تبليغاتX
ستاره
88/04/08

بچه اش ساعت یک ربع مانده به ۵ تعطیل شده ولی تا ساعت ۵ و نیم نیومده دنبال دخترش همه ۱۰۰ بار بش زنگ زدن ولی هی می گه دارم می آم این کار هر روزشه چه دلی داره که هر جلسه ۴۰ تا ۴۵ دقیقه بچه رو تو کوچه نگه می داره ایناها همه در حالین که خانوم شاغل نیست فقط دلیل دیر اومدنش هنوز معلوم نیست.........؟چون به نظر من تو این دوره و زمونه بد آدم یه لحظه از بچه نباید غافل بشه و برنامه اش رو باید با بچه اش تنظیم کنه ولی بعضی هاااا نمی دونم چی فکر می کنن خیلی دوست دارم بدونم چی تو فکرشون می گذره که این قدر ساده از کنار همه مسائل مهم می گذرن....

+ نوشته شده در 11 توسط مامان ستاره.
88/04/01

 

دارم تی وی می بینم یه آهنگ از داریوش گذاشته با صحنه های دلحراش این روزهاااا نا خودآگاه اشکام سرازیز میشه ستاره می آد می گه مامان چرا گریه می کنی از دست این سربازها گریه می کنی قیافش رو معصوم می کنه و میگه گریه نکن من خودم بزرگ که شدم این سربازها رو آدم می کنم بغلش می کنم و می بوسمش یه دل سیر تو بغل دخترک گریه می کنم...از فرداها می ترسم از فرداهایی که براشون هزار یه آرزو دارم از فرداهاایی که ممکنه جیگر گوشت رو ازت بگیره همه کسایی که این روزها کشته شدن بچه هایی بودن که یه روز همه آرزوهایی مادر  پدرشون بودن جقدر این زندگی بی رحمه .......

+ نوشته شده در 11 توسط مامان ستاره.
88/03/27

 

 

متاسفم واسه خودم واسه دخترم واسه شوهرم واسه مادرم واسه خواهرم واسه بردارم واسه کشورم واسه احساسم واسه وجدانم  واسه غرورم واسه همه چیزهایی که این روزها یا له می شن یا در آینده له خواهند شد از نفس کشیدن تو هوایی که پر از نامردی و نیرگه احساس گناه می کنم

+ نوشته شده در 18 توسط مامان ستاره.
88/03/23

می دونم دیگه گوشه همه ار حرفهای انتخاباتی پره و ولی من امروز اومدم بگم که من دیروز واسه اولین بار رای دادی و تصمیم گرفتم آخرین بار هم باشه و دیگه خودم رو بازیچه دست یه سری دولتمرد نمی کنم

............

ستاره روز ۵شنبه واسه اولین بار تولد رفت و طعم تولد رفتن رو هم چشید و خیلی بش خوش گذشته بود و وقتی رفتم دنبالش مامانه ماندانا می گفت ستاره از همه بیشتر رقصیده اونم بخاطر این که گفته بودن هر کی بیشتر برقصه بش جایزه می دن و ستاره بخاطر جایزه کلی رقصیده ستاره در کل از اون بچه هایی که با جایزه خیلی خوب می تونی به جلو ببریش از کلاس ستاره اینا ۴ نفر بیشتر نیومده بودن تولد و اونایی که نیومده بود اعتقاد داشتن که از حالا اگه بزاریم بیان تولد در بزرگسالی نمی تونیم کنترلشون کنیم(واسم خیلی جالبه)واسه ماندانا هم یه بلوز باربی خریدیم که امروز تنش کرده بود باش اومده بود کلاس زبان و ستاره از این موضوع خیلی خوشحال شده بود و بش قول دادم واسه خودش هم یه دونه بخرم .......

خیلی دوست دارم زود زود بیام آپ کنم ولی نمی دونم چی باید بنویسم.......

+ نوشته شده در 17 توسط مامان ستاره.
88/03/16

دختر کوچولوی ما دیروز یه اسکوتر آبی خرید و اگر بخوام بگم الان چه احساسی داره باید بگم داره با اسکوتر تو هوا پرواز می کنه اینقدر ذوق زده است که حسابی شاکی شده که چرا بابا سعید می ره سرکار چرا نمی مونه تو خونه با من بازی کنه و من رو ببره پارک و ۹ ماه از هر روز رفتنه ستاره به کلاس زبان گذشت ۹ماهی که واقعا واسه  خودش هم من سختی های زیادی داشت ولی الان که فونیکس ۷ رو تموم کرده و کاملا می تونه بخونه و بنویسه و کتاب قصه بخونه سختی همه اون روزها از تنم بیرون رفته از هفته دیگه گپ رو شروع می کنه و وارد مرحله جدیدتری میشه الان خودش اینقدر از کتاب قصه خوندنش لذت می بره که هی می گه به من فارسی هم یاد بده من می خوام فارسی هم بلد باشم ولی این که می گن بچه ها وقتی به سنه ۵ سال میرسن کلی تغییر می کنن حقیقت داره چون ستاره همه جوره بزرگ شده و انگار داره واسه مدرسه رفتن آماده میشه خدااا همه بچه ها رو حافظ باشه و ازشون مراقبت کنه

 

+ نوشته شده در 17 توسط مامان ستاره.
88/02/30
خدایا شکرت

 

می دونید چی این زندگی قشنگه که وقتی مریضی و یه گوشه خونه افتادی دختر کوچولوت بگه مامان نمی خواد هیچ کاری کنیا نمی خواد غذا درست کنیا عیبی نداره من از گشنگی می میرم می گم خدا نکنه دخترم می گه آخه اگه تو مریض باشی من دلم خیلی گریه می کنه و این که خدا یه بچه خوب بت داده بزرگترین نعمتیه که می تونسته در اختیارت قرار بده

 

+ نوشته شده در 17 توسط مامان ستاره.
88/02/17

بعد از ۸ ماه کلاس زبان رفتن دیروز واسه اولین بار ازم خواست که منو زود ببر من می خوام برم اکسرسایز  می خوام شعرهای صبح رو یاد بگیرم و این واسه من خیلی خوشحال کننده بود که خودش می خواد صبح ها زودتر بیدار بشه و امروز  صیح ساعت ۸ گذاشتمش کلاس زبان تا به اکسرسایز برسه ظهر هم که رفتم دنبالش رفتم پیشه معلش تا ببینم وضعیت درسیش چطوره که کلی خوشحالم کرد  و گفت خیلی خوبه ولی امروز از همیشه خیلی بهتر بوده و کلی استیکر گرفته من هم گفتم بزارهمین الان تشویقش کنم و بردمش شهر کتاب گفتم هر چی دوست داری بخر که فقط پازل برداشت....حس می کنم شخصیتش داره تغییر میکنه  و هم یه کم احساس مسولیتش بیشتر شده و هم یه کم بزرگتر شده و خیلی سعی می کنه خودش رو خوب نگه داره که ما ازش راضی باشیم و هی ازش تعریف کنیم..

دیگه امروز خیلی می خواست سنگ تموم بزاره تا از کلاس اومد گفت من می خوام همین الان مشقام رو بنویسم هر چی گفتم الان خسته ای گفت نه من دوست دارم الان بنویسم .....این در حالیه که همیشه می خواست شب که هوا تاریک شد مشق بنویسه....خلاصه که حسابی ما در تخولات این دختر کوچولومون حیرانیم

+ نوشته شده در 14 توسط مامان ستاره.