تبليغاتX
برای تو

برای تو

سال ۹۰ با همه خوبی ها و بدیهاش خدا رو شکر تمام شد می گم خدا رو شکر چون برای من بدیهای این سال خیلی بیشتر از خوبی هاش بود ولی امیدوارم سال ۹۱ خوبی هاش بیشتر از بدیهاش باشه کم کم داریم شماره معکوس رو شروع می کنیم واسه رفتن به یه مسافرت یه هفته ای به یک جای سردسیر چمدانامون رو جمع کردیم تا ساعت های اولیه روز ۲۹ پرواز کنیم که به سلامتی بریم این روزای آخر سال هم که به طبع سر ما هم مثله بقیه آدما شلوغ بود و وقت سر خاروندن نداشیم امیدوارم سال جدید برای همه مردم ایران سال پر بار و پر برکتی باشه و تویه دل هیچ آدمی تو این سرزمین گل غصه و ناراحتی شکوفه نزنه گفتنی زیاده ولی وقت کم و زمان محدود سال ۱۳۹۱ مبارک

نوشته شده در 90/12/28ساعت 20 توسط مامان ستاره|

سر در مدرسه اسم ستاره و ۲ تا از دوستاش رو زدن و مدرسه خیلی استقبال کرد ولی بچه ها روزهای اول خیلی اذیتشون می کردن و یه جورایی هی اعتماد به نفسشون رو زیر سوال می بردن ولی به مرور خوب شد مدیر مدرسه که می خواد خیلی بشون حال بده صداشون می کنه و میگه این میز جایزه هر کدومتون هر چی می خواید بردارید ظهر که تعطیل شدن یکی یکی می اومدن و جایزه رو  به ما نشون می دادن اولی یه جامدادی ۳ قلو برداشته بود و دومی یه کیف کمری و سومی هم یه جا کلیدی  که صد البته سومی دختر من بود که دیدم با یه جا کلیدی اندازه بند انگشت اومده و چنان هم ذوق کرده بود که حد نداره یعنی مامان او دو تا دوستش دیگه غش کرده بودن از خنده که چه بچه کم توقعی داری
نوشته شده در 90/11/15ساعت 17 توسط مامان ستاره|

دخترک خیلی از این که پدر بزرگ نداره غصه می خوره در حدی که این هفته که اصفهان بودیم به مامانم پیشنهاد داده که خوب چرا نمیری ازدواج کنی که هم بچه هات بابا دار بشن هم من بدبخت یه پدربزرگ داشته باشم

نتیجه امتحانش هم اومد و اسمش رو بنر نوشتن و قرار بزنن سر در مدرسه و صد البته ما قرار یه جایزه تپل پیاده بشیم قراره بره تیراژه و به انتخاب خودش یه اسباب بازی بخره (خدا رحم کنه)

فقط نگرانی این روزای من زبون درازشه که خیلی سعی در کوتاه کردنش دارم ولی مگه میشه و متاسفانه بصورت مرموزی حرف می زنه در حدی که باید روزی یه قرص سر درد خودم رو مهمون کنم و اظهار نظرهایی که واسه همه چیز می کنه تو هر چیزی می خواد دخالت کنه و صاحب نظر باشه

 

نوشته شده در 90/10/29ساعت 11 توسط مامان ستاره|

رویه مبل دراز کشیدم یعنی به عبارتی هفت پادشاه خوابم این وسط یه آن بیدار شدم و ستاره رو صدا زدم که ساعت چنده اونم جواب داد ۴ گفتم برو لباسات رو بپوس کلاس نقاشی داری ستاره هم هاج و واج هی می گفت من که کلاس نقاشی نمیرم گفتم با من بحث نکن سریع برو آماده شو تا بلند شم ببرمت کلاس ستاره هم رفت آماده شد بعد اومد بیدارم کرد گفت حاضرم گفتم جوراب که نپوشیدی برو بپوش و وسایل نقاشی هم بزار تو کیفت تا من بیدار شم باز ستاره رفت و باز اومد گفت من آمادم گفتم پالتوت رو بپوش و بوتات رو پات کنم تا من بیدار شم ستاره هم رفت حاضر و آماده دم در ایستاد کفش به پا کیف رو کول کلاه به سر هی می گفت من آمادم تو که خوابی منم هی می گفتم الان بیدار میشم چقدر شلوغ می کنی ۴۰  دقیقه به این منوال گذشت دیدم داره خودش رو می کشه که خسته شدم یه چقدر وایسم بلند شو دیگه تو همین حال و احوال چشام رو باز کردم دیدم وایی خدا چه گندی به بالا آوردم یه ساعت دختره سرکار بود و من تو عالم هپلوت واسه آخرین بار چشام رو باز کردم و گفتم ستاره من خواب میدیدم برو لباسات رو در بیار برو به بازیت برس و باز چشام رو بستم و نمی دونم دیگه کی بیدار شدمبعد که بیدار شدم همش به خودم می گفتم نکنه بش کار احمقانه می گفتم انجام بده مثلا می فرستادمش از خونه بیرون یا موردهای مشابه واسه اولین بار این اتفاق واسم افتاده بود ولی زیاد طول نکشید که فردا صبحش هم تلفن خونه صبح زود زنگ می خورد بعد من تو خونه دربدر کنترل تی وی بودم با چشمای نیمه باز و حالا اگه بگم کجا دنبال کنترل تی وی می گشتم تو جیبه سعید بعد خلاصه کنترل رو تو خونه پیدا کردم و هی جلو تی وی می خواستم با کنترل صدا زنگ تلفن رو قطع کنم که دیدم نمیشه بعد تازه دوزاریم افتاد تلفن داره خودش رو خفه می کنه....یعنی من آدم خطرناکی می باشم 

 

نوشته شده در 90/10/18ساعت 22 توسط مامان ستاره|

این بچه در سن ۷ سالگی فهمید که خیلی وقتا این پلیسهای راهنمایی رانندگی خودشون باعث درست شدن ترافیک هستن تا حل کردن معضل ترافیک یه روزایی که از شیخ بهایی وارد ملاصدرا میشیم شیخ بهایی ترافیک سنگین داره بعد یه پلیس ایستاده که نمی تونه یه مدیریت درست کنه که ترافیک درست نشه ولی یه روزایی هم این پلیس نیست و روزایی که نیست به نظر دختر ما معضل ترافیک حله ه ه امروز می گفت مامان من خیلی وقته دارم به این موضوع دقت می کنم و می بینم که دقیقا مشکل ترافیک این قسمت همین پلیسه هست حالا من مونده بودم بگم آره یا نه چون خیر سرم نمی خواستم حس اعتمادش نسبت به پلیس از بین بره و مجبور شدم متقاعدش کنم که اشتباه فکر می کنه و پلیسا کاری رو به ضرر ما انجام نمی دن بعد دیدم خودش استراژدی حل این گره ترافیکی رو می دونه و دیدم داره درست می گه و بی خیال متقاعد کردنش شدم

یعنی آرزو دارم بدونم تو مخه بعضی از آدما چی می گذره یعنی بعضی وقتا یه چیزایی اینقدر من رو درگیر خودش می کنه که خدا می دونه و بس من تو این فلسفه موندم که بعضی از این پدر و مادرها چه فکری پیش خودشون می کنن که دست یه بچه نو پا رو می گیرن و از خیابون رد می کنن یعنی می خوان از سن ۳ سالگی به بچه از خیابون رد شدن رو یاد بدن اگه کسی می دونه حتما به من بگه من بدونم شاید یه چیزی می دونن من نمی دونم والله

 

نوشته شده در 90/08/28ساعت 20 توسط مامان ستاره|

دیروز بش گفتم شب باید خودت کیفت رو آماده کنی بخدا ساعت ۸ شب تا یک ربع به ۱۰ درگیر آماده کردن یه کیف مدرسه بود دیگه درصد فس فسو بودنش رو میشه حدس زد تازه صبح رفتم یواشکی کیفش رو چک کنم می بینم ۳ تا جامدادی فقط  گذاشته تو کیف ..

دیروز که از مدرسه اومد گفت که داشتم غذا می خوردم یه دختر اومد ظرف غذام رو ازم گرفت گفت این ظرفه منه و ظاهرا کش مکش می شه که این میگه ظرف منه و اونم می گه ظرفه منه رو ظرف هم اسم نبوده و اومد شاکی خلاصه بش گفتم الان مدرسه تعطیل شده خیلی شلوغه فردا می آم ببینم قضیه چیه اومدیم تو ماشین می بینم ظرف غذا خانوم که تو ماشینه بله خانم ظرف غذاشون رو نبردن بعد رفتن ظرف غذا بچه مردم رو دو دستی گرفتن و تازه طلب هم داشتن یکی از دلایلی که باعث شده اصلا شک نکنه محتویات داخل ظرف غذا بوده که دقیقا همون چیزی بوده که ستاره تو ظرف غذاش بوده منم که دیروز اینقدر همش در حال بدو بدو بودم که یه نیم نگاه به صندلی عقب ننداختم ولی جالبه که همه دوستاش هم موقع تعطیلی اومده بودن که بگن تقصیره اون دختره بود 

در پی توقعات بلند بالای بچه ها امروزی امروز باید آروزهاش رو می نوشت و می برد فکر می کنید
آرزوهاش چی بود همش مادی بود اولیش این بود من آرزو دارم یه کروکی زیبا بخرم دومیش من آرزو دارم در خانه ای مثل قصر زندگی کنم سومیش آرزو دارم انقدر پول داشته باشم که آخر هفته به مسافرت خارجی بروم چهارمیش هم بچه آرزو داشت تو یه کنسرت خیلی بزرگ تار بزنه آرزو پنجمش هم این بود که دلش می خواست همه مثله یه پرنسس باش برخورد کنن بش گفتم بی خیال اینا رو ننویس ببر مدرسه بزار این ارزوها سکرت تو دلت بمونه کسی ندزدشون بعد تو دله خودم گفتم این آرزوها رو می بره مدرسه بعد می گن الحق که دختر اصفهانی همه آرزوهاش فقط مادیه

دیروز یه مجله هم....آورده بود که یه نقاشی ستاره توش چاپ شده بود و خیلی بابت نقاشی خوشحال بود

 

نوشته شده در 90/08/22ساعت 8 توسط مامان ستاره|

سرم درد می کنه سردمه شومینه و پتو گرمم نمی کنه دخترک فردا امتحان زبان مهمی داره از صبح با هم در گیر مرور کردن درساش بودیم هر چند که رسما من رو خل کرده وسط اسپل حفظ کردن می گه باید برم تار بزنم باز دوباره میارم میشونمش سر کتاب دفترش اینبار به مخش زده که مشقای مدرسش رو همین حالا باید بنویسه باز میارم میشونمش می گه من باید برم کتاب خط پیچی رو بردارم بشینم خط پیچی تمرین کنم می گم دختر من الان بزرگ ترین معضل من همین خط پیچی تو هست فردا اگه یه کلمه  پیچی بنویسی خط می کشن رو برگت باز چشم ازش بر میداشتم میدیدم چسبیده به پنجره و داره  حسرت برفای کوچه رو می خوره بعد این وسط هوس بستنی می کنه بلند میشم میرم واسش بستنی می خرم قبل از اینکه کلید بندازم در پایین رو باز کنم دیدم داره از پشت آیفون تند تند مامان مامان می گه بخدا بنده دلم پاره شد می گم چی شد می گه یه خبر مهم تو جم کلاسیک گفت یه آن فکر کردم چی شده منم یه لنگ پا تو سرما ایستادم می گم چی شده دارم میام بالا میگه نه وایسا خیلی مهمه بزار بت بگم بعد بیا می گم زود بگو می گه یه پسر عاشقه سلنا گوبز شده می خواد باش ازدواج کنه یعنی من در کف خبر مهمش هنوز مغزم هنگه

نوشته شده در 90/08/18ساعت 19 توسط مامان ستاره|


آخرين مطالب
»
»
»
»
»
»
»
»
»
»

Design By : Pichak