تبليغاتX
ستاره
87/01/26
چی کار کنم
دلم می خواد واسه تابستون ستاره یه برنامه ریزی حسابی کنم و ۲ تا کلاس خوب ثبت نامش کنم ولی واقعاً نمی دونم چی کار کنم از صبح تا شب فقط دارم به این موضوع فکر می کنم هر کی می دونه من باید چی کار کنم یه کم کمکم کنه و بگه چه کلاسی و کجا بفرستمش بخدا ثواب داره یه کم منو از فکر کردن نجات بدید.

یکی از گفتگوهای ستاره با پدرش

ستاره:پدر منو می بری سرزمین عجایب

پدر:نه قربونت برم

ستاره:چرا

پدر:آخه باید یه وقتی باشه که من خسته نباشم و تو هم از قبلش دختر خوبی بوده باشی

ستاره:آخه من دوست دارم برم سرزمین عجایب

پدر:یه روز که دختر خوبی بودی می برمت

ستاره:پدر پس اگه میشه واسم یه جاروبرقی بخر

پدر:اونم باشه واسه وقتی که دختر خوبی شدی

ستاره:پدر اینقدر منو عصبی نکن کاری نکن دیگه پام رو نزارم مغازهتو

 

 

+ نوشته شده در 13 توسط مامان ستاره.
87/01/22
بانک پارسیان

آخه دیدید کسی مفت و مجانی تبلیغات کنه ستاره مجریه مستقیم بانک پارسیان شده و همه جا به همه می گه پولاتون بزارید بانک پارسیان.جالبه که ما اصلا تو بانک پارسیان حساب بانکی هم نداریم

دیروز که رفتم دنبالش مهده کودک دیدم از تو جیب شلوارش دو 200 و یه 100 تومنی در آورده و گفت مامان پدر صبح این پولو به من داده که عصری واسه خودم یه لپ لپ شکلاتی بخرم گفتم باشه خلاصه رفتیم ددم سوپر کوچمون ومن نرفتم تو و خوده ستاره رفت و بعد سلام و احوال پرسی با آقای فروشنده سفارش یه لپ لپ شکلاتی دادند و پول رو از جیبشون در آوردند و دادند من همه از آقای فروشنده پرسیدم پولش درسته دیگه گفت نه همش 200 تومن داده بش گفتم ستاره مامان کم پول دادی بقیه پولات رو هم بده تا درست بشه پدر صلواتی دستشو زده به کمرش به من می گه مامان خانم چند بار بگم من این پولارو می خوام بزارم بانک پارسیان آخه مگه نمی دونی من می خوام جاروبرقی بخرم و هی زیر لب مثله پیرزنا غرغر می کرد همه تو مغازه بش می خندیدن ولی من حسابی حرص می خوردم که دیگه وقتش زبون این ستاره رو یکم کوتاه کنم که این جوری حرف نزنه وقتی اومدیم خونه ۱ ساعت واسه اولین بار تو اتاق تنبیهش کردم که دیگه نباید اینجوری حرف بزنی 

ستاره عروس شده

فیگورت منو کشته فسقلی

+ نوشته شده در 16 توسط مامان ستاره.
87/01/18
ستاره سنگین می شود

چند وقت پیش منشی مهد کودک که دمه در بچه ها رو تحویل می گیره و تحویل می ده عوض شده بود و منشی جدید که یه خانوم خیلی خوشگل و خوش تیپ هستن زیاد وارد نبود با بچه ها چه جوری بر خورد کنه واسه همین یه چند بار ستاره بش گفته بود خداحافظ ولی اون بنده خدا متوجه نشده بود و جوابه ستاره رو نداده بود سر این قضیه ستاره خیلی بش بر خورده بود و تا از در مهد می اومدیم بیرون می گفت چرا این خاله با من خداحافظی نمی کنه مگه منو دوست نداره هی غر می زد من هم که دیدم اینقدر ستاره از این موضوع ناراحته به خانم منشی گفتم اگه می شه جواب خداحافظی ستاره رو بدید و اون هم کلی معذرت خواهی کرد و از فرداش پیش دستی می کرد و می گفت ستاره جون خداحافظ ولی دیگه ستاره خداحافظی نمی کرد و هر روز با اخم و چشم غره می اومد بیرون تا امروز خانم منشی گفت ستاره جون یه بار هم بگو خداحافظ تا دلم خوش بشه بعد ستاره می گه آخه می دونی خاله اون روز که من می گفتم خداحافظ تو جواب منو نمی دادی منو سبک می کردی واسه همین می خوام سنگین باشم منو بگید به جا 2تا شاخ 4 شاخ رو سرم در اومده بود که هنوز 2تاش مونده .یعنی ستاره اینقدر بزرگ شده که این چیزا رو درک می کنه جلو خانوم منشی روم نشد بغلش کنم گفتم حالا می گه سوسکه به بچش میگه قربون دستا پا بلوریت مثاله ایناست ولی تا از مهد اومدیم بیرون می خواستم بخورمش که اینهمه بلا شده

قربون این قهر کردن لوس لوسیت

+ نوشته شده در 19 توسط مامان ستاره.
87/01/15
سفر نامه

روز ۲۷ اسفند ما پرواز داشتیم واسه بانکوک ستاره جون از صبح که بیدار شده بود اینقدر شوق و ذوق داشت که داشت می رفت فرودگاه(من نمی دونم این فرودگاه چیه که ستاره اینجوری غش و ضعف میره واسش)خلاصه ساعت ۲بعد از ظهر ار تهران راه افتادیم و ساعت ۸ شب خودمون و ۱۱ شبه اونا رسیدیم تو بانکوک ستاره که تو هواپیما جز بهترین بچه های پرواز بود و اصلاْ اذیت نکرد و خیلی من و پدرش از دستش راضی بودیم ولی امان از اون لحظه ای که وارده فرودگاه بانکوک شدیم این بچه ۱۸۰ درجه تغییر شخصیت داد و دیگه مگه می تونیستیم کنترلش کنیم از هر سوراخی می خواست سر در بیاره خلاصه بعد یکی دو ساعت معطلی رسیدیم هتل و به هزار زور و دردسر ستاره خانوم رو خوابوندیم و فردا صبحش تور شهربازی رو گرفته بودیم ولی از بس خسته بویدم اون روز خواب موندیم و نتوسیم بریم شهربازی و حدود ظهر از خواب بیدار شدیم و با آقای پدر رفتیم سمت بازار بزرک کامپیوتر بانکوک واقعا پاساژ خیلی خیلی بزرگی بود و ما حدود چهار پنج ساعتی که اونجا بودیم فقط شاید یک چهارم اون رو تونستیم ببینیم دیگه زمانی که می خواستیم بریم هتل هوا داشت تاریک می شد و دمه اون پاساژ کلی موتورایی که یه اطاقک پشتش داشت و خودشون بش می گفتن توک توک بود و ما دلو زدیم به دریا و سوار توک توک شدیم که انگار ستاره رو برده بودیم سرزمین عجایب اینقدر حال کرده بود خلاصه جالبتر این بود که اون توک توک با شکل مسخرش ما رو تا دمه هتل ۵ ستارمون که کلی لیموزین پارک بود برد و ما که کلی حال کریدم بعد رفتیم یه شام مختصری خوردیم و دوباره ساعت حدودا ۱۰ شب بود که رفتیم یه بازار به نام نایت بازار و بعد از نایت باز هم یه تای ماساژ حسابی رفتیم و بعد خسته و کوفته رفتیم هتل و گرفتیم خوابیدم و فردا برنامه سافاری ورد رو داشتیم و موبایلمون رو کوک کردیم و کلی هم به همه سفارش کریدم که اگه یه وقت ما جا نمونیم و فردا صبحش هم بیدار شدیم رفتیم سافاری ورد که یه باغ وحش بود که حیونا رو باید از تو ماشین می دیدم و بعد برنامه شو دلفین ها بود و بیرون از محوطه هم کلی شیر و خرس و از این جکو جونورا بود که هر کی می خواست می ایستاد و یه پول می داد و عکس می گرفت ولی اون روز اینقدر هوا گرم بود که من تو اونجا حالم بد شد و یه چیزی حدود نیم ساعت تو حالت غش بودم و از سافاری هم رفتیم معبد و بعد هم رفتیم هتل و تو استخر هتل همه دوستان با هم شنا کردیم و هر کسی یه هنری از خودش در می کرد و بعد استخر باز برنامه بازار داشتیم و فرداش هم باز برنامه بازار و سال نو شبش هم برنامه کشتی روی رودخانه بانکوک رو داشتیم که تو اون شلوغی من یکی از دوستای خانوادگی قدیمی مامانم اینا رو دیدم که هر خیلی سوپرایز شدیم و روزه چهارم اول صبح با اتوبوس رفتیم پاتایا که ما و دوستامون که همه با هم با ستاره م مس شدیم 7 نفر حسابی ترکون زدیم و یه کاری کریدم که یخه همه باز شد و همه تو اتوبوس زدن و رقصیدن و از تو اتوبوس من سرشناس شدم و همه بنده رو شناختن که شخصا به خوده من قسمت پاتایش خوش گذشت چون با دریا و استخر هتل رویال کلیف حسابی دلی جانانه در آوردیم و شو تیفانی یا همون ملکه زیبای رو دیدیم که خیلی بی نظیر و زیبا بود و خیابون معروف والکینگ استریت رو رفتیم که از بس تو اون خیابون خندیدم یه زنه ر و س پ ی میخواست من بزنه ولی خوب جالب بود رویه هم رفته واقعا ساحلش به آدم آرامش می داد

از غداهاشون بگم که از افتضاح یه چیزی بدتر بود و ما یا کنسرو خوردیم یا مهمونه مکدونالد یا کی اف سی بودیم

از هواش بگم که بقول خودشون عالی بود ولی واسه ما یه کم گرم بود ولی خوب در کل قابل تحمل بود

از آدماش بگم که خیلی خوش اخلاق بودن و همه فروشنده هاش زن بودن و کم تر مرد یا پسر به چشم می خورد

از بازارش بگم که من خودم چیزه زیادی نخریدیم چون از این عادتا ندارم که یه چیزی رو زود بخرم و انبار کنم واسه بعداٌ و در حد سوغاتی و یه خریده مختصر انجام دادم من واسه ستاره می خواستم از اونجا لباس بخرم که لباساش به دلم ننشست و گفتم بهتره بیام هموم بازارچه کودک گاندی همه خریدیم کنم و همون چیزی رو که می خوام تو خوده تهران بهترینش وجود داره

بدترین چیزی که تو این مدت ما رو اذیت می کرد نداشتن آب تو دستشویاشون بود که یکم غیر قابل تحمل بود

از ایرانیا بگم که اینقدر ایرانی اومده بود تایلند که هر جا می رفتی ۴ تا چشم داشت می پایدت

از ستاره خانوم بگم که اشکمون رو در اورد از بس اذیت کرد و بغلش کریدم تا یه هفته دستامون جون نداشت ولی در کل حسابی واسه خودش حال کرده بود بخصوص تو پاتایا حال یه دختر بچه روس رو اساسی گرفت که هر کی از دور شاهد قضیه بود از خنده رودبر شده بود که این ستاره چه طور یه دختر بچه ۸ ساله اونم تازه روسی رو می پیچونه

در کل سفر خوبی بود و دیدنش بد نبود و روزه ۵ فروردین برگشتیم و تا ۱۳بدر رفتیم اصفهان و تو این مدت هم حسابی خوش گذشت و ستاره اینقدر سر گرم بازی با دختر عمه هاش بود که دیگه به ما یه استراحت داده بود و تو این یه هفته هم تمامه مدت یه مهمونی رفتیم و یا در حاله گشتو گذار بودیم و دیروز هم بعد ۱۳ رو در کردن و خوردن آش رشته تو باغه عموی ستاره خانوم عازم تهران شدیم و بر خلاف تصورمون جاده هم فوق العاده خلوت و خوب بود و تا رسیدیم خونه ساعت ۱بود و زود خوابیدیم و ستاره و آقای پدر همه صبح به محل های همیشگی یعنی مهد کودک و سر کار رفتن و حسنی موند با حوضش با کلی کار که باید انجام می داد و از صبح اینقدر درگیر بودم که نفهمیدم کی شب شد و الان خسته و هلاک نشستم با کامپیوتر و یه چیزیی نوشتم اگه بد نوشتم بخوبی خودتون منو ببخشید

فرودگاه بانکوک

 استخر هتل در بانکوک

صرافی هر کی یه لبخند بش می زد می رفت تو بغلش انگار کلی وقته با طرف اشناست

دم بازار کامپوتر ستاره خانوم طبق معمول در حالت قهر هستن

فیگور خانوم خانوما در لابی هتل در بانکوک

محوطه سافاری

ستاره خانوم شیطون رو تردمیل سمیرا جون(دختر عمه ستاره)

در حال رفتن به خونه خاله مریم دوست عمه شهین ستاره گله

این  چهار تا وروجک که اون شب از دور کارشون رو می دیدیم و کلی می خندیدم به ترتیب روژین رایا ستاره و بهنود

ستاره خونه مادر بزرگ قبل از رفتن ددر

و اینم عکس روزه ۱۳ بدر که دیگه ستاره سنگ تموم گذاشتن از شیطونی کردن

اینم گزیده ای از آنچه بر ما گذشت

+ نوشته شده در 0 توسط مامان ستاره.