

حالا یکم از ستاره بگم واسه اونایی که دوستش دارن و هی می گم آپ کن (قابل توجه آتیش پاره جونم)این فسقلی ما از حالا یه بچه تنبلیه که نگووووو هر روز صبح با من بحث می کنه که تو منو نبر مدرسه (همون مهد کودک)پدرم منو ببره من می خوام با ماشین برم مدرسه و خلاصه سعید هم که الان چند وقته با ماشین نمی ره سر کار مجبوره بخاطر این ستاره ادا اطواری با ماشین بره و آخه مهد تا خونمون ۴ تا کوچه بیشتر فاصله نداره ولی خانوم خانوما حاضر نمیشه از پاهای ظریفشون استفاده کنن![]()
نمی دونید اینجا الان چه هوااااایه ابری مثله روزای آخر پاییز خیلی می چسبه
کلی حرف دارم واسه زدن که یه دفعه وقتی شروع می کنم به زدن همه حرفام تموم میشه فعلا من محوه هوا هستم آخه یه رعد و برقایی می زنه که بیاید ببینید چه باروووونی می آد![]()
من پخش و پلا زیاد می نویسم زیاد به دل نگیرید.امشب مهمون دارم عمه ستاره و مادر بزرگش دارن می آن خونمون و سعید گفته اگه هوا خوب باشه فردا می رررریم شمال.منم که دیگه می دونید خانوم خونه و پذیرایی و اینجور حرفا![]()
یه چیزی واسم خیلی جالبه که ستاره دیروز که از مهد کودک اومد یه سوسک دید و کلی ترسیده بود تا من سوسک رو کشتم بعد شب که سعید اومدی می گه پدر یادته گفتی اگه سوسک بیاد تو خونه مامان رو می کشی پس زود بکشش چون سوسک تو خونمون بود آخه سعید چند روز پیش گفته بود که می رید حموم در راه آب حموم بزار اگه سوسک بیاد می کشمت ستاره خیلی قضیه رو جدی گرفته بود و می خواست یه کاری کنه باباش منو بکشه![]()
دومیش هم این بود که خاله ستاره به من زنگ زد و گفت فردا تولده مامانه یادت نره زنگ بزنی .اینجا باز ستاره حواسش به من بود شب میگه پدر می دونی فردا تولده مامانیه.من دیگه شاخ در آورده بودم که چقدر حواسش جمعه و از عصر تا حالا چقدر این چیزا ذهنش رو مشغول کرده که بعد از این همه بازی هنوز از یادش نرفته![]()
چرااا من اینجوری شدم؟حوصله ندارم اگه دارید بدید می خرم ![]()

ستاره جو گیر شده![]()
سلام سلام قصه از کجا شروع شد؟از اونجایی که روز چهارشنبه من نزاشتم ستاره بره مهد کودک و دخترم تو خونه بود و با هم حسابی معلم بازی کردیم
آخه جدیداٌ من خانوم معلمم و به ستاره خصوصی زبان انگلیسی یاد می دم نه که فکر کنید مفتیاااااا نه به ازا هز دقیقه یه ماچ میگیرم
و روز پنج شنبه هم از اونجایی که مامان ستاره خیلی کسل بود و حال نداشت از رختخواب بیاد بیرون
باز ستاره نرفت مهد کودک ولی روز۵شنبه مامان ستاره خیلی بی حال بود و اصلاٌ واسه ستاره وقت نزاشت و ستاره همش خودش بازی می کرد و من هم یا الکی تو اینترنت می گشتم یا با تلفن با سمیرا (دختر عمه سمیرا) حرف می زدم
یا رو یه مبل لم داده بودم افسردگی گرفته بودم از نوعه مزمنش سعید ساعت ۸ زنگ زد که در حیرتم
که چی شده تو امروز حتی یه بار هم به من زنگ نزدی
(آخه من عادت دارم هر نیم ساعت یه بار بش زنگ می زنم)گفتم حالا من زنگ نزدم خودت چرا یه زنگ نزدی و من اصلاٌ حوووووووصله ندارم تازه شام هم نداریم
حال ندارم هیچ کاری کنم گفت خیلی خوب این که دعوا نداره
لباس بپووشید دارم می آم بریم سرزمین عجایب ولی به ستاره چیزی نگو تا دم در تیراژه کلی ذوق کنه گفتم چشممممم.
با اینجا رسیدیم که رفتیم سرزمین عجایب و ستاره هم کلی ذوق کرد
و دلی از عزا در آورد و کلی بازی کردی و شام هم مهمون بوف بودیم و ساعت ۱ دیگه خسته و هلاک رسیدیم خونه و هر سه تامون بیهوش شدددیم .فرداش ستاره ساعت ۱۰ صبح منو بیدار کرده که مامان پاشو من گشنمه دارم می میرم من هم ذوق زده بیدار شدم
گفتم آخ جون ستاره دلش صبحانه می خواد ولی زهی خیال باطل چون ستاره واسه من خوابها دیده بود و می گفت زود واسه من ماکارونی درست کن
منم که اصلاٌ معطل نکردم و زود دست به کار شدم و ساعت ۱۱ ماکاورنی آماده بود و ستاره جونم نوش جون کردن
و بعد از ظهر هم رفتیم نمایشگاه کتاب که اینقدر شلوغ بود که از رفتن پشیمون شدیم
چون مجبور شدیم ماشین رو ایستگاه میرداماد پارک کنیم
و با مترو تا نمایشگاه بریم اونجا هم که کلی شلوغ بود که بهتره از این چیزاش نگم من که کتاب نخریدم چون من عاشق شهر کتاب بوستان هستم و فقط از اونجا کتاب می خرم ولی سعید و ستاره خرید کردن که یه دو مورد از کتابا ستاره خیلی مورده پسندم بود فرهنگ مصور انگلیسی و احساس های تو.
خلاصه از نمایشگاه هم اومدیم و چی کار کردیم نشستیم نون پنیر و هندونه خوردیم
و ستاره خوابید
و بابا سعید فعال داره کتاب می خونه
و مامان ستاره بی نوا واسه باره سوم داره اینجا می نویسه چون هی برق می ره و نوشته هام می پره ولی من از رو نمی رم.الان هم که پست رو بزارم
میرم میشینم فیلمhorse de prix رو می بینم
.چی کار کنم خیلی کلافه هستم اصلا نمی تونم تمرکز کنم فیلم رو میزارم ولی تا آخرش نمی توم ببینم.مشکلات روحی رووانی پیدا کردم

ستاره در سرزمین عجایب

از خودش شکلک در آورده که به خیال خودش عکسه منو خراب کنه![]()

عکسه کتاباش
اگه خیلی بد نوشتم معذرت می خوام چون سه بار همه چیز رو از اول نوشتم ![]()
پی نوشت۱:من هر کاری می کنم نمی تونم نظرات رو که بصورت خصوصی گذاشته شده تائید کنم نمی دونم چرا نمیشه؟یعنی مشکل از کجاست؟
پی نوشت ۲:ستاره تو شربت ریختی رو زمین نه مامان اده با کسره بخونید ریخته مامان بجونه خودم کار ادست
این بجونه خودم رو از کی دیگه یاد گرفتی![]()
پی نوشت۳:وااای بیاد ببیندید ستاره چه رقصی میکنه ستاره تا ۲ هفته پیش یه ذره هم بلد نبود برقصه ولی الان یه عشوهای می اد و قری می ده که واسم شده معما از مربی مهد پرسیدم تو مهد بچه ها می رقصن گفتن نه.ما هم از قبله عید که یه طوفان شد ماهوارمون بهم ریخته و ماهواره هم نداریم.هیچ جشنی هم نرفتیم موندم چه عاملی باعث شده استعداد رقاصی ستاره فوران کنه![]()

پی نوشت ۴:این هم ستاره و آندیا خانوم خوشگل(دوست ستاره تو کلاس ارف)اینجا هم کلاس زنگ تفریحه که بچه ها بینه کلاس یه زنگ تفریح دارن و می آن تو این کلاس خوراکی می خورن و نفسی تازه می کنن![]()

دیروز تو کلاس موسیقی متوجه شدم که باید از حالا واسه پیش دبستانی جا رزرو کنیم و امروز صبح زنگ زدم و چند جا .جا رزرو کردم حالا گفتم بیام اینجا هم بگم که هر کی هر مدرسه خوبی می شناسه به من بگم حتی الامکان مدرسه دو زبانه باشه.
کار دنیا رو می بینی از حالا باید واسه ۲ سال دیگه جا رزرو کرد![]()
مرررررسی
پی نوشت:روز ۴شنبه مهد ستاره می خواد ببرشون قلعه سحر آمیز
ولی ما رضایت نامه رو پر نکردیم و تصمیم گرفتیم خودمون ببریمش
چون فکر می کنم ستاره هنوز خیلی کوچیکه و اگه یه وقت یه آن حواسشون به بچه ام نباشه واااااای
اصلا طاقت ندارم ولی تو مهد بشون گفتن که می خوایم بریم پارک و ستاره دل تو دلش نیست ولی من نمی تونم بزاررررررررم بره چون تا بره و بیاد هزار تا فکر ناجور می کنم
تازه می ترسم ستاره اونجا دلش چیزی بخواد یا نتونه با همه اسباب بازیا بازی کنه![]()
یعنی من درست فکر می کنم یا ا شتباه؟
تازه می دونید دخترم بابت هر کاره خوبی که انجام میده یه برچسب از مامانش جایزه می گیره
ولی اگه کاره اشتباهی انجام بده جریمه اش پس دادن همه برچسباست واسه همین در حاله حاضر ستاره بی نظیر شده از خوب بودن![]()
امروز میگه مامان بچه ها همش موهامو می کشن من دردم میاد ولی به خاله ریحانه نمی گم تو رو خدا ببیند چقدر این بچه مظلومه اون وقت من چه طور دلم می آد تنها بزارم بره قلعه سحر آمیز
شنبه دومین جلسه کلاس ارف ستاره بود خدا رو شکر انگار از کلاس خیلی خوشش اومده چون تمام هفته چشم انتظار روزه شنبه بود که زودتر بره پیش مریم جون
سیستمه کلاس به این شکله که هر کلاس شامله ۱۵ نفره و ۳ تا مربی داره ۲ تا مربی موسیقی و یه روانشناس کودک که ستاره عاشق مریم جون که همون خانم روانشناسه شده .
هر روز که بعد از ظهر میرم مهد کودک دنبالش می گه ترو خدا بریم پیش مریم جون و من باید کلی تا خونه واسش توضیح بدم که عزیزم امروز شنبه نیست
.تو کلاس همه بهم می گن دختر شما از حالا اینقدر مستقله ۱۸ ساله که شده چی می خواد بشه آخه خیلی ناراحته که چرا من هم باش می رم سر کلاس همش بم من می گه برو از کلاسمون بیرون چرا با من می آی اینجا
ولی بجاش بعضی از آقا پسرهای کلاس یه ثانیه از بغل مامانشون دل نمی کنن
بعضی ها پرسیده بودین که سیستمه کلاس ارف چطوریه؟من یه توضیح کلی میدم که این کلاس مخصوص بچه های ۳ سال و نیم و ۴ ساله هاست و بچه ها باید این دوره رو که شامل ۱۰ ترم و هر ترم ۳ ماهه رو بگذرونند که در واقع یاد گیری نت هاس و بچه ها تا ۱ سال اول نت ها ور مییشناسند و بعد از ۱ سال شروع می کنند به زدن بلز و فلوت و بعد از ۱ سال دیگه که کله دوره حدوده ۲ سال میشه مربی ها می گن که هر بچه ای می تونه چه سازی بزنه و هر سازی مناسبه چه شخصی هست و هزینه کلاس هم فعلا ترمی ۱۵۰ تومن که اگه در آینده بیشتر نشه و در هفته هم همش یک جلسه یک ساعت و نیم بیشتر کلاس ندارن.در کل واسه باز شدن ذهنه بچه ها چیزی خوبیه و اونجوری که من محاسبه کردم ستاره وقتی بخواد بره کلاس اول دوره رو تموم کرده و دیگه می تونه ساز بزنه
من آقای پدر خیلی دلمون می خواد ستاره ویلون بزنه ولی خوب تصمیم گرفتیم سکوت کنیم تا ببینیم دخترمون واسه چه سازی استعداد بهتری داره![]()
روزه شنبه آقای پدر زود اومد خونه و گفت ستاره اگه شامش رو کامل بخوره همین الان می برمش پارک
که خلاصه رفتیم پارک و با آقای پدر تصمیم گرفتیم که اصلا بش نگیم ستاره بریم خونه اینقدر بزاریم بازی کنه تا سیر بشه
ولی زهی خیاله باطل چون ستاره خانوم اصلا خیاله خسته شدن نداشت و حدوده ۳ ساعت از سرسره رفت بالا و اومد پایین و ما هم همینطوری فقط نگاش کردیم و آخره سر مجبور شدیم بگیم ستاره بیا بریم خونه
جالبه که تو پارک با یه پسره دوست شده بود پسر که نگو آتیش پاره بگو یه زبونی داشت که من کف بر شده بودم داشتم از ستاره در حینه بازی عکس می گرفتم پسره بم گفت ببخشید مامان خوشگله میشه از من و دخترتون یه عکس بگیرید
من هی دورو برم رو نگاه می کردم ببینم این وروجک با کیه
بعد که ازشون عکس گرفتم بم میگه خانوم بزارید من بینم عکس رو با کیفیت گرفتید
بعد که عکس رو دید می گه خوبه دوربینتون با کیفیته جا امیدواری هست![]()
به ۲ تا چیزه خوب تونسم عادتش بدم که روزی یه شیر کوچیک بخوره و یه تخم مرغ آب پز ولی ناگفته نماند که پوستم رو کند تا تونستم بش عادتشون بدم![]()
جدیداٌ هم اسمه من شده مامانه ستاره خانوم می گه مامانه ستـــــــــــــــــــــــــــــــاره منم باید بگم جونه مامانه ستاره
و هر چی هم می خواد میگه: ای قوبون بلات برم .......و هر چی می خواد میگه

این سرسره خیلی بزرگ بود با هر پله ای که می رفت بالا یه تیکه از قلبه من کنده می شد

در ضمن عکسه ستاره با اون پسر جیگره رو نمی تونم بزارم چون یه وقت ممکنه مامان بابای بچه راضی نباشند من هم که آخره اخلاق شدم جدیداٌ![]()
پی نوشت:قالب وبلاگم خراب شده اینو گذاشتم و خیلی زشته از درد مجبوری اینو گذاشتم اگه کسی قالب خوشگل سراغ داره بهم بگه حالا سفارشی یا رایگانش واسم فرق نمی کنه
امسال اولین سالی بود که باید کادو روز معلم می دادیم و صد البته با کلی صحبت کردن با ستاره که باید واسه خاله ریحانه(مربی مهد)کادو بخریم آخه ستاره ناراحت بود که خاله ریحانه کادو نمی خواد واسه خودم کادو بخرید سر همین حساسیتش من سعی کردم خود ستاره هم تو خرید کادو و بسته بندیش دخالت داشته باشه که شاید بچه سر ذوق بیاد که البته سر ذوق هم اومد خلاصه دیروز عصر با ستاره رفیتم بازار و واسه همه پرسنل مهد کادو خریدیم البته اونایی که فقط به ستاره ربط داشتن و کلی هم وقت گذاشتیم واسه کادو پیچی و نوشتن متن داخل کارت پستالها با اینه که یه روز کامل وقتم رو گرفت ولی وقتی آقای پدر کلی ازم تشکر کرد که چقدر به ستاره اهمیت می دم که واسه هر چیزی که به ستاره ربط داره وقت می زارم تمامه خستگیم بیرون رفت و امروز هم وقتی چهره تمام کسایی رو که بشون ستاره کادو می داد رو می دیدم بیشتر ذوق می کردم چون واسه ۴ نفر از کسایی که کادو خریده بودیم جز پرسنل خدمات بودن و کلی خوشحال شدن بخصوص خانم آشپز مهد که کلی خوشحال شده بود و می گفت شما با اینکه هیچ وقت منو ندید چطور به یاد من بودید.امروز قیافه ستاره رو باید میدید که با چه شرم و حیایی کادوها رو می داد و بوسشون می کرد.واییییییییییییی چه حسه قشنگی بود.خدایا متشکرم.![]()


قربونت برم که چقدر به من کمک کردی و اینجا چقدر قیافت خسته شده
امروز فکر می کنم اینجا تنها جایی که دلم می خواد خودم رو توش سبک کنم چون دوست دارم ستاره یه روز که بزرگ شدی اگه از دسته مامانت ناراحت شدی بیای یکم از دله مامانت با خبر بشی دلی که همیشه همه فکر کردن خیلی خوشه دلی که همه فکر می کنن من آدم بی غمی هستم چون از بس همیشه همه چیز رو به سادگی و خنده رد کردم همه فکر می کنن من اینقدر سرم نمیشه که خیلی چیزا رو بفهمهم در صورتی که از وقتی خیلی کوچیک بودم یادم همه نوع بی مهری و غصه رو وقتی حتی از یک کیلومتریم رد می شد حس می کردم ولی هیچ وقت به رو خودم نمی اوردم شاید واجب باشه من یه چیزایی رو از زندگیم واسه تو دختر گلم اینجا بنویسم ولی حیف که باز هم نمی تونم همه دلم رو اینجا تخلیه کنم چون هر حرفی که من بعنوان درددل اینجا بنویسم میشه یه برگ برنده در دست بقیه نمی خوام کسی از ضعفام خبر دار باشه چون هیچ وقت نزاشتم کسی بفهمه من چه جور موجودی هستم از ا ین که کسی بخواد منو بشناسه همیشه فرار کردم چون نمی خوام کسی در مورد من قضاوت کنه هر چند الان هم همه قضاوت می کنن ولی من از این موضوع خوشحالم که قضاوتشون فقط بدرد خودشون می خوره.ولی می خوام تو هم چیزایی رو که من یاد گرفتم رو یاد بگیری نمی خوام هیچ وقت کسی رو به پیله تنهایت راه بدی حتی من رو .ستاره زندگی خیلی خنده داره همیشه به همه چیز بخند حتی اگه نتونستی ولی بزور یه لبخند مصنوعی بزن.من تا الان خیلی چیزای رو از دست دادم خیلی از چیزایی که یه روز تو بچگی آروزم بود خیلی چیزایی که بخاطرشون جندگیدیم خیلی چیزایی که واسشون غصه خوردم واسشون نخوابیدم واسشون زیره غرورم له شدم خیلی چیزا که واسه من ارزش بودن و واسه دیگران هیچ. ولی همه رو از دست دادم ولی تو رو بدست آوردم . نمی دونم تو چه حسی به من دادی که بارها از زمین به عرش رسوندیم بارها بخاطر وجود تو متولد شدم خودت یه روز که بزرگ بشی می فهمی که من بخاطر تو از همه زندگیم گذشتم.دلم می خواد همیشه با خوب بودنت زندگی منو بم پس بدی .
دختر گلم روزه شنبه اولین جلسه کلاس ارف رو گذروند
من که از قبلش کلی نگران بودم چه عکس العملی نشون می ده نسبت به این موضوع ولی وقتی عکس العملش رو دیدم خیلی خوشحال شدم از روزه شنبه تا حالا هم که منو کچل کرده از بس می گه بریم کلاس موسیقی.آخه خداییش تو اولین جلسه آموزشگاه پارس سنگ تموم گذاشت
.تازه واسه مامانا هم یه کلاس موسیقی رایگان بزبان ساده می زارن که وقتی بچشون به حدی رسید و خواست تو خونه تمرین کنه بتونن کمکشون کننن و از مربیاشون بگم که همه از نظره کیفی در رده خیلی بالایی بودن واقعاً کاره ناصر نظر در این مورد بیست بوده
و یه جوری تو کلاس با بچه ها برخورد می کردند که مامانا که تو کلاس بودن و داشتن برنامه آموزششون رو می دیدن جذب شده بودن دیگه خدا بداده بچه ها برسه.
ستاره این نکته رو مختص خودت می نویسم که وقتی بزرگ شدی بخونیش .این چند روزه که پدرت نیست و من و تو تنها هستیم تو از اینکه نکنه من هم پیشت نباشم اینقدر به من محبت می کنی
و منو می بوسی که دیروز اشکم رو در آوردی و واسه این همه مهربونیات دلم لرزید دلم نمی خواد این همه مهربون باشی و به همه محبت کنی چون می دونم یه روز خودت از اینکه خیلی خوب بودی پشیون می شی دختره گلم![]()
دیروز عصر از وقتی از مهد کودک اومد کلی بهانه پدرش رو گرفت
هر چند که هیچ وقت وقتی این موقع از روز پدرش خونه نبوده ولی نمی دونم چرا این همه الکی بهونه گرفت دیگه آخر سر بردمش پارک بوستان تا یه کم واسه خودش بازی کنه
و یه دفتر نقاشی و کتاب قصه و پاستل هم خرید و اومدیم خونه ولی وقتی اومدیم خونه پدرش زنگ زد و خود ستاره گوش رو برداشت و گفت پدر سلام با مامان کار داری و گوشی رو داد به من واصلاٌ با پدرش حرف نزد .خندم گرفته بود از دستش که یا از این ور بوم می افته یا از اونوره بوم 

دختر گلم دوست دارم


