
داره با خودش بازی می کنه و هر چند وقت یه بار می آد می گه مامان کاشکی من پسر بودم می گم حالا که دختری دختر خیلی خوبه میره و دوباره می آد می گه چرا من رو دنیا آوردی من می خواستم پیش خدا زندگی کنم من دوست دارم با بقیه بچه های خدا باشم من نمی خواستم تو دنیا باشم زیر لب می گم استغفرالله میره و دوباره با یه حالت حق به جانب می گه مامان من کی می میرم خدا کنه زود مریض بشم که بمیرم من سر جایه خودم خشکم زده بود ولی اون بی توجه به چشمهای پر از اشک من رفت به بقیه بازیش رسید و از دیشب خیلی ذهنم رو درگیر کرده..........
انگار تو خونه جدید نمیشه از سیستم ای دی اس ال استفاده کرد سیستم خطوطش طوریه که نمی شه اینترنت سرعت بالا گرفت و امروز بعد از مدتی گفتم بیام و یه سر به این دنیای مجازی بزنم ولی اینقدر سرعتم کمه که معلوم نیست چند ساعت طول بکشه تا بتونه این بست رو بزارم...
هر چی که بود اسباب کشی تمام شد و ما الان تو خونه جدید مستقر شدیم و از خونه جدید لذت می بریم بخصوص وقتی شب میشه و چراغهای شهر رو می تونیم از رو مبل خونمون ببینم..
ستاره خوبه و صد البته شیطون تر شد چند وقته به طرز عجیبی داره شیطنت می کنه نمی دونم دلیلش چیه ولی داره غیر کنترل می شه..دیروز هم باباش رو مجبور کرده بود که واسه من گنجشک بخرید و التماس و خواهش این جور ادا اطوارها که سعید تصمیم گرفت واسش تو فنچ بخره و الان فقط تو کوکه این تو فنچه میره که کی خوابیدن و کی بیدار شدن چی خوردن و چی گفتن و یه وقتایی هم یواشکی یه سوک به این تو طفلکیها می ده.....
این چند وقت خیلی اتفاقای زیادی افتاده ولی چون همون روز نتونستم بنویسم همه رو فراموش کردم و نتونستم خاطراطشون کنم فقط یه چیزی که از ستاره یادم هست اینه که می خوام اینجا بنویسم که واسه خودش یه روزی خاطره بشه..
یه روز که می رفیتم کلاس موسیقی گفت کیفم سنگیه میشه تا دمه کلاس بیاریش گفتم نه نمی شه باید خودت ببری و بعد که رفتن سر کلاس مامان یکی از بچه ها اومد گفت دخترت خیلی زرنگه از شما که جدا شد به دوستش آندیا گفت کیفم سنگینه می شه بیاریش اون طفلکی هم تا نصفه راه میاردتش بعد می گه دیگه نمی تونم و ستاره یکی از بسرهای کلاس رو صدا می زنه که کیفم سنگینه می شه واسم بیاریش اون مامان می گفتم مردم از خنده(البته این مسیر شامل طی کردن ۱۰ تا بله میشه تا به کلاس برسن) این هم از دختر زرنگ ما که از حالا یاد گرفته چی کار کنه
واسه این که ب رو بیدا نکردم مجبور شدم از ب استفاده کنم معذرت می خوام فهمیدید چی شد؟؟؟؟؟؟؟
چقدر دنیای وبلاگ نویسی بدون نداشتن نظر بی معنی می شه وبلاگ ما دچار مشکل شده و کسی نمی دونه علتش چی هست امیدوارم زودنر مشکل حل بشه وگرنه مجبوریم روزمرگیهامون رو به کولمون بکشیم و جایه دیگه رو خونه خودمون بدونیم
اومدم بگم بخاطر گرفتاری شدید تا اطلاع ثانویه ما می خوایم ناپدید بشیم بخاطر اسباب کشی و اینکه تو خونه جدید ادی اس ال نداریم و صد البته کلی کار داریم که باید به اموراتشون رسیدگی بشه و اینکه تو این اوضاع احوال تمرین های زبان و موسیقی ستاره هم روشون تلنبار شده و عذاب وجدان من رو صد برابر کرده که نمی تونم باش کار کنم و و و هزاران و دیگه که مغزم گنجایشش رو نداره ولی باز خدا رو شکر که همه گرفتاریها از نوع خوبش هستن.......
ستاره یادت باشه که آندیا واسه تولدتت یه عروسک بزرگ بهت کادو داد تو خیلی خوشحال شدی چون تو کلاس زبان و جلویه دوستات بت هدیه داد و تو احساس غرور می کردی و تمام راه برگشت به خونه رو داشتی می گفتی که وای مامان آندیا خیلی محشره چقدر من رو دوست داره و هی ابراز علاقه می کردی
ستاره امیدوارم یادت بره که دیروز از ساعت ۷ صبح که بیدار شدی رفتی کلاس زبان و ۱۲ ظهر اومدم دنبالت تا ساعت ۱ نصف شب تو پا به پایه ما فعالیت کردی و خسته شدی و دل ما واست کباب شده بود چقدر خودت اذیت شدی ولی چاره ای نداشتیم
امروز اومدم با معلم کلاس زبانت صحبت کردم و گفتم که تو این روزها خیلی خسته میشی و شرایطه خونمون نامرتبه و ازش عذرخواهی کردم که کم کاری و کوتاهی تو رو تو تکالیف نادیده بگیره و این چند روز رو بامون راه بیاد
هر وقت از گرفتاریهای روزمره خلاص شدم بیام و به همه سر می زنم
دختر با موهای بافته شده که خیلی زود خراب شد ولی تو همون مدت کم خیلی دوست داشت
بازم می خواستم عکس بزارم ولی نمی دونم این بلاگفت چش شده که فولد عکس رو دیگه باز نمی کنه
روز ۳۰ شهریور تولد ۵ سالگی ستاره بود ولی بدلیل این که تهران نبودیم نتونستم بیام تو وبلاگش بش تبریک بگم چند روز اصفهان بودیم و همونجا واسه ستاره تولد گرفتیم وقتی از تهران داشتیم می رفتیم تو راه گفت میشه اصفهان واسم تولد بگیرید که گفتم بد فکری هم نیست همه عمه ها و خاله ها و ....اونجا هستن و مطمئنن به ستاره خیلی خوش می گذره و این شد که یه تولد خانوادگی واسش گرفتیم و ستاره واقعاً خوشحال بود و نمی دونست از خوشی چه کار کنه و هر ۵ دقیقه یه باز می اومد و من رو ماچ می کرد و هی می گفت مامان مرسی البته بیشتر زحمتها واسه مامانه خودم و خواهرم و مادر شوهرم بود که هر کدوم یه قسمت از شام و دسر رو به عهده گرفتن و من از این بابت خیلی ازشون ممنونم و تولد هم به خوبی برگزار شد وقتی همه مهمونا اومدن من یادم افتادم هیچ نوع موسیقی نداریم چون خونه مادر شوهرم بود و اون بنده خدا هم کسی رو تو خونه نداره و اهله ضبط و این جور چیزا نیست و همه مهمونا تو ذوقشون خورد که چرا بشون نگفتم یه ضبظ با خودشون بیارن و این بابت هم خیلی خاطره انگیز شد تولد بدون موسیقی....
ستاره هم ازمون خواسته بود که واسه تولدش یه قالی گل گلی بخریم ولی چون روز عید فطر بود هر جا رفتیم نتونستیم واسش قالی بخریم و قرار شد همین تهران سر فرصت واسش بخریم
این روزا خیلی گرفتارم چون بزودی اسباب کشی داریم و من منتظر یه تغییر تحول اساسی تو زندگیمون هستیم
کیک گل به سفارشه خودش بوده


پی نوشت:سمیرا و پانیذ پیشمون هستن و ستاره خیلی سرگرمه و حسابی با پانیذ ۱ ساله جفت شده و من اگه قبلا تصمیم داشتم یه بچه دیگه داشته باشیم ولی الان می بینم کنترل دوتا بچه بی نهایت سخته و اعصابه خیلی قوی می خواد و من از عهدش بر نمی آم
نمی دونم چرا نمیشه تو وبلاگ ستاره نظر گذاشت
بچه های شما هم خیلی حرف می زنند باور کنید اینقدر وراجی میکنه که حتی باباش هم که اینقدر باش حرف میزنه کم می آره نمی دونم رو کی رفته من خودم هم زیاد حرف میزنم ولی حرف زدن ستاره خیلی شدید شده و فقط حرف میزنه و حس میکنم گوش نمی کنه مثلا ۱ دقیقه مغزش رو آزاد می کنه و یه داده ای رو به مغزش می سپاره بعد ۲ ساعت در موردش حرف میزنه
با کلی کلک و ترفند از خیر مانتو قرمز گذشت و به مانتو مشکی رضایت داد و الان چنان بادی به گلو می ندازه که من این مانتو رو واست خریدم ولی یه جفت کفش قهوه ای خریدم که هی میگه من فردا می خوام برم پسش بدم چون خیلی بیکلاسه میگه مگه خانمها کفش مردونه می پوشن و تا دیدشون هم گفت اینا رو واسه بابام میخوای بخری
.....شوهر نازنینم هیچ حرفی نمی زنه و میگه هر چی خودت دوست داری ولی این ستاره جا صد تا هوو شده واسه من و تو همه کارای من اظهار نظر می کنه و یه ریز حرف می زنه.....

من امروز دارم می رم یه مانتو قرمز به همراه یه شال قرمز کادو تولد بخرم ستاره دیروز داشت از ناراحتی دق می کرد که چرا واسه من کادو نخریده و بالاخره باباش راضیش کرد بش پول بده که واسه من کادو بخره و ستاره هم اصرار شدید داره یه مانتو قرمز بخره هر چی می گم مامان جان من مانتو قرمز نمی خوام من با یه نقاشی هم خوشحال میشم گوش شنوا نداره و میگه می دونم وقتی مانتو قرمز بخری خیلی خوشحال میشی فکر کنم باید امروز تهران رو بگردم واسه مانتو قرمز حالا اگه شانس بیارم و نظرش عوض بشه
نه که از مانتو قرمز بدم بیادا نه اتفاقا خوشم هم می آد ولی از این مدلیاش که پیدا کردنش کار آسونی نیست ولی دلم می خواد به دل خودش کادو بخره حالا هر چی ستاره دوست داره

