حق می دم که به هیچ زنی اعتماد نداشته باشند منظورم از نظره زدن ملک و املاک به نامه خانوماست چون تعداده خیلی زیادی از خانوما بی جنبه تشریف دارن.به کسی توهین نکرده باشم.

فکر میکنید ستاره هنوز 4 سالش تموم نشده اسکیت واسش خوبه یا نه؟کچلمون کرده از بس اسکیت اسکیت می کنه.می ترسیم بخریم بعد چون کوچیکه اتفاقی واسش بیفته.

اونایی که بچه هم سن سال ستاره دارن سی دی آرین رو براشون بخرن ما خریدیم خیلی رااااضی هستیم خیلی آموزشیه و چند ساعت بچه رو جذب خودش می کنه.

مرسی که پر حرفیا منو تحمل کردید.همتون به خدا می سپارم و دوستون دارم

ستاره با شلوار جین جدید و  در حال رفتن به کلاس موسیقی

 پی نوشت:من که حریفه ستاره و سعید نشدم و بنا به به مخالفت من ولی بابا سعید گفتن بره مهد خیلی بهتر و دوباره از امروز ستاره مهد کودکی شد

پی نوشت:الان که دارم این پی نوشت رو اضافه می کنم اینقدر حالم بده که خدا می دونه تمامه بدنم درد میکنه یه بغض سنگین تو گلومه اینقدر سنگینه که نمی زاره نفس بکشم الان داشتم برنامه در شهر رو نیگاه می کردم گزارش یه تصادف را داشت نشون می داد که باعث مردن ۲تا بچه کوچیک شده بود دو تا بچه ای که هیچ گناهی نداشتن و تو صندلی عقب ماشین غافل از این دنیای پر حیاهوی ادما می خندیدن ولی ماشینی که با سرعت از کنار اونا رد میشه و به اونا بر می خوره و باعث بوجود اومدن تصادف میشه و خودش هم از صحنه فرار می کنه و نمی ایسته ببینه چه طور یه خونواده رو بدبخت کرده و ضجه های اون مادر و پدر رو نمی بینه و میرره.آخه چرا این بچه ها چه گناهی داشتن اگه هر کدوممون یه لحظه بچه های خودمون رو جا اون بچه ها بزاریم دیدید چی میشه هممون چشامون پره اشک میشه به مرز جنون می رسیم ولی با فقط داریم فکر میکنیم وای به زمانی که این صحنه ها واقعی باشه.یکی ا ز دلایلی که نمی تونم پشت  ماشین بشینم اینه که نمی خوام یه وقت اتفاقی واسم من یا دیگران بیفته که یه عمر پشیمونی داشته باشه فقط تنها دلیلش این بوده در حالی که  ماشین همیشه تو پارکینگمون  پارکه ولی من می ترسم نگید آدم با این احتمالات زندگی نمی کنه که من نمی تونم هر بار که تصمیم می گیرم از این فکرا بیام بیرون و پشته ماشین بشینم باز یه اتفاقی باعث میشه  دلهره و عذاب وجدان بیآد سراغم.من می گم من هر چقدر هم با احتیاط رانندگی کنم و خوب ولی باز ممکنه یه نفر بیاد بم بزنه.نمی دونم فقط مامان باباهایی که پشت ماشین میشیند و همتون فکر می کنید بهترین راننده هستید و حواستون جمعه.تو رو خدا موقع رانندگی خیلی مراقب باشد.اتفاق یک لحظه پیش می آد.ولی یه عمر حسرت به دنبالش هست.

+ نوشته شده در 22 توسط مامان ستاره.
87/03/01
یه گزارش خیلی کوتاه

الان تقریبا بعد از یه هفته دارم آپ می کنم خیلی اتفاقا ریز و درشتی تو این هفته افتاد که هم خیلی خیلی خوب بودن هم خیلی خیلی بد.مهمون داشتم و سرم حسابی به مهمون بازی گرم بود و کمتر وقت می کردم بیام پایه کامپیوتر و فقط در حد خوندن نظر اومدم ورفتم.حسابی این چند روز خوش گذشت و خندیدم و انرژی گرفتم و الان که مهمونام رفتن چقدر خالی بودن جاشون رو حس می کنم دلم می خواد همیشه مهمون داشته باشیم. ولی خوب یه روزایی هم تا اوج مرگ نا امید شدم .ولی دیگه این زندگیه زندگی مثله جاده های کشورمون که همیشه توش پر از چاله چولست

ستاره هم اینقدر این چند روز سرگرم بازی و شیطونی بود و حسابی سرش شلوغ بود دیشب سعید وقت دندون پزشکی داشت و می خواستیم دندونا ستاره رو به دکتر سعید نشون بدیم که یه چکشون کنه واسه همین رفتیم دندون پزشکی و بعد هم مغازه بابا سعید.ستاره یه دلبری می کرد دیروز که من تصمیم گرفتم بجا مهد کودک بفرستمش پاساژ پایتخت چون انگار خیلی زبونش باز شده بود و چنان سلام علیکی می کرد که ما حیران بودیم تازه زبون انگلیسیش هم باز شده بود و همه جا می گفت هلو هاوار یو؟بعد خودش هم می گفت تنکیو.دیگه بگم هر کی هم حواسش بش نبود می گفت سلام اسمه من ستاره ... هست با من دوست میشید.خلاصه اینقدر دلبری کردی که موقع برگشتن وقتی می خواستیم بیایم خونه در حین سوار ماشین شدن پاش بد جور زخم شد.تازه به من می گه مامان خیلی نامردی می دونی چه بلایی سر من آوردی؟اینم یاد گرفته که هر جاش یه چیزی بشه تقصیر رو بندازه گردنه من.

تو خونه همش از دو تا از دوستاش بنام شاهین و علی مقیمی حرف می زنه و من دیروز که رفته بودم مهد دنبالش از منشی مهد پرسیدم ببینم چه طور بچه هایی هستن.نمی دونید خانم منشی شاخ در اورده بود و سفارش کرد که اصلا نزار دیگه ستاره با این دوتا بازی کنه اینقدر این ۲ بچه شیطونن بشون می گیم اراذل مهد و قراره دیگه ثبت نامشون نکنیم از بس اذیمون کردن.گفتم چشمم روشن حالا رفتی با شیطون ترین بچه مهد دوست شدی .ولی ستاره کلا بچه خیلی آرومیه و هر چی به چشمه خودم بچه هایه دیگه رو میبینم می فهمم که ستاره اصلا شیطون نیست من هی بش تهمت شیطونی می زنم.

می ترسم گشت ارشاد اخر ما رو بگیره از بس این ستاره هر جا میره می رقصه هر چی هم بش می گم تو خیابون و مغازه نباید برقصی حرف که گوش نمی کنه تازه قرش رو بیشتر می کنه

 

+ نوشته شده در 14 توسط مامان ستاره.