
نمی دونم چـــــــــــــــــــــــــــرا ستاره این موقع سال سرما خورده دیروز صبح که بیدار شد دیدم یه نیمچه مریضی دراه زود بردمش دکتر و کلی هم دارم بش می رسم که زود خوب بشه تو این اوضاع احوال مریضی به تنش نمونه که می خوایم بریم مسافرت ولی عسلم خیلی بی حاله و ا صلا حوصله بازی کردن نداره الان هم ۴ ساعت خوابه هر چی صداش می زنم بیدار نمیشه مسته خوابی که نگو.
داشتم امروز به پدری میگفتم که می خوام برم آریشگاه ستاره فهمید نشسته بود گریه زاری که من هم ببر آرایشگاه بگو منو آرایش کنن اشکی می ریخت بیا و ببین گفتم به به چشمم روشن
این ستاره همه کارش با بچه های دیگه فرق می کنه همیشه به من یا پدرش می گه گوشی بزارید تو گوشم من آهنگ گوش کنم
دیشب آقای پدر با یه ام پی تری پلیر اومدن خونه می گم این چیه می گه واسه دخترم خریدیم که از تکنولوژی عقب نمونه
گفتم به حق چیزای ندیده و نشنیده ![]()
چند وقت نشده ببرمت پارک مامانی خودم خیلی عذاب وجدان دارم ببخشید عزیزم به همین زودیا یه سرزمین عجایب خوب می برمت(حالا هر کی نفهمه فکر می کنه چند وقته من نبردمش پارک بابا همش ۱ ماه میشه)ولی خوب چون همیشه هفته ای یه بار می بریمش پارک حالا که شده ۱ ماه خیلی زیاد به نظر می آد![]()
ستاره چند روزه هر وقت می ریم بیرون اسباب بازیای پسرونه رو نشون می ده می گه مامان یه دونه از این اسباب بازیا واسه پدر جایزه بخریم
می گم آخه مگه پدر بچست دختر.ولی حرف گوش نمیکنه امروز به این نتیجه رسیدم که حالا که اینقدر دخترم دوست داره به پدرش جایزه بده برم واسه پدرش یه اودکلن بخرم که ستاره بده به پدرش که بچه به مراد جایزه دادنش برسه
چقدر این دخترا بابایی هستن![]()
خیلی استرس دارم پارسال عید که رفته بودیم آنتالیا ستاره ۱ سال کوچیکتر بود و ما کالسکش رو با خودمون برده بودیم و هر جا می رفتیم با کالسکه بودیم و اذیت نمی شدیم ولی امسال دیگه این خانومی بزرگ شده و دیگه بی کالسکه باید بریم چون پاهاش از تو کالسکه به زمین می خوره نمی دونم چقدر می تونه بچه خوبی باشه و ما رو اذیت نکنه ولی می دونم باید همش بغلش کنیم ستاره خیلی دوست داره بیاد بغله من هر کی بغلش کنه همش می گه منو محکم بگیر الان می افتم ولی وقتی بغله من باشه کاملاً لم میده و اصلاً نگران افتادن نیست
جایزه رو به یکی دیگه می ده بغل کردنش رو یکی دیگه باید بکنه
شانس رو دارید تو رو خدا![]()
اینقدر این روزا بازار ترقه بازی داغ شده که من بخدا هر وقت مجبورم با ستاره برم بیرون کلی گوشت و تنم می لرزه که نکنه اتفاقی بیفته چون اتفاقه دیگه باید هم آدم از این چیزا بترسه
جالبه چند روز پیش با ستاره داشتم تو خیابون می رفتم یه دفعه ستاره خودش رو روسوند به یه پسر بچه هم سن ساله خودش اینقدر خوشحال و ذوق زده شده بود و با هیجان واسه من توضیح می داد که مانان این دوستمه اسمش آریاست تو مهد کودکمون
اون پسره هم مثله لبو سرخ شده بود از خجالت
عزیزم چقدر این بچه ها دنیاهاشون قشنگه ![]()
فکر نکنم تا چند وقت بتونم آپ کنم ولی امیدوارم ساله خیلی خوبی واسه همه آدمای ایران باشه بخصوص واسه مامان باباها و عسلای زندگیشون و تو این سال جدید همه به هر آرزوی که دارن برسن![]()

امروز عکسایی که چند روز پیش تو مهد از ستاره گرفته بودن رو بم دادن اصلا باورم نمیشه ستاره این فیگورای خوشگل رو گرفته باشه خیلی عکسای مهد خوشگل شدن من و پدری سالی 2 بار این عسلمون رو می بریم آتلیه ازش عکس می گیریم ولی هیچ وقت عکساش به این خوبی نشده بود ![]()
امروز خانم مدیر هم بم گفت ازتون معذرت می خوام اگه جشن بابه دلتون نبوده
ان شاالله ساله دیگه جبران می کنیم ![]()
یه دونه از صندل های پاشنه بلند منو ور داشته می گه این مامان داده به من
از صبح داره باشون راه می ره هر کار هم می کنم از پاش در نمی آره تا می ره مهد هم قایمش می کنم ولی تا بر میگرده سراغه اولین چیزی رو که می گیره این صندلاست
چند روز دیگه داریم می ریم مسافرت من یه چمدون آماده کردم که کم کم وسایلمون رو جمع کنیم چون آخره ساله و سرم به شدت شلوغه و ترجیح می دم کم کم این کارو بکنم ولی ستاره بیچارم کرده چون هر 2 دقیقه یه بار می آد می گه پس کی می ریم ![]()
امروز وقتی از مهد برگشت خیلی خوشحال بود می گفت مامان می دونی چی شده گفتم نه؟گفت دفترم رو پیدا کردم
(همون دفتری که تو مهد جا گذاشته بود) کلی خوشحال بود و ذوق می کرد ولی خوشحالم که یه کم نسبت به وسایلش حساسه ![]()
این 2 روز تعطیلی یه شمال دلچسبی رفتیم که خیلی حال داد بخصوص که ستاره خیلی بش خوش گذشت چون تو مسافرت یه بچه کوچیک دیگه هم بود که خیلی به ستاره جونم بازی کردن ستاره خیلی دختر اجتماعیه و خجالت مجالت اصلا تو کارش نیست
واسه همین زود با همه ارتباط برقرار می کنه خلاصه که یه هوایی تازه کردیم امروز تو مهد ستاره جشن نوروز بود اینقدر من امروز حرص خوردم و از مدیریت مهد ناراحت شدم که امروز زودتر رفتم با مدیرشون صحبت کنم که نبود ولی به منشی مهد کلی گله گی کردم و حتما فردا هم با خود مسئول مهد حرف می زنم اولین دلخوریم واسه این بود که جند بار به بچه ها نوشته داده بودن که مامان باباهای عزیز به هیچ وجه دوربین فیلمبرداری نیارید چون ما خودمون فیلم می گیریم 2 روز پیش که من رفتم دنباله ستاره دیدم یه خانومی داره با مدیر مهد خوش و بش می کنه و خانم مدیر داشت بش می گفت که نه شما دوربین بیارید شما با بقیه فرق دارید
و از این جور حرفا باز دیروز هم دوباره اعلام کردن که دوربین فیلمبرداری نیارید خلاصه من امروز که رفتم فقط با دوربین عکاسی رفتم ولی یه 10 تا از مامانا دوربین فیلمبردای اورده بودن و فیلم می گرفتن البته نه من بلکه کلی از مامانا نارحت شدن که چرا با این همه سفارش بعضیا دوربین آوردن ناگفته نماند که کسایی هم که دوربین اورده بودن می گفتن به ما خانم فلانی گفته بیارید اشکال نداره
من از سر این قضیه کلی ناراحت شدم ولی باز زیاد اهمیت ندادم ولی وقتی دیدم تویه 2 ساعت برنامه دختر من فقط به بار اومد واسه اجرای برنامه ولی بچه های همون خانومایی که با دوربین فیلمبرداری اومده بودن با اینکه حتی بعضیاشون بلد نبودن یه شعر رو کامل بخونن ولی تویه همه مراحل اجرای جشن حضور داشتن خیلی بم بر خورد و بعد از ظهر رفتم یه گله گی حسابی ازشون کنم که خوده خانوم مدیر تشریف نداشتن ولی من به برادر خانم مدیر که تو مهد بودن کلی حرف زدم و گفتم که من از خانم فلانی اصلا توقع چنین برنامه ریزی و مدیریتی رو نداشتم تو مهد کودک و با بچه های کوچیک هم باند بازی می کنن گفتم من توضیح می خوام که بدونم چرا بچه من فقط 1 بار تویه 2 ساعت می اومئ تویه جشن در صورتی که همه شعرا رو بلد بود هر چی خواستن منو متقاعد کنن من زیر بار نرفتم گفتم من هیچ معذرت خواهی رو از شما قبول نمی کنم
شاید بعضی ار مامانا دلشون بخواد از این موضوع ساده بگذرن ولی من نمی گذرم و من حرفه منطقی رو قبول می کنم ولی واسه من خیلی خنده داره که بخواید به من بگید که به ما حق بدبد چون خیلی شلوغ بود مهد کودک با یه کم هول شدیم گفتم 20 هزار تومن از ما گرفتیتد ولی به اندازه 2 هزار تومن پول خرج نکردید کلی حرف زدم و در آخر سر هم گفتم خود خانم فلانی باید منو توجیه کنه وگرنه من دیگه از بعد عید مهد ستاره رو عوض می کنم الان هم که دارم می نویسم اعصابم به شدت خط خطیه![]()
دیروز مطلبم رو نتونستم بزارم تو بلاگفا امروز گذاشتم.
عکسه ستاره هم داغه داغه همین امروز صبح ازش گرفتم دمه در خونه

بعد از ظهر که رفته بودم دنبالش تو کوچه یه دونه از این ماشینای قالی شویی رو دیدیم که یکی یکی داشت فرش ها رو می انداخت پایین تا فرش مورد نظرش رو پیدا کنه ستاره ایستاده بود با یه غصه ای فرش ها رو نیگاه می کرد که مامان مگه این فرش ها خونه ندارند که این آقاهه می اندازشون تو کوچه
پیش خودم گفتم چقدر این بچه حساسه که غصه فرشها رو هم می خوره
صبح که بیدار شده بود پدرش گفت ستاره بیا یه بوس به من بده دارم می رم سر کار دلم واست تنگ میشه در اومد به باباش گفت نمی تونم بیام بوس بدم چون مامانم اجازه نمیده
بعد اومد می گه مامان اجازه بده برم پدر رو بوس کنم گناه داره ![]()
از صبح که ستاره می ره مهد من مشغول تمیز کردن
خونه میشم تا وقتی که می رم دنبالش ولی عصر که می آد خونه تا ساعت ۶ و ۷ خونه تمیزه ولی بعد این ساعت ستاره جون حس می کنه دیگه وقته بهم ریخت خونست البته مشکل اینه که ستاره هی از تو اتاقش اسباب بازیهای
ریز و درشت رو میاره تو حال و پخش پلا می کنه و حاضر نیست بره تو اتاقه خودش بازی کنه نمی دونم با این کارش چی کار کنم
روز یکشنبه تو مهدکودک جشن دارن باید ببینم بابات این همه پولی که واسه جشن گرفتن چه تدارکی واسمون دیدن![]()
![]()
![]()

ستاره در فیگور قهر کردن

ساعت 8:30 بزور ستاره رو از خواب بیدار کردم
چون صبح می خواستم برم بیرون کار بانکی داشتم و بعدش هم باید می رفتم استخر واسه این یه کم عجله داشتم ولی از ساعت 8:30 تا 10:30 ستاره افتاده بود رو دنده لجبازی
یه دور لباس تنش کردم گفته من اینا رو دوست ندارم اینقدر خوش اشتهاست توقع داره هر روز با یه مد لباس بره مهد کودک امکان نداره 2 روز پشته سر هم یه لباس بپوشه خلاصه لباسایی رو که من تنش کرده بودم رو در آورد گفت اینا زشتن یه سری لباس دیگه پوشید حتی جوراب شلواریش هم عوض کرد بد گفت این کیفم هم زشته من یه کیفه دیگه می خوام
بازم گفتم باشه اشکالی نداره کیفت رو هم عوض کن چون عجله داشتم می خواستم زود راضی بشه از در خونه بیاد بیرون من صبحها خیلی باش مدارا می کنم چون دلم نمی خواد با چشم گریون بره مهد کودک ولی امروز کفرمو در آورده بود اینگار حس کرده بود من کار دارم می خواست بام لجبازی کنه آخه ا ین دخمله من یه کم خوابالو هر چقدر هم شب زود بخوابه ولی حاضر نیست زودتر از ساعت 9 از خواب بیدار بشه خلاصه به هر فیلمی بود دیگه ساعت 10:30 گذاشتمش مهد و رفتم دنباله کارای بانکی عصر که رفته بودم دنبالش تو محوطه مهد چند تا بچه با مامان و باباشون بودن تا اومد
سلام کرد گفتم قربونت برم بیا بغلم تا بغلش کردم گفت مامان زشته منو بغل نکن اگه خانوم معلممون بفهمه منو دعوا می کنه ببین اون مامانا بچه هاشون بغل نکردن(جالب کار اینه که هر رزو تا میگم سلام میگه مامان منو بغل می کنی) ولی امروز انگار از اینکه من بغلش کنم جلو بقیه بچه ها خجالت می کشید
چند روز شدید گیر داده که من گیتار می خوام نمی دونم این گیتار از کجا افتاده تو دهنه ستاره
وقتی اومدیم خونه یه دفعه دیدم یه بغض خیلی بدی کرده گفتم چی شده قربونت برم گفت مامان من دفترمو گم کردم و زد زیر گریه هی اشک می ریخت که حالا من بدون دفتر نقاشی چی کار کنم بغلش کردم که عزیزم تو دفترت رو گم نکردی اونو تو مهد جا گذاشتی فردا که بری مهد دفترتو بت می دن نگران نباش ولی خیلی ناراحت بود چون ستاره رو وسایل نقاشیش خیلی حساسه و خیلی بشون وابستست واسه همین من همیشه یه دفتر نقاشی یدک تو خونه دارم واسه مواقع ضروری که رفتم بش دادم و کلی خوشحال شد که امروز هم می تونه نقاشی بکشه.![]()
قالب وبلاگ رایگان و زیبا می خوام؟

